2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمترین کاری که معلم و دانشآموز و خانوادهٔ دانشآموز و کادرِ مدرسه و حتی اداره برای روزِ اولِ مهر میتونن بکنن!
کمترین کار!
تازه من مادر بودم فردا بچههام و پرچمبهدست میبردم مدرسه؛
فردا روز پرچمه❣
من از فریاد زدنِ اعتقادِ حقم هیچ باکی ندارم.
تو اتوبوس داشتم با قرآنم سوره میخوندم. توی بینالهلالین بگم از عمد این کار رو میکنم. قبلاً نوشته بودم. میخوام من رو که یه دخترِ جوان هستم با حجاب و قرآن و تسبیح و کتاب و مطالعه ببینن. بهتناسبِ شرایط، یکی رو انتخاب میکنم هر بار.
اینبار قرآن دستم بود. نگاههای عجیب و نگاههای منزجر بماند که داشتن از دستِ من خفه میشدن، تو شلوغیِ اتوبوس خانمِ پشتِ سرم با موهای رنگشده و پریشان و یه شالِ الکی روش و کاشت و سطل سطل آرایشی که من رو منزجر کرد(!) زد به شونهم و گفت خب بریز توی گوشیت از روی گوشی بخون راحت باشی!
من هم با صدای بلند گفتم بسیااااار راحتم! پیامبر فرمودن نگاه کردن به صفحهٔ قرآن حتی بدون خوندن، عبادته. راحتم صفحهٔ قرآن روبهروم باشه، نه موبایل!
خودتون تصور کنید جوابم با زبان بدنِ قاطع و فاتحانهم، چقدر بهخونغلتیده در پی داشت!
باطلها و بیهودهها از باطل و بیهودهشون خجالت نمیکشن هیچ، مفتخرانه فریادش میزنن(!)
اونوقت انقلابیِ ما نگران ترسهاشه که بالاخره سرش میاد! این وعدهٔ خداست. از هرکی و هرچی بترسی، به همون واگذار میشی...
هدایت شده از سربهراه
شهادت سردار سلیمانی خیلی من و بهم نریخت، نه که زبونم لال واقف به جایگاه ایشون نباشم و ندونم من و هفتاد نسل دخترانِ بعد از من، مدیونِ ایشون و تکتکِ شهدا و جانبازان و مدافعینِ حرم هستیم، نه! پدرم فقط با من اختلافِ عقیده داره، اما جز لقمهی حلال دهنم نذاشته و من مطمئنم خدا سرِ جهادش برای خانوادهش و مسؤولیتپذیریش که حتی جوجهطلبههای مذهبیِ الآن هم ندارن و مشتی پسرِ بیعارِ آویزون جامعه رو برداشته، پدرم رو عاقبتبخیر میکنه. اون لقمهی حلال همیشه من رو مدیون و متواضعِ شهدا نگه میداره انشاءالله...
سردار سلیمانی عزیز بودن... فقط معاندین و کفّار فحشش میدادن...
ترورِ آبرویی و شخصیتی نشدن...
چطور بگم؟
من عزّت خیلی برام مهمه. کنارِدعای ثابتِ ظهور، همیشه از خدا میخوام من و برابرِ خَلقِت عزت بده و فقط پیشِ خودت سرافکنده باشم.
عزت و سربلندی مترادف با غرور و تفاخر نیست، مترادف با استقلال و بینیازی از نیازمندهای مطلقه. مترادف با روی پای خود بودن. نونِ بازوی خود را خوردن. تنها و تنها نیازمندِ بینیازِ مطلق بودن.
رئیسجمهورهای قبلی غرورِ منِ جوان رو خیلی خرد کردن...
شما بخند اما قیامت من روی پل صراط روحانی و احمدینژاد رو نگه میدارم و تاوانِ غرور و عزتی که از منِ جوان شکستن رو میگیرم... فرصتهای دینی و کاری و درسی و ازدواجی و آسایش و آرامش که بماند...
