سربهراه
نهمِ اسفند طوفان شد به زندگیم و سیلِ رفتنت خونهخرابم کرد و من خیلی چیزا و خیلی آدمها رو از د
پیراهنِ مشکیِ متبرّک رو پوشیدم و اومدم حرم به امامرضاجان تسلیت بگم...
فکرِ اینکه کسی از این کشور به هر دلیلی بخواد با قاتلت حتی اتفاقی دیدار کنه لبریزِ خشمم کرده...
سر از دارالذکر درآوردم...
داخلِ دارالذکر...
یعنی بالاسرِ.........
یا علی!
علی الدنیا بعدک العفی
سربهراه
حالا شما معلمها بهم بگید؛ بچههای میناب و رهبرِ شهیدمون کجای برنامهٔ روزِ اولِ مدرسهتونن؟!
14050631_پیام_رهبر_معظم_انقلاب_بهمناسبت_بازگشایی_مدارس_و_دانشگاهها.pdf
حجم:
329.9K
وقتی شماها پیام میدادید که نمیشه همون جلسهٔ اول از رهبر شهید و شهدای میناب گفت(!) امامِ جامعه منتظرِ اولِ مهر بودن برای چنین پیامی که مملو از یادِ شهداست...
مسأله، دیگه اختلافِ عقیده نیست؛
ما از خط قرمزها صحبت میکنیم!
وَ اگر شمای معلم اینقدر سعهٔ صدر، ذوق و خیرخواهی برای تبیین نداری، این سؤالِ حیاتی پیش میاد که پس چرا معلمی؟!
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمترین کاری که معلم و دانشآموز و خانوادهٔ دانشآموز و کادرِ مدرسه و حتی اداره برای روزِ اولِ مهر میتونن بکنن!
کمترین کار!
تازه من مادر بودم فردا بچههام و پرچمبهدست میبردم مدرسه؛
فردا روز پرچمه❣
من از فریاد زدنِ اعتقادِ حقم هیچ باکی ندارم.
تو اتوبوس داشتم با قرآنم سوره میخوندم. توی بینالهلالین بگم از عمد این کار رو میکنم. قبلاً نوشته بودم. میخوام من رو که یه دخترِ جوان هستم با حجاب و قرآن و تسبیح و کتاب و مطالعه ببینن. بهتناسبِ شرایط، یکی رو انتخاب میکنم هر بار.
اینبار قرآن دستم بود. نگاههای عجیب و نگاههای منزجر بماند که داشتن از دستِ من خفه میشدن، تو شلوغیِ اتوبوس خانمِ پشتِ سرم با موهای رنگشده و پریشان و یه شالِ الکی روش و کاشت و سطل سطل آرایشی که من رو منزجر کرد(!) زد به شونهم و گفت خب بریز توی گوشیت از روی گوشی بخون راحت باشی!
من هم با صدای بلند گفتم بسیااااار راحتم! پیامبر فرمودن نگاه کردن به صفحهٔ قرآن حتی بدون خوندن، عبادته. راحتم صفحهٔ قرآن روبهروم باشه، نه موبایل!
خودتون تصور کنید جوابم با زبان بدنِ قاطع و فاتحانهم، چقدر بهخونغلتیده در پی داشت!
باطلها و بیهودهها از باطل و بیهودهشون خجالت نمیکشن هیچ، مفتخرانه فریادش میزنن(!)
اونوقت انقلابیِ ما نگران ترسهاشه که بالاخره سرش میاد! این وعدهٔ خداست. از هرکی و هرچی بترسی، به همون واگذار میشی...
هدایت شده از سربهراه
شهادت سردار سلیمانی خیلی من و بهم نریخت، نه که زبونم لال واقف به جایگاه ایشون نباشم و ندونم من و هفتاد نسل دخترانِ بعد از من، مدیونِ ایشون و تکتکِ شهدا و جانبازان و مدافعینِ حرم هستیم، نه! پدرم فقط با من اختلافِ عقیده داره، اما جز لقمهی حلال دهنم نذاشته و من مطمئنم خدا سرِ جهادش برای خانوادهش و مسؤولیتپذیریش که حتی جوجهطلبههای مذهبیِ الآن هم ندارن و مشتی پسرِ بیعارِ آویزون جامعه رو برداشته، پدرم رو عاقبتبخیر میکنه. اون لقمهی حلال همیشه من رو مدیون و متواضعِ شهدا نگه میداره انشاءالله...
سردار سلیمانی عزیز بودن... فقط معاندین و کفّار فحشش میدادن...
ترورِ آبرویی و شخصیتی نشدن...
چطور بگم؟
من عزّت خیلی برام مهمه. کنارِدعای ثابتِ ظهور، همیشه از خدا میخوام من و برابرِ خَلقِت عزت بده و فقط پیشِ خودت سرافکنده باشم.
