در دوستیهای جدید یا ارتباطات جدید و سؤالات خواستگاری، وقتی دهانها حسابی گرم شده و ذهنها حسابی پرت، غیرمستقیم و نامحسوس بحث رو میکشونم به برنامهریزی. بعد در ضربتی ناگهانی میپرسم اصلاً همین پریروزت رو کامل بگو. از وقتی بیدار شدی تا خوابیدی چه کردی که زندگی بهت گذشت؟
طرف میگه و من درمیارم اهل نمازه یا نه... اهل قرآنه یا نه... اهل فکره یا نه... اهل کاره یا نه...اهل مدیریت بحرانه یا نه... اهل بطالته یا نه... اهل تجمعه یا نه...
اون فکرش توی زمان و برنامهریزیه... ولی من منظومهفکری ازش گرفتم :)
بعد دیگه راحت میتونم تصمیم بگیرم دیدار بعدی باشم یا نباشم!
سربهراه
نه مانتوی سوسول، نه مانتوی اداری؛ مانتوی نازِ دانشجویی با شلوار و مقنعه و ساعتِ مشکی. کفشای اسپرت.
چرا زیرِ بارِ فرمِ مدرسه برای معلم نمیرم؟
چون دانشآموز من رو هم تو تیمِ مزوّرا و منافقها میبینه!
معلمهای دیگه تو مدرسه فرم اداری دارن و طبقِ قواعدِ کارمندیِ جمهوری اسلامی هستن، اما بیرون از مدرسه و تو اینستاگرامشون و پروفایلها و صفحات شخصی و خیابون و بازار و کوه و دریا، لخت و برهنهان(!)
من؟
من تو مدرسهٔ دخترونه با مانتوهای دلبر و آرایش و موهای پریشون هستم که وقتی زنگِ آخر میخوره، دخترا میبینن رفته صورتش رو بشوره و مقنعهش رو بکشه جلو و گیرهٔ روسری بزنه که تنگ شه و چادرِ کاملاً پوشیده سر میکنه و بعد میره بیرون! مثلِ پروفایلاش و کوه و دریاش و هرجای دنیا که نامحرمی باشه و ببیننش!
مدیرم یهبار بهم گفت به اینای بیرون تذکر حجاب ندید، کار فرهنگی کنید! همین ماجرای فرم رو گفتم و پرسیدم کار فرهنگی از این تمیزتر سراغ دارید؟!😎
آستان قدس یه کارِ علیالاصول هم کرد! در نامهٔ بعدی بابتش حتماً تشکر میکنم قبل از نقد و پیشنهاد.
اینکه تبرّک بیاری بین مردمِ مبعوث پخش کنی، یعنی کارشون رو تأیید کردی.
میتونست فقط توی حرم پخش کنه، اما اثری که این کار داره رو نداشت.
این تبرّک رو شب پخش کردن؛ یعنی زمانِ مخصوصِ مردمِ مبعوث.
تو تجمعات پخش کردن؛ یعنی رزقِ مخصوصِ مردمِ مبعوث!
نه هر کسی. نه هر محبّی. نه هر دلتنگی. نه هر امامرضادوستی. نه هر هیئتی. نه هر دورهمیای.
نه!
کفِ خیابون!
مردمِ مبعوث!
تنها نگهدارندهها و حافظینِ جمهوریِ اسلامی!
این خودش تأیید و همراهی و ترویجه.