من یادم نرفته و نمیره محمدجوادِ ظریف لعنتالله علیه با ویلچر رفت ژنو برای مذاکره! زبانِ بدن خوندین؟ من نه که قلبم، غرورم شکست! غرورِ یه جوانِ شیعه تو کلللللللل دنیا!
عزت... عزت برای من خیلی مهمه. من عاشقِ آدمای مغرور و عزتمندم که حاضرن نونِ خشک بخورن اما دست جلوی کسی دراز نکنن...
آقای رئیسیِ عزیزم من رو...
جوانِ شیعه رو...
در کللللللللللل دنیا عزت داد! سربلندم کرد!
من دیوانهی قرآن بالا بردنشم تو سازمان ملل! من دیوانهی قاطعیتِ صداشم روبروی اَبَرقدرتهای دنیا!
من دیوانهی قرآنِ تو دستاشم برابرِ اسلحه بهدستها! میفهمین؟ رئیسی عزتم داد! منِ مسلمانِ شیعه رو که قبلیها خوار و خفیف و توسریخور و بزدل نشون داده بودن، عزتم داد!
فحش خورد... تهمت خورد... طرد شد... تحریم شد... تنها شد... آبروش... تحصیلاتش... زحمتش... سابقهی کاریش... همه زیرِ سؤال رفت اما قرآن از دستش پایین نیومد...
گریه امان نمیدهد...
گریه امان نمیدهد...
هدایت شده از سربهراه
پیادهرویِ آقای رئیسی رو تو نیویورک یادتونه؟
بایدن میخواست باهاش ملاقات کنه
قبول نکرد...
بایدن برنامههای سخنرانی رو جابهجا کرد که آقای رئیسی مجبور شه بمونه و بایدن رو ببینه.
آقای رئیسی نموند و بلافاصله بعد از سخنرانی رفت...
خیابونها رو به بهانهی اومدنِ بایدن بستن که ماشینِ آقای رئیسی نتونه حرکت کنه
آقای رئیسی گفت پیاده میریم...
میفهمین؟ ولایتپذیریِ این ماجرا رو میفهمین؟ مطیع بودن و مِقداد بودنِ آقای رئیسی رو میفهمین؟ عزت و اقتدارش رو میفهمین؟
میتونست کللللللللی بهانه بیاره!
بهانه خوراکِ مذهبیاست؛
چرا عروسیِ گناه رفتی؟ دیگه فامیل بود... صلهی رحم واجبه... خدا قهرش میاد ناراحت شه(!)
چرا غیبت کردی؟ دیگه اگه چیزی نمیگفتم ناراحت میشد... حقِ همسایه واجبه(!)
چرا چادرت شد عبا؟ حجابم که کامله... خدا میبخشه(!)
چرا به دوستِ ضدانقلابت چیزی نگفتی؟ اینجوری که با کل دنیا باید قهر کرد! جذب حداکثری(!)
چرا محلِ کارت معصیت میشه چیزی نمیگی؟ از کجا بیارم شکمِ خونوادهم و سیر کنم؟ خدا ضرورت رو گذاشته خانواده(!)
به خدا آقای رئیسی اونروز کللللللللللی بهانه داشت برای ذلیلانه پیشِ بایدن نشستن... قبلیها رو نگاه کنید! اما کسی که جلوی اسلحهبهدستها، قرآن دست میگیره زمین تا آسمون توفیر داره با خلقاللهِ مذهبیِ بهانهجوی ورّاج!
