سربهراه
ببینید؛
امامِ جامعه با کسی تعارف و رودربایستی نداره که «الکی یا خدانکرده به دروغ» بخواد از کسی یا چیزی تعریف کنه!
هیچ کارِ امامِ جامعه بیحکمت نیست؛
همونطور که تو یه زمانِ محدود، کارزارِ محاکمهٔ روحانی شد یک میلیون و نشون داد مردم چقدر حالشون از این ملعون به هم میخوره، اما اگر موقع حیاتِ آقاجان دادگاهی میشد یا عزل، ازش شهید میساختن و کثافتاش و میپوشوندن و الآن یه قدّیس بود و هیچکس باور نمیکرد چه کثافتی زد به عمر و زندگیمون.
حصر خاتمی و کروبی و موسویِ خائن و ملعون هم همینطور. اینا خون از دماغشون میومد شهیدِ راهِ باطلشون میشدن و دیگه مسیرِ هدایت برای خیلیها بسته میشد. امامِ جامعه به استخونِ لای زخم صبوری کرد تا مردم اینها رو رسوا کنن... چون در منظومهٔ اسلام «کار رو مردم تموم میکنن».
برای همین من از مذهبیخاکبرسرهایی که وقتی آقاجان تو کرونا واکسن زدن و اونا نزدن و گفتن آقا بهعنوان رهبر «مجبور» بوده، از بُن جان متنفرم! چون این عقبموندهها ولی فقیه رو برای توجیهِ بیشعوریِ خودشون پایین کشیدن... علم و آگاهی و اختیار و قُوهٔ تصمیمِ امامِ جامعه رو خرجِ نفهمیِ خودشون کردن.
امام خامنهایِ رشید و زیبامون وقتی دربارهٔ آقای پزشکیان نوشتن «رئیسجمهورِ صادق و دلسوز» یعنی پزشکیان هم صادقه، هم دلسوز؛ ولو من خوشم نیاد! ولی امامِ جامعه الکی و خدانکرده دروغ حرف نمیزنه. هر کلمهٔ ایشون فکرشده و دقیق و بهجاست.
برای همین من برام این دو صفت مسجّل بود، اما سؤال داشتم پس چطور چنین آدمی خیرش به کشور و مردم نمیرسه؟! چرا خلافِ علیالأصولِ امامش عمل کرد؟!
امروز سخنرانیِ آقای پزشکیان غافلگیرم کرد!
وَ هرطور فکر میکنم فقط میرسم به اینکه دورش رو «دغلدوستان» گرفتن!
چون تو سازمان ملل ظریفِ خائن و روحانیِ دزد و دارودستهٔ شکستخوردهٔ خاتمی و موسوی همراهش نیستن. پزشکیان متنی که آماده کرده بود نخوند! خودش جواب داد! دقیقاً صادق و دلسوز!
این یعنی گیرِ دوست ناباب افتادی برادر پزشکیان... یا چیزی که من نمیفهممش واقعاً...
من خیلی با سخنرانیت حال کردم، اما هنوز میترسم اشتباهی... اتفاقی... زورکی... با قاتلِ رهبرت... با قاتلِ ماکان... با قاتلِ سربازا و مردممون... دیدار داشته باشی...
من از چهلمِ آقاجان که جای انتقام، با قاتلِ کودکخورِ رهبرت تفاهمنامه امضا کردی، دیگه دلم بهت گرم نمیشه...
از سخنرانیِ کوبنده و عزتمندانهت کِیف کردم و در حقت دعا میکنم به علیالأصولِ رهبرت برگردی و عاقبتبهخیر شی... شما هم برگشتی دوستات و عوض کن؛ تو نهجالبلاغه نوشته که... البته شما حفظی! نوشته که با ترسوها نه مشورت کنید، نه دوستی. آقای پزشکیان؛ با کسی دمخور باش که فقط از خدا میترسه... اونوقت جنگ تموم میشه... تحریم تموم میشه... نفاق و تجزیه و فتنه تموم میشه... سفرهٔ مردمت بزرگ میشه... همهٔ دخترا و زنها برات مثل زهرای خودت میشن و حجابشون برات مهم میشه و نمیذاری عاقبتبهشر شن و زهراها از بیعفتی میپوشونی... وَ دیگه وقتی تو خیابونای کشورت راه بری، اینقدر دورت خلوت و سوتوکور نیست انگار که یه شهروندِ عادیای... برای سلام کردن بهت سرودست میشکونن... مثلِ وقتی شهید رئیسی از خیابونی عبور میکرد...
بله مقایسه میکنم؛ چون خدا هم بارها و بارها در قرآنش مقایسه کرده...
اونی که عمل میکنه رو با اونی که نمیکنه...
اونی که میفهمه رو با اونی که نمیفهمه...
زلیخا رو با مریم...
خوب رو با بد...
بهشتی رو با جهنمی...
من هم شما رو با شهید رئیسی مقایسه میکنم که دلِ امامش براش سوخت... خیلی سوخت...
ابراهیم رئیسی ثابت کرد سیاست کثیف نیست؛ سیاست هم معبرِ شهادته... این سیاستمداره که بین نجاست و طهارت مختاره به انتخاب...
آقای پزشکیان؛
شما هم رئیسی و رجایی و خامنهای باش و سیاست رو پاک کن...
اونقدر که معبرِ شهادت شه...
من امشب ازت بابتِ سخنرانیِ خفنت تو سازمان ملل و فشاری که به اپستینیها دادی، ازت تشکر خواهم کرد و حسابی پشتت درمیام.
شما هم پشتِ دستِ مردمِ مبعوثی بازی کن که اگر نبودن، ماجرای مادورو تکرار میشد!
