سربهراه
شعر و صدای هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) @sarbehrah
این صبر که من میکنم افشردنِ جان است...
ادامه دارد...
@sarbehrah
سربهراه
مدرسهی ما در عکسها و فیلمها حامیِ پرشورِ فلسطین بود... اما فقط در عکسها و فیلمها(!) حکومتِ رسان
من مدیر بودم چه کار میکردم؟
قبلِ اومدنِ بخشنامه رگِ مسلمونیم میجنبید!
از بینِ دبیرای امام زمانپسندی که گرفته بودم، صبورترین و خوشبیانترین و داناترین رو انتخاب میکردم.
بهجای بیست دقیقه، کل نود دقیقه رو میگرفتم.
دخترا رو میبردم حیاط.
مینشستم لب پلهها و ازشون میخواستم بپرسن، بگن، اعتراض کنن، مسخره کنن، نِق بزنن، سرکوفت بزنن، تیکه بندازن، هوووو کنن وَ من و دبیرم بشنویم. در اِزاش اونا هم ما رو بشنون؛
گوش در مقابلِ گوش!
وَ دبیرم؛ کتاببهدست، با منابعِ مختلف داخلی و خارجی، جوابِ غبارهای ذهنیشون رو بده. نه که قانع کنه ها! نه! فقط روایت کنه! روایت!
ما روایت رو باختیم! ما در روایت ضعف داریم! ما برای روایت نه نیرو داریم... نه مشتاق... نه صبور... نه مستمر!
مذهبیهای ما؛ خدایانِ امورِ دلی هستن! امورِ دلی هیجانی و کوتاهمدته! از دلش یه زلنسکیخیتکُن درنمیاد!
ما در استمرار لَنگ میزنیم!
ما در کارِ بافکر کردن لَنگ میزنیم!
ما بردگانِ موجِ رسانه و روایاتیم، نه امیر بر اونها...
@sarbehrah
سربهراه
رنج... رنج مرا کُشت!
هنوز پردههایی از مراسم غزهی مدرسهی ما مونده...
هنوز ادامه داره...
رنج...
رنج هنوز ادامه داره که ما در سیارهی رنجیم و «آرمانخواهی مستلزم صبرِ بر رنجهاست»...
ادامه داره این رنجنامه اما من از هفتِ صبح تا هشتِ شب بیرون بودم و از شدتِ ایستادن پای تختههای درس، پاهام درد داره... قلبم درد داره... روحم درد داره... فکرم درد داره... ایمانم درد داره... عقیدهم درد داره... از شدتِ شکستِ روایتها در پیروزیِ موشکها...
چای میخوام گوشهی اتاقِ دِنج و گرم و اَمنم که دخترِ فلسطینی نداره...
اما درست میشه!
سنگها، موشک شدن!
کودکان، پهلوان!
وَ من ایمان دارم «پرچمی زنده باد را لرزاند... شک ندارم زمانِ طوفان است!»
@sarbehrah
مادر جارو میکرد؛ یه کار آرامشبخش... من برگهی امتحانی تصحیح میکردم.
بعد نشست پای کوهِ سبزی که خریده بود. یه روسری بست دور سرش و شروع کرد پاک کردن؛ چه کارِ عطرآمیزِ خوشرنگی... من برگه انشا بررسی میکردم.
سبزیهاش و که خیس کرد، رفت سراغ یخچال و چیدنش. خربزه جا نشد. قاچش کرد و بُرش زد و ریخت توی ظرفِ دردار؛ چه کارِ خوشمزهای! من برگههای امتحانی کلاس بعدیم و برداشتم.
وقتی ایستاد پای گاز که شامش و آماده کنه، من حاضر میشدم برم کلاس و به این فکر میکردم که چه کار متنوع و گرمابخشی داره...
همین دو ساعتِ پیش که برگشتم، دیدم لباس و حیاط شسته؛ یه کارِ تروتازه و نشاطآور... من باید بعد از چای خوردن برم سراغِ برگههای کلاسِ بعدی... و بعدش کلاسِ بعدی... تا شش بار کلاسِ بعدی... و بعدش نمرات مهر... و بعدش طرح امتحان آبان... و بعدش تقسیم دروس برای گروهها... و بعدش برنامه ریختن برای زنگ انشا... و بعدش...
من قطعا ناشکرم و ناسپاس... هزار استغفرالله... اما سخت به مادرِ خونهدارم حسودیم شد!
@sarbehrah
۲۰ اکتبر، ۲۲.۲۷.aac
حجم:
1.8M
چو خامه در رهِ فرمانِ او سرِ طاعت
نهادهایم، مگر او به تیغ بردارد...
@sarbehrah
نه برگههای امتحانیم تموم شده، نه دفترای انشام! اما انتخاب کردم بهجای استرس بیهوده، اسمم بره تو لیستِ بَدانِ دبیران و بیخیال از رسوندنِ نمراتِ بیهیجانِ دانشآموزانِ پساکرونا(!) به کارنامهی مهر،
زندگی کنم :)
یکی از نهمها که اهل کتابه و فهمیده منم اهل کتابم، هر هفته باذوق بارش رو سنگین میکنه و چندین کتاب میاره که من اونایی که میپسندم رو بردارم. برخی مواقع هم خودش کتابی رو انتخاب میکنه و اصرار داره بخونم. هفتهی پیش یه کتاب عمرتلفکنِ زرد رو که خیلی دوستش داشت بهم داد.