سیوپنج سال منهای شش ماه، مادرم بهم فضا و اعتمادبهنفس و ذوقِ آشپزی نداد. من سیوپنج سال منهای شش ماه، خیال میکردم ناتوان هستم و هرگز نمیتونم آشپزی کردن رو یاد بگیرم. سیوپنج سال منهای شش ماه، احساس کمبود میکردم و از اینکه خلاقانهترین و خوشبوترین و خوشطعمترین و خوشرنگترین و عاشقانهترین و عارفانهترین خَلق و آفرینشِ آدمیزاد رو بلد نیستم، از خودم ناامید بودم، اما حالا به شش ماه منهای سیوپنج سال، آشپزیم با اینکه غذاهام غالباً بارِ اوّلِ پُختشه، از مادرم جلو زده و زنداداشِ تعارفی و خجالتیم دلش برای بوی خورشم میره و درِ قابلمه رو برمیداره و انگار که باردار باشه چشماش رو میبنده و نفسِ عمیق میکشه و زبونش رو دورِ لباش میچرخونه و میگه چه کردی آبجی! من به رنج فکر میکنم که با وجودِ خواستگارِ شنبهشب که ده سال سنم رو کوچیکتر تصور کرد و هشت سال از من کوچیکتر بود، من رو پیر کرد. موی سفید تو دشتِ سرم کاشت. رنج، دامنِ چشمهام و چروک کرد. پرنیانِ پوستم رو پشمینهٔ درویشی پوشوند. روزنههای نورِ قلبم رو گِل گرفت. زیرِ اعتمادم با گُسل خط کشید. گُل از من خشکوند. اما من رو نکُشت! از پا درنیاورد! زمین نزد! عقب نروند! نذاشت جلو برم، ولی عقب هم نروند! من نگینی و مساوی خُرد کردنِ رنجهام رو یاد گرفتم. تَف دادنِ غصّههام رو بلد شدم. توی گوگل به بزقرمهٔ کرمانی رسیدم و با گوشتی که نمیدونم مال گاوه یا گوسفند، دستبهکار شدم. از اینکه گوشت رو تشخیص نمیدم، شش ماهه منهای سیوپنج سال، دیگه احساس کمبود نمیکنم. بهوقتش این رو هم یاد میگیرم. بهوقتش از پسِ این یکی هم برمیام.
۱
سربهراه
همسرم سالهاست رفته شکارِ بُز. هنوز برنگشته. شکارِ بُز سخته. صبحِ جمعهای بارونی روی دامنهٔ قلهٔ زو، کسی که از کوهنوردیِ راحتم با چادر، شرحهشرحه شده بود، بهم گفت بُزبسیجی. همسرم برای همین نتونسته من رو هنوز شکار کنه! من شش ماهه با اغلبِ روزهای سیوپنج سال عمر، زندگی کردن رو متوقفِ رسیدن و بودنِ کسی نکردم. اونیکه نگرانِ آدم باشه کنارشه، نه اینکه تلفن کنه احوال بپرسه یا نصیحت کنه که دلواپست هستم(!) برای همین سیزده ساله تو عِراق سیمکارت نخریدم و دویستواَندی شبه تماسهای هشتِ شب به بعد برام مهم نیست! گوشتِ بُز نیست؟ نباشه! «فقط انسانهای ضعیف اندازهٔ امکاناتشون کار میکنن». من به گریه نشستم. در غصّه حل شدم. رنج، محصورم کرده. اما ضعیف نیستم. حتی برابرِ تمسخرِ رنجهام از کسی که سالها وقت و عمر و احساس به پاش ریختم. گوشتی که نمیدونم شکارِ کیٖ بوده و شکار، چی بوده رو از فریزر میذارم بغلِ بیجونِ آفتابی که نفسای آخرشه. نخودها رو از دیروز عصر خیس کردم. یاد گرفتم نفخِ غمها رو بگیرم. خیلی وقته غمباد نگرفتم. ادویهدودیم رو میذارم دمِ دست که به سردیِ دلم بپاشم و دود از دلم بلند شه و رنجهام طعمِ آتیش بگیرن و گرم شن. رنجِ یخزده پوستِ آدم رو میکّنه. ولی یخش رو که باز کنی میتونی با سیر تَفش بدی و مزّهش رو عوض کنی و ازش قُوّت بگیری. من قُوّت گرفتن از رنجهای تمسخرشدهم رو هم یاد گرفتم. من رو نکُشت! از پا درنیاورد! زمین نزد! عقب نروند! نذاشت جلو برم، ولی عقب هم نروند! گوشتکوب گذاشتم دمِ دست. میخوام گوشت و غم و نخود و غصّه و سیر و پیاز و سُخرههای ادویهخوردهٔ تَفداده رو با هم بکوبم. خوب بکوبم. خوبِ خوب بکوبم. با دستهایی نحیف و تنی ظریف خیلی خوب و محکم بکوبم. که «بُنیادش براندازم¹». بعد روی سیاهِ شش ماهواَندی عمر رنج و غصّه از سیوپنج سال روزگار رو با کشک سفید کنم. با نعناداغ روش بنویسم «ثُمَّ اسْتَقَامُوا» وَ با گردوهای آسیابشده جلوش نقطه بذارم؛ یعنی که جمله خبریه و وقوعش حتمی.