آفرین به آستان قدس🌷 آفرین به آقای مروی🌷
تااااااااااازه یهچی دیگهم از دستشون دررفته😂👇👇👇😂
سربهراه
آستان قدس یه کارِ علیالاصول هم کرد! در نامهٔ بعدی بابتش حتماً تشکر میکنم قبل از نقد و پیشنهاد. ای
هویجی رو بگم؟
پاسگاه طرقبه رو بگم؟
من گفتم، رفیق رو زد رو بگم؟
سگگردونی رو بگم؟
اونیکه تو تجمع چادری شد رو بگم؟
تو دستشویی حرم قم رو بگم؟
کدوم و بگم؟😁😎
سربهراه
آستان قدس یه کارِ علیالاصول هم کرد! در نامهٔ بعدی بابتش حتماً تشکر میکنم قبل از نقد و پیشنهاد. ای
من روی نمک خیلی حساسم. سرِ همینکه میگن نمکگیر بشی یا نشی. مهمه برام نمکگیرِ کی و کجا بشم یا نشم.
اینکه امامرضاجان منّت سرمون گذاشتن و از خوانِ ولایتشون نمک برامون فرستادن خیلی برام مهمه و جای فکر داره...
امامرضاجان سر «ولایت» خیلی غیرتیان!
حدیثِ سلسلةالذهب کوچکترین نشونهش!
وقتی میگم کوچکترین، یعنی این تازه کفشه! برید و عمیقترین احادیث ولایی امامرضاجان رو پیدا کنید.
درواقع تا قبل از امامرضاجان، اهل بیت علیهمالسلام، علنی روی ولایت کار نمیکردن.
امامرضاجان خیلی علنی و طوفانی روی ولایت کار میکنن.
اصلاً میدونین چرا زیارتِ امامرضاجان ثوابش از زیارت آقا امام حسین جان علیهماالسلام بیشتره؟
بهخاطرِ غربتشون نیست، آقا امام حسین علیهالسلام هم غریبانه شهید شدن.
بهخاطرِ بحث ولایته!
تا امام حسین علیهالسلام، همه شیعیانِ علوی بودن و یک دسته.
ولی تا امامرضاجان شیعه چندین دسته میشه (ایزدیها، اسماعیلیه، زیدیه...) و پراکندگی و شکاف اتفاق میافته.
درواقع اونیکه میاد زیارت امامرضاجان، یعنی شیعهٔ علوی مونده و از سلسلهٔ اهل بیت علیهمالسلام جدا نشده.
برای همین تو مداحیها و فرمهای ثبتنام خاص، قید میشه «شیعهٔ اثنیعشری». یعنی ما شیعه به ولایتِ هر دوازده امام هستیم و هیچکجا از ریل خارج نشدیم.
یکی از اعمال عید غدیر چی بود؟ تهنیت.
یعنی شیعهها هم رو دیدن بگن:
الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی جَعَلَنا مِنَ الْمُتَمَسِّکینَ بِوِلایَةِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ
«وَالْأَئِمَّةِ» عَلَیْهِمُ السَّلامُ.
امامرضاجان خیلی روی ولایت غیرتیان... واگرنه یاورِ ولایت (ابراهیم رئیسی) و خودِ ولایت (سیدعلی خامنهای) رو پایینپاشون جا نمیدادن...
اگر تو ذهنتون شبهه است که هارون هم که اونجاست، یادتون باشه، هارون اونجا بوده! امام رو بعد از هارون اونجا دفن کردن!
امامرضاجان براش اهل ولایت فقیه فرق دارن...
این دویست شب کفِ خیابونموندهها فرق دارن...
قیامت میشه بالاخره و میفهمید چی گفتم!
سربهراه
من روی نمک خیلی حساسم. سرِ همینکه میگن نمکگیر بشی یا نشی. مهمه برام نمکگیرِ کی و کجا بشم یا نشم
خدایا من میفهمم اینکه من رو
مسلمانِ
شیعهٔ
اثنیعشریِ
ایرانیِ
دورهٔ
عزت و اقتدارِ
جمهوری اسلامی و
مشهدیِ
همسایهٔ
امامرضاجان
آفریدی یعنی چقـــــــــــــــدر خفن!
ولی نمیفهمم چطور باید همسنگ و همقدرِ این نعمتِ خفن شکرت و بگم!