خدا لطف کرده و ذهن و چشمم مسلطن به تندخوانی، بدونِ دونستنِ قواعدِ آکادمیک و بهروز! (ماشاءالله و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم) لذا تو نیم ساعت کتاب زردِ بیهوده رو خوندم و براش یادداشتِ تبیینی معلمانه و نهچندان رو هم نوشتم و پس دادم. اتفاقا از یادداشتم بیشتر خوشش اومده و مطمئن بود وقت گذاشتم و خوندم و بار بعد با چند کتاب جدید اومد که شکرِ خدا یکی از علایق و سلایقِ من هم بینش بود :)
حقیقتا فرصت مطالعهی آزاد الآن ندارم و مطالعاتم کاریه و کتابهای روی میزم همه در حال بررسی، اما تا بتونم دستش و رد نمیکنم؛ چون از دل همین ردوبدل کردن کتاب، صد تا مقصودِ فرهنگی_عقیدتی حاصل میشه انشاءالله.
خلاصه بااشتیاق دست بردم به فکر و قلمِ آقای یامینپور و همین یک ساعت پیش شروع کردم و الآن تموم :)
قشنگ بود؛ بامحتوا... بااندیشه... باعقیده... باآرمان... باعاقبت انشاءالله!
اینبار یادداشتی نمینویسم، باید ذوق و شوقم رو شفاهی ببینه تا تبلیغِ کتاب بشه و چند نفری مشتاق شن به خوندنش :)
شمام بخونین.
@sarbehrah
از مدرسه تماس گرفتن و با جملهی خبری، و نه پرسشی(!)، بهم گفتن کادر مدرسه از بین دبیران، شما رو بهعنوان رابط پژوهشی به اداره معرفی کرده! دارم مشخصاتتون رو میفرستم، یه بخش گفته تألیفات و نوشتهها و امور اینچنینی رو وارد کنم، نداشتم مزاحمتون شدم.
یعنی اگر میداشتن، قرار نبود حتی بهم خبر بدن! میرفتم و میگفتن شما رابط پژوهش مدرسهاین!
خدا رو بابت این عزّت شکر، فقط اینکه من آدمِ امورِ نمایشیِ بخشنامهای نیستم! آدمِ تحمل کردن منافقینِ ادارهی آموزش و پرورش نیستم! آدمِ صبر و سکوت تو جلساتِ لبریز از حرفِ مفتِ اداره نیستم! من آدمِ سروکله زدن با قُمپزهای توخالیِ همکارای فرهیختهم نیستم! هرچی من از چالش دوری میکنم و به دبیری و داخلِ کلاس و با بچهها بودن روی میارم، چالش خودش دنبالم میاد(!)
آخرین جلسهای که اداره بودم؛ کارگاه ۳۲ ساعتهی ادبیّات فارسی بود که با شوق رفتم و گفتم چقدر به اطلاعاتم اضافه شه و بهروز شم(!) عین ۳۲ ساعت یه مُشت مُزوّرِ نونبهنرخروزخورِ کمکارِ همیشهطلبکار در حال لگد زدن به جمهوری اسلامی بودن و شکر اضافه خوردن دربارهی رهبرم! برای همهمون هم گواهی صادر شد و کیک و شیرینیِ بیتالمالِ جلسه هم حلالمون(!)
از اونوقت تا الآن شدم دبیرِ نامنظمی که به جلساتِ اداره نمیرفت و کلی از مدیر و معاون حرف میشنید... حالا اما رابط پژوهش مدرسهام؛ مخاطبِ مستقیمِ بخشنامهها و جلسات و کوفتوزهرمارهای نمایشی(!)
من قطعا ناشکرم و ناسپاس... هزار استغفرالله! اعتماد میکنم به جبرِ خدا که حتما مسیرِ سربهراه شدنم از میانهی نفاق و تزویرِ آموزش و پرورش میگذره...
لطفا برای صبوریم و عزّتم یه صلوات بفرستید🙏
@sarbehrah
اولین نمرات انشا و فارسی داره به دست خونوادهها میرسه؛
همیشه داستان از اینجا شروع میشه... از رسیدنِ نمرهی ۱۵/۵ و ۱۴/۲۵ ِانشا و نمرات ۱۲ و ۱۶ و ۷/۲۵ ِ فارسی به خونوادههایی که پولِ غیرانتفاعی میدن تا بهترین آموزشها به فرزندشون داده شه با بهترین توجهات و نمرات و معدل(!) وَ حالا نمراتی رو میبینن که «دوست ندارن»... اونم نه از ریاضی و زبان و عربی، نه! از فارسی و انشا(!)
دقت کنین؛ نمراتی که دوست ندارن! حتی اگر حق باشه!
نمراتی که دوست ندارن! حتی اگر بهقاعده باشه!
اونا بچه گذاشتن غیرانتفاعی که فقط چیزایی ببینن و بشنون و بفهمن که دوست دارن!
حتی اگر ناحق و بیقاعده باشه...!
@sarbehrah