۱. اگر غم لشکر انگیزد که خونِ عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم!
#دستورپخت
۲
سربهراه
ببینید؛
امامِ جامعه با کسی تعارف و رودربایستی نداره که «الکی یا خدانکرده به دروغ» بخواد از کسی یا چیزی تعریف کنه!
هیچ کارِ امامِ جامعه بیحکمت نیست؛
همونطور که تو یه زمانِ محدود، کارزارِ محاکمهٔ روحانی شد یک میلیون و نشون داد مردم چقدر حالشون از این ملعون به هم میخوره، اما اگر موقع حیاتِ آقاجان دادگاهی میشد یا عزل، ازش شهید میساختن و کثافتاش و میپوشوندن و الآن یه قدّیس بود و هیچکس باور نمیکرد چه کثافتی زد به عمر و زندگیمون.
حصر خاتمی و کروبی و موسویِ خائن و ملعون هم همینطور. اینا خون از دماغشون میومد شهیدِ راهِ باطلشون میشدن و دیگه مسیرِ هدایت برای خیلیها بسته میشد. امامِ جامعه به استخونِ لای زخم صبوری کرد تا مردم اینها رو رسوا کنن... چون در منظومهٔ اسلام «کار رو مردم تموم میکنن».
برای همین من از مذهبیخاکبرسرهایی که وقتی آقاجان تو کرونا واکسن زدن و اونا نزدن و گفتن آقا بهعنوان رهبر «مجبور» بوده، از بُن جان متنفرم! چون این عقبموندهها ولی فقیه رو برای توجیهِ بیشعوریِ خودشون پایین کشیدن... علم و آگاهی و اختیار و قُوهٔ تصمیمِ امامِ جامعه رو خرجِ نفهمیِ خودشون کردن.
امام خامنهایِ رشید و زیبامون وقتی دربارهٔ آقای پزشکیان نوشتن «رئیسجمهورِ صادق و دلسوز» یعنی پزشکیان هم صادقه، هم دلسوز؛ ولو من خوشم نیاد! ولی امامِ جامعه الکی و خدانکرده دروغ حرف نمیزنه. هر کلمهٔ ایشون فکرشده و دقیق و بهجاست.
برای همین من برام این دو صفت مسجّل بود، اما سؤال داشتم پس چطور چنین آدمی خیرش به کشور و مردم نمیرسه؟! چرا خلافِ علیالأصولِ امامش عمل کرد؟!
امروز سخنرانیِ آقای پزشکیان غافلگیرم کرد!
وَ هرطور فکر میکنم فقط میرسم به اینکه دورش رو «دغلدوستان» گرفتن!
چون تو سازمان ملل ظریفِ خائن و روحانیِ دزد و دارودستهٔ شکستخوردهٔ خاتمی و موسوی همراهش نیستن. پزشکیان متنی که آماده کرده بود نخوند! خودش جواب داد! دقیقاً صادق و دلسوز!
این یعنی گیرِ دوست ناباب افتادی برادر پزشکیان... یا چیزی که من نمیفهممش واقعاً...
