eitaa logo
سربه‌راه
225 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
397 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
سی‌وپنج سال منهای شش ماه، مادرم بهم فضا و اعتمادبه‌نفس و ذوقِ آشپزی نداد. من سی‌وپنج سال منهای شش ماه، خیال می‌کردم ناتوان هستم و هرگز نمی‌تونم آشپزی کردن رو یاد بگیرم.‌ سی‌وپنج سال منهای شش ماه، احساس کمبود می‌کردم و از این‌که خلاقانه‌ترین و خوش‌بوترین و خوش‌طعم‌ترین و خوش‌رنگ‌ترین و عاشقانه‌ترین و عارفانه‌ترین خَلق و آفرینشِ آدمی‌زاد رو بلد نیستم، از خودم ناامید بودم، اما حالا به شش ماه منهای سی‌وپنج سال، آشپزی‌م با این‌که غذاهام غالباً بارِ اوّلِ پُخت‌شه، از مادرم جلو زده و زن‌داداش‌ِ تعارفی و خجالتی‌م دل‌ش برای بوی خورش‌م می‌ره و درِ قابلمه رو برمی‌داره و انگار که باردار باشه چشماش رو می‌بنده و نفسِ عمیق می‌کشه و زبون‌ش رو دورِ لباش می‌چرخونه و می‌گه چه کردی آبجی! من به رنج فکر می‌کنم که با وجودِ خواستگارِ شنبه‌شب که ده سال سن‌م رو کوچیک‌تر تصور کرد و هشت سال از من کوچیک‌تر بود، من رو پیر کرد. موی سفید تو دشتِ سرم کاشت. رنج، دامنِ چشم‌هام و چروک کرد. پرنیانِ پوست‌م رو پشمینهٔ درویشی پوشوند. روزنه‌های نورِ قلب‌م رو گِل گرفت. زیرِ اعتمادم با گُسل خط کشید. گُل از من خشکوند. اما من رو نکُشت! از پا درنیاورد! زمین نزد! عقب نروند! نذاشت جلو برم، ولی عقب هم نروند! من نگینی و مساوی خُرد کردنِ رنج‌هام رو یاد گرفتم. تَف دادنِ غصّه‌هام رو بلد شدم. توی گوگل به بزقرمهٔ کرمانی رسیدم و با گوشتی که نمی‌دونم مال گاوه یا گوسفند، دست‌به‌کار شدم. از این‌که گوشت رو تشخیص نمی‌دم، شش ماهه منهای سی‌وپنج سال، دیگه احساس کمبود نمی‌کنم. به‌وقتش این رو هم یاد می‌گیرم. به‌وقتش از پسِ این یکی هم برمیام. ۱
سربه‌راه
همسرم سال‌هاست رفته شکارِ بُز. هنوز برنگشته. شکارِ بُز سخته. صبحِ جمعه‌ای بارونی روی دامنهٔ قلهٔ زو، کسی که از کوهنوردیِ راحت‌م با چادر، شرحه‌شرحه شده بود، بهم گفت بُزبسیجی. همسرم برای همین نتونسته من رو هنوز شکار کنه! من شش ماهه با اغلبِ روزهای سی‌وپنج سال عمر، زندگی کردن رو متوقفِ رسیدن و بودنِ کسی نکردم. اونی‌که نگرانِ آدم باشه کنارشه، نه این‌که تلفن کنه احوال بپرسه یا نصیحت کنه که دلواپس‌ت هستم(!) برای همین سیزده ساله تو عِراق سیم‌کارت نخریدم و دویست‌واَندی شبه تماس‌های هشتِ شب به بعد برام مهم نیست! گوشتِ بُز نیست؟ نباشه! «فقط انسان‌های ضعیف اندازهٔ امکانات‌شون کار می‌کنن». من به گریه نشستم. در غصّه حل شدم. رنج، محصورم کرده. اما ضعیف نیستم. حتی برابرِ تمسخرِ رنج‌هام از کسی که سال‌ها وقت و عمر و احساس به پاش ریختم. گوشتی که نمی‌دونم شکارِ کیٖ بوده و شکار، چی بوده رو از فریزر می‌ذارم بغلِ بی‌جونِ آفتابی که نفسای آخرشه. نخودها رو از دیروز عصر خیس کردم. یاد گرفتم نفخِ غم‌ها رو بگیرم. خی‌لی وقته غم‌باد نگرفتم. ادویه‌دودی‌م رو می‌ذارم دمِ دست که به سردیِ دل‌م بپاشم و دود از دل‌م بلند شه و رنج‌هام طعمِ آتیش بگیرن و گرم شن. رنجِ یخ‌زده پوستِ آدم رو می‌کّنه. ولی یخ‌ش رو که باز کنی می‌تونی با سیر تَف‌ش بدی و مزّه‌ش رو عوض کنی و ازش قُوّت بگیری. من قُوّت گرفتن از رنج‌های تمسخرشده‌م رو هم یاد گرفتم. من رو نکُشت! از پا درنیاورد! زمین نزد! عقب نروند! نذاشت جلو برم، ولی عقب هم نروند! گوشت‌کوب گذاشتم دمِ دست. می‌خوام گوشت و غم و نخود و غصّه و سیر و پیاز و سُخره‌های ادویه‌خوردهٔ تَف‌داده رو با هم بکوبم. خوب بکوبم. خوبِ خوب بکوبم. با دست‌هایی نحیف و تنی ظریف خی‌لی خوب و محکم بکوبم. که «بُنیادش براندازم¹». بعد روی سیاهِ شش ماه‌واَندی عمر رنج و غصّه از سی‌وپنج سال روزگار رو با کشک سفید کنم. با نعناداغ روش بنویسم «ثُمَّ اسْتَقَامُوا» وَ با گردوهای آسیاب‌شده جلوش نقطه بذارم؛ یعنی که جمله خبریه و وقوعش حتمی. ۱. اگر غم لشکر انگیزد که خونِ عاشقان ریزد من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم! ۲
«ادبیات نه امکان راه رفتن که امکان نفس کشیدن را فراهم می‌آورد.» رولان بارت
سربه‌راه
ببینید؛ امامِ جامعه با کسی تعارف و رودربایستی نداره که «الکی یا خدانکرده به دروغ» بخواد از کسی یا چیزی تعریف کنه! هیچ کارِ امامِ جامعه بی‌حکمت نیست؛ همون‌طور که تو یه زمانِ محدود، کارزارِ محاکمهٔ روحانی شد یک میلیون و نشون داد مردم چقدر حال‌شون از این ملعون به هم می‌خوره، اما اگر موقع حیاتِ آقاجان دادگاهی می‌شد یا عزل، ازش شهید می‌ساختن و کثافتاش و می‌پوشوندن و الآن یه قدّیس بود و هیچ‌کس باور نمی‌کرد چه کثافتی زد به عمر و زندگی‌مون. حصر خاتمی و کروبی و موسویِ خائن و ملعون هم همین‌طور. اینا خون از دماغ‌شون میومد شهیدِ راهِ باطل‌شون می‌شدن و دیگه مسیرِ هدایت برای خی‌لی‌ها بسته می‌شد. امامِ جامعه به استخونِ لای زخم صبوری کرد تا مردم اینها رو رسوا کنن... چون در منظومهٔ اسلام «کار رو مردم تموم می‌کنن». برای همین من از مذهبی‌خاک‌برسرهایی که وقتی آقاجان تو کرونا واکسن زدن و اونا نزدن و گفتن آقا به‌عنوان رهبر «مجبور» بوده، از بُن جان متنفرم! چون این عقب‌مونده‌ها ولی فقیه رو برای توجیهِ بی‌شعوریِ خودشون پایین کشیدن... علم و آگاهی و اختیار و قُوهٔ تصمیمِ امامِ جامعه رو خرجِ نفهمیِ خودشون کردن. امام خامنه‌ایِ رشید و زیبامون وقتی دربارهٔ آقای پزشکیان نوشتن «رئیس‌جمهورِ صادق و دلسوز» یعنی پزشکیان هم صادقه، هم دلسوز؛ ولو من خوشم نیاد! ولی