از درگاهِ علمِ بی حدِ خداییت، بهم رزقِ شاکر بودن هم عطا کن❣
من برای هیچکدوم از اینها تلاشی نکردم و شما... شما از فضلت من رو با این نعمتها آفریدی😭❣😭❣😭❣😭❣😭❣😭❣😭
سربهراه
خدایا من میفهمم اینکه من رو مسلمانِ شیعهٔ اثنیعشریِ ایرانیِ دورهٔ عزت و اقتدارِ جمهوری اسل
یهبار تو صندلیداغِ زنگِ انشا، بچههام ازم خواستن که خانم به یه چیزی جیزّک بدید و دل بسوزونید.
منم سریع و باافتخار گفتم جیزّک میدم به فرانسویها و آلمانیها وآمریکاییها که مشهدی نیستن😍😍😍
هنوز کفآلودگیِ دخترام رو یادمه! 😎
شمام اگر مشهدی نیستید، دلتون بسوزه😝😜🤪
کسی جز دوستام که از جنس خودم هستن، و اینجا که کسی من رو نمیبینه، نمیدونه من از نظر عقیدتی با خانوادهم فرق دارم.
حالا یکی من رو در محل کارم دید که قبل از تغییر مسیرم، دورهٔ دبیرستانِ من رو دیده بود.
با ذوق گفت این تویی سربهراه؟! تو اینقدر محجبه شدی؟! تو کولهپشتیت پر از سنجاقیِ آقاست؟!
من فقط لبخند زدم. اما همکارام براشون جذاب بود و ازش پرسیدن چطور؟! اونم با آب و تاب تعریف کرد!
همکارام با حیرت ازم پرسیدن چطوری به تنهایی اینهمه تغییر کردی؟! چطوری اینهمه پُری؟! چطوری خانواده و دانشگاه و مدارسی که کار کردی همه فضای غیردینی وغیرانقلابی بوده و تو اینقدر انقلابیای؟!
من هرچه مینویسم، از حرف زدن پرهیز دارم. کوتاه و مختصر در پاسخِ همهٔ سؤالاشون گفتم لطفِ خدا نجاتم داد و کشتیِ امام حسین علیهالسلام.
تا اینجاش مشکلی نیست.
از بعدش حالم بههم میخوره!
از بعدش که شروع کردن گفتن که البته ما هم خونوادهمون با ما یکی نیست! ما هم سختی کشیدیم پای دین(!)
و اینا درحالی هست که همهشون شبها با خانوادهشون تجمع هستن... اربعین با خانوادههاشون مشّایهان... برای آقاجان تو خونههاشون روضه گرفتن... دستهجمعی عروسی گناه نمیرن... و من در همهٔ اینها تنهام و کسوکارم خودم!
خدای من! من نمیدونستم انقلابی بودن تو خانوادهٔ غیرانقلابی هم مُد محسوب میشه(!)
نمیدونستم اختلاف عقیده داشتن با خانواده هم ترنده(!)
واقعاً اینکه سالها رنج و تنهایی تحمل کنید و بارهایی به دوش بکشید که حتی از گفتنش بیزارم چون فهمی براش موجود نیست و غصههام حیف میشه، واقعاً چنین چیزهایی هم حسرت و حسادتتونه؟!
چه آدمهای حقیری(!)
هرگز تا به امروز اینقدر حقارت در انسانی ندیده بودم که بهجای شاکر بودن که صبحها با صدای تلاوت قرآن پدرش از خواب بلند میشده، در برابر کسی که تموم کودکیش به آهنگ و غنا آمیخته شده، احساس کمبود و حقارت کنه که روی بیاره به وانمود کردن که بله! من با خانواده تفاوت عقیدتی دارم(!)
به دروغ و خالیبافیها و حسادت و حسرتش که همهش گناهه کاری ندارم ها!
واقعاً تا به این سن اینهمه حقارت رو ندیده بودم(!)
که کسی به گذشتهٔ بی دین ما حسادت کنه و بخواد در برابرمون خودی نشون بده(!)