من خیلی با سخنرانیت حال کردم، اما هنوز میترسم اشتباهی... اتفاقی... زورکی... با قاتلِ رهبرت... با قاتلِ ماکان... با قاتلِ سربازا و مردممون... دیدار داشته باشی...
من از چهلمِ آقاجان که جای انتقام، با قاتلِ کودکخورِ رهبرت تفاهمنامه امضا کردی، دیگه دلم بهت گرم نمیشه...
از سخنرانیِ کوبنده و عزتمندانهت کِیف کردم و در حقت دعا میکنم به علیالأصولِ رهبرت برگردی و عاقبتبهخیر شی... شما هم برگشتی دوستات و عوض کن؛ تو نهجالبلاغه نوشته که... البته شما حفظی! نوشته که با ترسوها نه مشورت کنید، نه دوستی. آقای پزشکیان؛ با کسی دمخور باش که فقط از خدا میترسه... اونوقت جنگ تموم میشه... تحریم تموم میشه... نفاق و تجزیه و فتنه تموم میشه... سفرهٔ مردمت بزرگ میشه... همهٔ دخترا و زنها برات مثل زهرای خودت میشن و حجابشون برات مهم میشه و نمیذاری عاقبتبهشر شن و زهراها از بیعفتی میپوشونی... وَ دیگه وقتی تو خیابونای کشورت راه بری، اینقدر دورت خلوت و سوتوکور نیست انگار که یه شهروندِ عادیای... برای سلام کردن بهت سرودست میشکونن... مثلِ وقتی شهید رئیسی از خیابونی عبور میکرد...
بله مقایسه میکنم؛ چون خدا هم بارها و بارها در قرآنش مقایسه کرده...
اونی که عمل میکنه رو با اونی که نمیکنه...
اونی که میفهمه رو با اونی که نمیفهمه...
زلیخا رو با مریم...
خوب رو با بد...
بهشتی رو با جهنمی...
من هم شما رو با شهید رئیسی مقایسه میکنم که دلِ امامش براش سوخت... خیلی سوخت...
ابراهیم رئیسی ثابت کرد سیاست کثیف نیست؛ سیاست هم معبرِ شهادته... این سیاستمداره که بین نجاست و طهارت مختاره به انتخاب...
آقای پزشکیان؛
شما هم رئیسی و رجایی و خامنهای باش و سیاست رو پاک کن...
اونقدر که معبرِ شهادت شه...
من امشب ازت بابتِ سخنرانیِ خفنت تو سازمان ملل و فشاری که به اپستینیها دادی، ازت تشکر خواهم کرد و حسابی پشتت درمیام.
شما هم پشتِ دستِ مردمِ مبعوثی بازی کن که اگر نبودن، ماجرای مادورو تکرار میشد!
سربهراه
ببینید؛ امامِ جامعه با کسی تعارف و رودربایستی نداره که «الکی یا خدانکرده به دروغ» بخواد از کسی یا چ
مردمِ مبعوث خوشحالن...
نه!
واژهٔ «خوشحال» برای چیزی که میبینم کمه...
چهرهها شکُفته و سرهاشون بلنده...
آقای پزشکیان؛
تفاهمنامه که امضا کردین، گروهی خوشحال شدن که در شادی شاید به سلامتیتون گیلاسهای نجسشون رو به هم بکوبن و در خشم، انگشتِ وسطشون رو هوا بیارن(!)
در امضای خلافِ علیالأصولِ تفاهمنامهٔ شما و قاتلِ کودکخور، گروهی شاد شدن که با اولین صدای دووووووورِ پدافند، آتیش کردن برن شمال و در اولین نوسانِ قیمتِ بنزین، برگشتن جایگاهها صف کشیدن تا باکشون رو پُر کنن(!)
ولی گروهی که امشب شادشون کردین اهلِ دعا و آه کشیدنن!
خشمشون صبره و شادیشون شُکر.
آقای پزشکیان؛
کاش میتونستم ثابت کنم امشب دلِ کیا رو شاد کردین و تا چندمین نسل از اجدادتون رو سربلند...