عزت و سربلندی مترادف با غرور و تفاخر نیست، مترادف با استقلال و بینیازی از نیازمندهای مطلقه. مترادف با روی پای خود بودن. نونِ بازوی خود را خوردن. تنها و تنها نیازمندِ بینیازِ مطلق بودن.
رئیسجمهورهای قبلی غرورِ منِ جوان رو خیلی خرد کردن...
شما بخند اما قیامت من روی پل صراط روحانی و احمدینژاد رو نگه میدارم و تاوانِ غرور و عزتی که از منِ جوان شکستن رو میگیرم... فرصتهای دینی و کاری و درسی و ازدواجی و آسایش و آرامش که بماند...
من یادم نرفته و نمیره محمدجوادِ ظریف لعنتالله علیه با ویلچر رفت ژنو برای مذاکره! زبانِ بدن خوندین؟ من نه که قلبم، غرورم شکست! غرورِ یه جوانِ شیعه تو کلللللللل دنیا!
عزت... عزت برای من خیلی مهمه. من عاشقِ آدمای مغرور و عزتمندم که حاضرن نونِ خشک بخورن اما دست جلوی کسی دراز نکنن...
آقای رئیسیِ عزیزم من رو...
جوانِ شیعه رو...
در کللللللللللل دنیا عزت داد! سربلندم کرد!
من دیوانهی قرآن بالا بردنشم تو سازمان ملل! من دیوانهی قاطعیتِ صداشم روبروی اَبَرقدرتهای دنیا!
من دیوانهی قرآنِ تو دستاشم برابرِ اسلحه بهدستها! میفهمین؟ رئیسی عزتم داد! منِ مسلمانِ شیعه رو که قبلیها خوار و خفیف و توسریخور و بزدل نشون داده بودن، عزتم داد!
فحش خورد... تهمت خورد... طرد شد... تحریم شد... تنها شد... آبروش... تحصیلاتش... زحمتش... سابقهی کاریش... همه زیرِ سؤال رفت اما قرآن از دستش پایین نیومد...
گریه امان نمیدهد...
گریه امان نمیدهد...
هدایت شده از سربهراه
پیادهرویِ آقای رئیسی رو تو نیویورک یادتونه؟
بایدن میخواست باهاش ملاقات کنه
قبول نکرد...
بایدن برنامههای سخنرانی رو جابهجا کرد که آقای رئیسی مجبور شه بمونه و بایدن رو ببینه.
آقای رئیسی نموند و بلافاصله بعد از سخنرانی رفت...
خیابونها رو به بهانهی اومدنِ بایدن بستن که ماشینِ آقای رئیسی نتونه حرکت کنه
آقای رئیسی گفت پیاده میریم...
میفهمین؟ ولایتپذیریِ این ماجرا رو میفهمین؟ مطیع بودن و مِقداد بودنِ آقای رئیسی رو میفهمین؟ عزت و اقتدارش رو میفهمین؟
میتونست کللللللللی بهانه بیاره!
بهانه خوراکِ مذهبیاست؛
چرا عروسیِ گناه رفتی؟ دیگه فامیل بود... صلهی رحم واجبه... خدا قهرش میاد ناراحت شه(!)
چرا غیبت کردی؟ دیگه اگه چیزی نمیگفتم ناراحت میشد... حقِ همسایه واجبه(!)
چرا چادرت شد عبا؟ حجابم که کامله... خدا میبخشه(!)
چرا به دوستِ ضدانقلابت چیزی نگفتی؟ اینجوری که با کل دنیا باید قهر کرد! جذب حداکثری(!)
چرا محلِ کارت معصیت میشه چیزی نمیگی؟ از کجا بیارم شکمِ خونوادهم و سیر کنم؟ خدا ضرورت رو گذاشته خانواده(!)
به خدا آقای رئیسی اونروز کللللللللللی بهانه داشت برای ذلیلانه پیشِ بایدن نشستن... قبلیها رو نگاه کنید! اما کسی که جلوی اسلحهبهدستها، قرآن دست میگیره زمین تا آسمون توفیر داره با خلقاللهِ مذهبیِ بهانهجوی ورّاج!