واقعاً دلم به حالِ اینهمه تهی بودنشون سوخت و از چشمم افتادن...
هرچی گفتن بیا بعد از کار با هم بریم حرم، قبول نکردم و مسیرم رو ازشون جدا کردم.
طبع حقیرشون بر مناعت طبعم لکه میندازه اگر باهاشون بگردم...
من و دوستام هیچجا و در هیچ سفری خودمون هرگز نگفتیم ما با خانوادههامون فرق داریم. هرکس زیاد باهامون در ارتباط بود خودش فهمید. مثلاً خواهرِ دوستمون که برامون کیک پخته و آورده بود راهآهن قبل از سفرمون بده، همه پوشش اون و دیدن و روی ما که پوشیدهترین و سادهترین دخترای اون جمعِ مذهبی بودیم حساس شدن و فهمیدن... یا وقتی مستقیم ازم پرسیدن عروسی برادرت چی پوشیدی؟ وَ من گفتم نرفتم... اونجا همه فهمیدن... بعد از نزدیک سه سال!
ولی خودمون هرگز کلامی نگفتیم چقدر چقدر چقدر با خانوادههامون فرق داریم...
اونوقت آدمایی که تموم بچگیشون به حجاب و روضه و مسجد گذشته، برابر گذشتهٔ ما احساس حقد و حسرت دارن(!)
شاید هم کمبودهای معنوی و دینیشون رو در ما دیدن و حرصشون گرفته که اونا با بستری مهیا نخواستن و ما در بستری مسموم خواستیم! که همین هم از حقارت نفسشونه!
من با خنگجماعت میتونم دمخور باشم. با عقبموندههای علفخوار حتی که واکسن نزدن. حتی با عباییهای مزوّر. حتی با بدبختهای دورهگردِ مسخشدهٔ استادچلاغی و خانمالاغی.
اما با هرکه حقیرالنفسه هرگز!
هرگز!
خدا این ناشکریهاتون رو نسبت به بستر مهیای رشد، بخواد تلافی کنه، دودمانتون بر باده.......
سربهراه
کسی جز دوستام که از جنس خودم هستن، و اینجا که کسی من رو نمیبینه، نمیدونه من از نظر عقیدتی با خانو
یکی از این همکارها که داشت خودش رو هلاک میکرد که بهم بگه اونم در خانواده تنهاست و همعقیده نداره
روزههای مستحبی میگیره!
من صبحها با تعارف روزهش رو میشکنم و شیطنت میکنم!
میدونین یعنی چی؟!
یعنی روزهٔ قضا نداره!
نمازِ قضا هم نداره!
وَ در برابرِ منی که از گذشتهم ۱۵ سال نماز و روزهٔ قضا دارم احساسِ کمبود کرده و خواسته در بیدینی باهام مسابقه بده(!)
خدای من!
خدای من!
چطور از اون بالا میبینی و قیامت به پا نمیکنی؟!
چطور صبوری؟!
به چی امید داری که فرو نمیپاشی زمین رو؟!
به حقارتهای وجودیتون واقف شید.
به حقارتهای وجودیتون بپردازید و رفعشون کنید.
من از حقارت متنفرم!
بارها نوشتم و خوندید که من عزتطلبم.
چطور میتونید با حقارت زندگی کنید؟!
تن به مردن با حقارتِ نفس ندید وقتی خدا اشرف مخلوقات آفریدهتون!
هیچکس قدر خودتون از حقارت نفستون رنج نخواهید کشید...
اگر دچار چنین رنجی هستید
خودتون رو تربیت کنید!
قبل از هر کار و هر تلاش و هر برنامهریزیای!
دین
به قامتِ
حقیرالنفسها
نخواهد نشست!
از من گفتن بود.
