یه دختر از خیابون رد شد و اومد پیشم گفت میشه موبایلتون رو بدید من با بابام تماس بگیرم؟
من یه مکثی کردم و با خنده گفتم نع! وَ بلافاصله براش توضیح دادم چون نوجوانی و نمیدونم این موقعِ شب میخوای به کی زنگ بزنی بهت نمیدم :)
از صداقتم بود، یا خوشبرخوردیم یا صراحتم نمیدونم، ولی اونم خندید و گفت باشه ممنون :)
یک ساعتِ بعد دیدم داره با نازنین میاد پیشم. نازنین هم دخترِ نوجوانیه که از شبای اول بوده. اون شبا با هم وسط خیابون میایستادیم. آمار هم رو درآوردیم. میدونه معلم هستم. بعد دیگه میرفت تو جمعیت و هی در رفتوآمد تو تجمعه که فهمیدم دوست پیدا کرده بلا و با همینه :)
نازنین که بهم سلام کرد، به اون یکی گفتم میگفتی دوست نازنینی، خودم برات زنگ میزدم. با خنده گفت تااااااازه بازم خودتون زنگ میزدید؟! :) منم با خنده گفتم پس چی؟! از کجا معلوم بابا صداش کنی و من و نپیچونی؟! خودم بزنگم راستیآزمایی میکنم، سؤالای شخصی میپرسم، بعد این ساعت از شب تحویلت میدم :)
نازنین زده پشتش میگه معلم ابتدایی نیستن ها، معلمِ دبیرستانیهان! 😂😂😂
از تجمع برگشتم. گرسنهمه اما دلم غذا نمیخواد. کتری رو آب میکنم و میذارم روی شعلهٔ زیاد. قوری رو میشورم و توش چایخشک میریزم. کمی دارچین و هلِ آسیابشده. چند قطره گلاب. سرِ انگشت زعفرون. میام اتاقمم رو مرتب کنم. از سکوت و اینکه کاری دستم نیست لذت میبرم. دارم فکر میکنم «اشیا از آنچه میبینید به شما نزدیکتر هستند» رو دوباره ببینم یا «به همین سادگی» رو. چون چند روزِ پیش با یکی از شما دربارهشون حرف زدیم و تو ذهنم زندهان. دو روز هوا خوب بود و شب زیرِ پنجرهٔ باز با پتو خوابیدم، خیال کردم پاییزِ عزیز رسیده. کولر رو جمع کردم. حالا باز آسمون گُر گرفته و زیرِ بغلاش خیسِ عرق شده. پنکهٔ گردنشکستهٔ جهازِ مادرم رو بهراه میکنم. نگرانم بادش سرمام بده. آبِ کتری جوشیده و حوصلهش از بیتوجهیِ من سر اومده و خونه رو با جیغاش گذاشته روی سرش! خودم رو بهش میرسونم و با قوری وصلتش میدم و دلِ جفتشون رو گرم میکنم و منتظر میمونم ثمرهٔ وصلتشون هم دم بیاد و من رو دلگرم کنه. مامان بادمجون گرفته. دارم فکر میکنم فردا یتیمچه درست کنم. خوشمزه بود و دوست داشتم. فقط غذای اندوهگینیه. موقعِ پختنش کلی گریه کردم. نذرِ رسولاللّه کرده بودمش و هی بالای سرش «فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ» خوندم. بالای سرش همهٔ غصّههام برام مرور شد. اما مسخره کردنِ غصههام، غصهٔ رکیکی بود که باید حسابی ادب شه! به دخترِ توی حرم فکر میکنم. به گریههاش. به خسته نشستنش. غصهٔ رکیکی رو داره از سرمیگذرونه که باید ادبش کنه! درک نشدن غصه است، فهم نشدن، طرد و تنها شدن... اما مسخره شدن رکیکترین غصّه است...
سربهراه
از تجمع برگشتم. گرسنهمه اما دلم غذا نمیخواد. کتری رو آب میکنم و میذارم روی شعلهٔ زیاد. قوری رو م
من نشستم کنجِ دیوارِ اتاقم زیر پنجرهای که ازش صدای هلهله میومد و دخترِ احمدآقا نشست وسطِ کوچه و بلند بلند گریه کرد و همه قربونصدقهش رفتن...
سربهراه
من نشستم کنجِ دیوارِ اتاقم زیر پنجرهای که ازش صدای هلهله میومد و دخترِ احمدآقا نشست وسطِ کوچه و بل
فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ!
زمان:
حجم:
2M
بههمراهِ چایگلاب، بادِ پنکه وَ عِطرِ بادمجون توی روغن💞
سربهراه
بیاید به زبان کنکور که مخصوصِ این هفته است توضیح بدم😂 کلاسای جنجالیِ کنکور که باب شده و طبق آمارهای
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ردای پیمبریتون رو
آلودهٔ شیّادی نکنید!
معلّم باشید، نه چاکر(!)
از مُشتی سربازِ غالباً ترسو،
مردمی بیرگ و بیتفاوت اونورِ پل،
تکیه و دلگرمی به غربیها،
مقاومتِ نیمبند،
چنین محشری ساختن...
اونوقت ما با سربازانی جانفدا...
مردمی جانفدا...
رهبری جانفدا...
تا بُنِ دندان مقاومت...
بدون هیچ کمکی از هیچخری...
در جنگ با حداقل بیست کشورِ دنیا...
چنین شاهکاری برای ثبت و روایت نداریم...
أللّهمّ استعملنی لما خلقتنی له..........
#فیلم