امامِ جامعه الکی و خدانکرده دروغ حرف نمی‌زنه. هر کلمهٔ ایشون فکرشده و دقیق و به‌جاست. برای همین من برام این دو صفت مسجّل بود، اما سؤال داشتم پس چطور چنین آدمی خیرش به کشور و مردم نمی‌رسه؟! چرا خلافِ علی‌الأصولِ امام‌ش عمل کرد؟! امروز سخنرانیِ آقای پزشکیان غافل‌گیرم کرد! وَ هرطور فکر می‌کنم فقط می‌رسم به این‌که دورش رو «دغل‌دوستان» گرفتن! چون تو سازمان ملل ظریفِ خائن و روحانیِ دزد و دارودستهٔ شکست‌خوردهٔ خاتمی و موسوی همراه‌ش نیستن. پزشکیان متنی که آماده کرده بود نخوند! خودش جواب داد! دقیقاً صادق و دلسوز! این یعنی گیرِ دوست ناباب افتادی برادر پزشکیان... یا چیزی که من نمی‌فهمم‌ش واقعاً... من خی‌لی با سخنرانی‌ت حال کردم، اما هنوز می‌ترسم اشتباهی... اتفاقی... زورکی... با قاتلِ رهبرت... با قاتلِ ماکان... با قاتلِ سربازا و مردم‌مون... دیدار داشته باشی... من از چهلمِ آقاجان که جای انتقام، با قاتلِ کودک‌خورِ رهبرت تفاهم‌نامه امضا کردی، دیگه دل‌م بهت گرم نمی‌شه... از سخنرانیِ کوبنده و عزت‌مندانه‌ت کِیف کردم و در حقت دعا می‌کنم به علی‌الأصولِ رهبرت برگردی و عاقبت‌به‌خیر شی... شما هم برگشتی دوستات و عوض کن؛ تو نهج‌البلاغه نوشته که... البته شما حفظی! نوشته که با ترسوها نه مشورت کنید، نه دوستی. آقای پزشکیان؛ با کسی دم‌خور باش که فقط از خدا می‌ترسه... اون‌وقت جنگ تموم می‌شه... تحریم تموم می‌شه... نفاق و تجزیه و فتنه تموم می‌شه... سفرهٔ مردم‌ت بزرگ می‌شه... همهٔ دخترا و زن‌ها برات مثل زهرای خودت می‌شن و حجاب‌شون برات مهم می‌شه و نمی‌ذاری عاقبت‌به‌شر شن و زهراها از بی‌عفتی می‌پوشونی... وَ دیگه وقتی تو خیابونای کشورت راه بری، این‌قدر دورت خلوت و سوت‌وکور نیست انگار که یه شهروندِ عادی‌ای... برای سلام کردن بهت سرودست می‌شکونن... مثلِ وقتی شهید رئیسی از خیابونی عبور می‌کرد... بله مقایسه می‌کنم؛ چون خدا هم بارها و بارها در قرآنش مقایسه کرده... اونی که عمل می‌کنه رو با اونی که نمی‌کنه... اونی که می‌فهمه رو با اونی که نمی‌فهمه... زلیخا رو با مریم... خوب رو با بد... بهشتی رو با جهنمی... من هم شما رو با شهید رئیسی مقایسه می‌کنم که دلِ امام‌ش براش سوخت... خی‌لی سوخت... ابراهیم رئیسی ثابت کرد سیاست کثیف نیست؛ سیاست هم معبرِ شهادته... این سیاست‌مداره که بین نجاست و طهارت مختاره به انتخاب... آقای پزشکیان؛ شما هم رئیسی و رجایی و خامنه‌ای باش و سیاست رو پاک کن... اون‌قدر که معبرِ شهادت شه... من امشب ازت بابتِ سخنرانیِ خفن‌ت تو سازمان ملل و فشاری که به اپستینی‌ها دادی، ازت تشکر خواهم کرد و حسابی پشت‌ت درمیام. شما هم پشتِ دستِ مردمِ مبعوثی بازی کن که اگر نبودن، ماجرای مادورو تکرار می‌شد!