قاعدهٔ عقلانی و منطقیش باید اینطور باشه که من با حسرت بگم دوست داشتم تو خونهٔ ما هم نمازجماعت باشه... عروسیمون در شأن شیعه باشه... مهمونیهامون صلهٔ رحم و دستگیری باشه... دغدغهمون حجاب باشه...
من باید این حسرتها رو داشته باشم دیگه! مگه نه؟! عقل سلیم این رو میگه!
از اون موقع دارم به خودم و دوستام فکر میکنم که شده تا حالا حسرت زندگی اینا رو بخوریم؟
دیدم نه! نشده!
حسرت خوردیم تو خونهمون صدای قرآن نیست، حسرتِ «فعل» رو خوردیم، اما حسرتِ «فاعل» نه!
بارها شده همینجا نوشتم دردوبلای بابام بخوره تو سرِ باباهای مذهبی! یه تارِ موی گندیدهٔ بابام و برادرام و به دنیا مذهبی نمیدم! چون همین بابام با اعتقادِ نداشتهش من رو شجاع بار آورده و دخترِ چنین پدری امربهمعروف میکنه و تا پاسگاه و دادگاهشم میره، از اخراج نمیترسه و پولش رو به نمرهٔ حرام، ناپاک نمیکنه، مسخِ افراد و دورهها نمیشه، ولی حاصل تربیت اون بابای مذهبیِ نمازشبخون واسه اینکه خش بهش نیفته، بهانه ردیف میکنه امربهمعروف رو بزنه و پولش رو کثیف کنه و هزار گندِ شرعی دیگه(!) بابای من کجا و بابای بزدلِ مذهبیها کجا؟! من باقیات صالحاتِ پدرم هستم، ولی بچههای ترسو و بزدلِ بابای مذهبی چی؟! اون بابا خودش عافیتطلب و ترسو بوده که بچهشم شده بزدل و ترسو و برای عقیدهش هزینه نمیکنه دیگه!
کل مرامنامه و دین و مذهب پدرم این جمله است:
اوسکریم حواسش هست.
این تکهکلام و مرام و باور پدرمه.
وقتی زمان داعش میخواستم برم اربعین و رضایت نمیداد و من «خواستم» و برای خواستنم زمین و زمان رو به هم دوختم و رضایتش رو گرفتم، تو محضر پای امضای رضایتنامه به اون وحشتناکی، اشکِ تو چشماش رو دیدم اما گفت اوسکریم حواسش هست!
پدرِ شجاع و باورمندِ من کجا و پدرای مذهبیای که خودشون به اربعین هستن و زن و بچه نمیبرن چون مسیرِ حضرت زینب سلام اللّه علیها جای زن نیست؟!(!)
تازه چادری شده بودم. مادرم خیلی اذیت میکرد. رفته بودیم شهربازی. من عاشق وسایل پرسرعت و مرتفع هستم. دستگاه تازهای اومده بود که اسمش یادم نیست. سه هفته بعد هم کشته داد و جمعش کردن. میخواستم اون و سوار شم. موقع بستنِ کمربندای صندلی مسؤولش گفت چادرت و باید دربیاری. گیر کنه میفتی. گفتم درنمیارم. بابام کمی نگران بود. ولی از پشتم دراومد و گفت لازمه جایی رو امضا کنم رضایت دارم؟ تصمیم با دخترمه. شما کارت رو بکن.
مسؤوله کمربندام و بست و من با چادر رفتم هوا و دور خوردم و برگشتم زمین.
بله قرآن نخوند. من هرگز قرآن خوندنِ بابام رو ندیدم و نشنیدم. اما هرطور نگاه میکنم من رو قرآنی و آزاده تربیت کرده و بچههای پدرهای مذهبی، بزدل و عافیتطلب و منفعتجو هستن... حالا شب تا صبح به سجاده(!)
ماشاءاللّه و لا حول و لا قوّة الا باللّه.
ماشاءاللّه و لا حول و لا قوّة الا باللّه.
ماشاءاللّه و لا حول و لا قوّة الا باللّه.