سیوپنج سال منهای شش ماه، مادرم بهم فضا و اعتمادبهنفس و ذوقِ آشپزی نداد. من سیوپنج سال منهای شش ماه، خیال میکردم ناتوان هستم و هرگز نمیتونم آشپزی کردن رو یاد بگیرم. سیوپنج سال منهای شش ماه، احساس کمبود میکردم و از اینکه خلاقانهترین و خوشبوترین و خوشطعمترین و خوشرنگترین و عاشقانهترین و عارفانهترین خَلق و آفرینشِ آدمیزاد رو بلد نیستم، از خودم ناامید بودم، اما حالا به شش ماه منهای سیوپنج سال، آشپزیم با اینکه غذاهام غالباً بارِ اوّلِ پُختشه، از مادرم جلو زده و زنداداشِ تعارفی و خجالتیم دلش برای بوی خورشم میره و درِ قابلمه رو برمیداره و انگار که باردار باشه چشماش رو میبنده و نفسِ عمیق میکشه و زبونش رو دورِ لباش میچرخونه و میگه چه کردی آبجی! من به رنج فکر میکنم که با وجودِ خواستگارِ شنبهشب که ده سال سنم رو کوچیکتر تصور کرد و هشت سال از من کوچیکتر بود، من رو پیر کرد. موی سفید تو دشتِ سرم کاشت. رنج، دامنِ چشمهام و چروک کرد. پرنیانِ پوستم رو پشمینهٔ درویشی پوشوند. روزنههای نورِ قلبم رو گِل گرفت. زیرِ اعتمادم با گُسل خط کشید. گُل از من خشکوند. اما من رو نکُشت! از پا درنیاورد! زمین نزد! عقب نروند! نذاشت جلو برم، ولی عقب هم نروند! من نگینی و مساوی خُرد کردنِ رنجهام رو یاد گرفتم. تَف دادنِ غصّههام رو بلد شدم. توی گوگل به بزقرمهٔ کرمانی رسیدم و با گوشتی که نمیدونم مال گاوه یا گوسفند، دستبهکار شدم. از اینکه گوشت رو تشخیص نمیدم، شش ماهه منهای سیوپنج سال، دیگه احساس کمبود نمیکنم. بهوقتش این رو هم یاد میگیرم. بهوقتش از پسِ این یکی هم برمیام.
۱
سربهراه
همسرم سالهاست رفته شکارِ بُز. هنوز برنگشته. شکارِ بُز سخته. صبحِ جمعهای بارونی روی دامنهٔ قلهٔ زو، کسی که از کوهنوردیِ راحتم با چادر، شرحهشرحه شده بود، بهم گفت بُزبسیجی. همسرم برای همین نتونسته من رو هنوز شکار کنه! من شش ماهه با اغلبِ روزهای سیوپنج سال عمر، زندگی کردن رو متوقفِ رسیدن و بودنِ کسی نکردم. اونیکه نگرانِ آدم باشه کنارشه، نه اینکه تلفن کنه احوال بپرسه یا نصیحت کنه که دلواپست هستم(!) برای همین سیزده ساله تو عِراق سیمکارت نخریدم و دویستواَندی شبه تماسهای هشتِ شب به بعد برام مهم نیست! گوشتِ بُز نیست؟ نباشه! «فقط انسانهای ضعیف اندازهٔ امکاناتشون کار میکنن». من به گریه نشستم. در غصّه حل شدم. رنج، محصورم کرده. اما ضعیف نیستم. حتی برابرِ تمسخرِ رنجهام از کسی که سالها وقت و عمر و احساس به پاش ریختم. گوشتی که نمیدونم شکارِ کیٖ بوده و شکار، چی بوده رو از فریزر میذارم بغلِ بیجونِ آفتابی که نفسای آخرشه. نخودها رو از دیروز عصر خیس کردم. یاد گرفتم نفخِ غمها رو بگیرم. خیلی وقته غمباد نگرفتم. ادویهدودیم رو میذارم دمِ دست که به سردیِ دلم بپاشم و دود از دلم بلند شه و رنجهام طعمِ آتیش بگیرن و گرم شن. رنجِ یخزده پوستِ آدم رو میکّنه. ولی یخش رو که باز کنی میتونی با سیر تَفش بدی و مزّهش رو عوض کنی و ازش قُوّت بگیری. من قُوّت گرفتن از رنجهای تمسخرشدهم رو هم یاد گرفتم. من رو نکُشت! از پا درنیاورد! زمین نزد! عقب نروند! نذاشت جلو برم، ولی عقب هم نروند! گوشتکوب گذاشتم دمِ دست. میخوام گوشت و غم و نخود و غصّه و سیر و پیاز و سُخرههای ادویهخوردهٔ تَفداده رو با هم بکوبم. خوب بکوبم. خوبِ خوب بکوبم. با دستهایی نحیف و تنی ظریف خیلی خوب و محکم بکوبم. که «بُنیادش براندازم¹». بعد روی سیاهِ شش ماهواَندی عمر رنج و غصّه از سیوپنج سال روزگار رو با کشک سفید کنم. با نعناداغ روش بنویسم «ثُمَّ اسْتَقَامُوا» وَ با گردوهای آسیابشده جلوش نقطه بذارم؛ یعنی که جمله خبریه و وقوعش حتمی.
۱. اگر غم لشکر انگیزد که خونِ عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم!
#دستورپخت
۲