سربه‌راه
ببینید؛ امامِ جامعه با کسی تعارف و رودربایستی نداره که «الکی یا خدانکرده به دروغ» بخواد از کسی یا چ
مردمِ مبعوث خوشحالن... نه! واژهٔ «خوشحال» برای چیزی که می‌بینم کمه... چهره‌ها شکُفته و سرهاشون بلنده... آقای پزشکیان؛ تفاهم‌نامه که امضا کردین، گروهی خوشحال شدن که در شادی شاید به سلامتی‌تون گیلاس‌های نجس‌شون رو به هم بکوبن و در خشم، انگشتِ وسط‌شون رو هوا بیارن(!) در امضای خلافِ علی‌الأصولِ تفاهم‌نامهٔ شما و قاتلِ کودک‌خور، گروهی شاد شدن که با اولین صدای دووووووورِ پدافند، آتیش کردن برن شمال و در اولین نوسانِ قیمتِ بنزین، برگشتن جایگاه‌ها صف کشیدن تا باک‌شون رو پُر کنن(!) ولی گروهی که امشب شادشون کردین اهلِ دعا و آه کشیدن‌ن! خشم‌شون صبره و شادی‌شون شُکر. آقای پزشکیان؛ کاش می‌تونستم ثابت کنم امشب دلِ کیا رو شاد کردین و تا چندمین نسل از اجدادتون رو سربلند...
سربه‌راه
همسرم سال‌هاست رفته شکارِ بُز. هنوز برنگشته. شکارِ بُز سخته. صبحِ جمعه‌ای بارونی روی دامنهٔ قلهٔ زو،
من یه سؤالِ بیهوده برام پیش اومده؛ شما کرمانی‌ها واقعاً بزقرمه رو با گوشت بز می‌پزید؟! مثلاً می‌رین قصابی می‌گین یه کیلو بز؟! :)
سربه‌راه
من یه سؤالِ بیهوده برام پیش اومده؛ شما کرمانی‌ها واقعاً بزقرمه رو با گوشت بز می‌پزید؟! مثلاً می‌رین
نتیجهٔ بیکاریه ها! 😂 غذا از دیشب دارم، کارام و کردم، نشستم تلویزیون ببینم هیچی نداره! حالا از شنبه که بیرونم همهٔ سریالا و فیلمایی که دوست دارم می‌ذاره! 😒 حالا ببینین!
سربه‌راه
نتیجهٔ بیکاریه ها! 😂 غذا از دیشب دارم، کارام و کردم، نشستم تلویزیون ببینم هیچی نداره! حالا از شنبه
هر شبکه‌ای زدم، بازیگرها مجری بودن(!) نمی‌دونم چطور چشم‌تون عادت کرده و به ۱۶۲ معترض نمی‌شید(!) چون این همون‌قدر مسخره است که شنبه قصاب بره جای معلم تدریس کنه و معلم بیاد قصابی گوشت شرحه کنه و بفروشه(!) جامعهٔ چهره‌زدهٔ مسخ؛ یعنی همین‌که تو تلویزیونه! بعد شما می‌نالید پسرمذهبی‌ها هم پی خوشگلی و قدوقامت‌ن(!) خودتون به این چیزا بی‌تفاوتین خب! به خودتونم برمی‌گرده :)
خیار رنده کردم گذاشتم روی صورتم یه نفسی کشید😊 (آخرین خوشی‌های معلمی که از شنبه «آواره» است!)