سربهراه
ببینید؛ امامِ جامعه با کسی تعارف و رودربایستی نداره که «الکی یا خدانکرده به دروغ» بخواد از کسی یا چ
مردمِ مبعوث خوشحالن...
نه!
واژهٔ «خوشحال» برای چیزی که میبینم کمه...
چهرهها شکُفته و سرهاشون بلنده...
آقای پزشکیان؛
تفاهمنامه که امضا کردین، گروهی خوشحال شدن که در شادی شاید به سلامتیتون گیلاسهای نجسشون رو به هم بکوبن و در خشم، انگشتِ وسطشون رو هوا بیارن(!)
در امضای خلافِ علیالأصولِ تفاهمنامهٔ شما و قاتلِ کودکخور، گروهی شاد شدن که با اولین صدای دووووووورِ پدافند، آتیش کردن برن شمال و در اولین نوسانِ قیمتِ بنزین، برگشتن جایگاهها صف کشیدن تا باکشون رو پُر کنن(!)
ولی گروهی که امشب شادشون کردین اهلِ دعا و آه کشیدنن!
خشمشون صبره و شادیشون شُکر.
آقای پزشکیان؛
کاش میتونستم ثابت کنم امشب دلِ کیا رو شاد کردین و تا چندمین نسل از اجدادتون رو سربلند...
سربهراه
همسرم سالهاست رفته شکارِ بُز. هنوز برنگشته. شکارِ بُز سخته. صبحِ جمعهای بارونی روی دامنهٔ قلهٔ زو،
من یه سؤالِ بیهوده برام پیش اومده؛
شما کرمانیها واقعاً بزقرمه رو با گوشت بز میپزید؟! مثلاً میرین قصابی میگین یه کیلو بز؟! :)
سربهراه
من یه سؤالِ بیهوده برام پیش اومده؛ شما کرمانیها واقعاً بزقرمه رو با گوشت بز میپزید؟! مثلاً میرین
نتیجهٔ بیکاریه ها! 😂
غذا از دیشب دارم، کارام و کردم، نشستم تلویزیون ببینم هیچی نداره!
حالا از شنبه که بیرونم همهٔ سریالا و فیلمایی که دوست دارم میذاره! 😒
حالا ببینین!
سربهراه
نتیجهٔ بیکاریه ها! 😂 غذا از دیشب دارم، کارام و کردم، نشستم تلویزیون ببینم هیچی نداره! حالا از شنبه
هر شبکهای زدم، بازیگرها مجری بودن(!)
نمیدونم چطور چشمتون عادت کرده و به ۱۶۲ معترض نمیشید(!) چون این همونقدر مسخره است که شنبه قصاب بره جای معلم تدریس کنه و معلم بیاد قصابی گوشت شرحه کنه و بفروشه(!)
جامعهٔ چهرهزدهٔ مسخ؛ یعنی همینکه تو تلویزیونه! بعد شما مینالید پسرمذهبیها هم پی خوشگلی و قدوقامتن(!) خودتون به این چیزا بیتفاوتین خب! به خودتونم برمیگرده :)
سربهراه
من فقط دو جا و پیشِ دو نفر برای همسر و ازدواج و ذرّیهم دعا میکنم: اینجا و پیشِ قدسِ ایران، خدیجه ث
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نه پیر بودن، نه بیوه!
دوشیزهای جوان بودن❣
خیار رنده کردم گذاشتم روی صورتم یه نفسی کشید😊
(آخرین خوشیهای معلمی که از شنبه «آواره» است!)
سربهراه
حرم هستم. یه دخترِ جوانِ ۲۰ـ۲۵ساله اومد و بیمقدمه ازم پرسید: شما بیرون از حرم هم این شکلی هستین؟!
هفته تموم شد و اون دختر از جلوی چشمم نرفت...
دو شب هم براش وقتِ خواب گریه کردم...
ما آوارگیهامونم تو این دنیا مسخره شد...
اونم از کسایی که باورش سخته...
اگر باهاش گریه نمیکردم میتونستم بهش بگم اینقدر صبر کن تا هرچی بابتش تمسخرت کردن، سرشون بیاد!
یکی از برکاتِ تجمعِ شبانه برای من، عادت کردن به صدقهٔ شبِ جمعه است😍
چون حاجاقامون شبِ جمعه به شبِ جمعه یادمون میندازه و دربارهش کلی صحبت میکنه. هر بار هم صحبتهای جدید؛ یعنی آثارِ این صدقهٔ شبِ جمعه بسیاااااااار است.
یادمون داده شبِ جمعه فقطـــــــــــــ به نیّتِ سلامتیِ آقا امام زمان علیهالسلام و ظهورشون صدقه بدیم. دیگه کسی نخواست لازم نیست هر روزِ هفته صدقه بده (البته صدقه اگر روزی چندینبار هم باشه حسنه است و برکت و امنیت داره، ولی ممکنه کسی یادش بره هر روز یا در مضیقه باشه) کلِ هفتهش از این شبِ جمعه تا شبِ جمعهٔ بعدی بیمهٔ دعای امام زمان علیهالسلامه انشاءاللّه❣
+ من باید وقت بذارم دربارهٔ حاجاقای تجمعمون بنویسم. حضور و تلاش و برکاتش شُکر داره که یکی از شُکرهای عملیِ من همین قلممه که باید خرجش کنم.
انشاءاللّه.
خالهم در آخرین دیدارمون یهو زوم شد روی صورتم و گفت این خال چیه؟!
وَ انگشت گذاشت روی خالگوشتیِ کوچولوی بالای دماغ و گوشهٔ چشمِ راستم!
من خندیدم و گفتم خالهجان! دیر به دیر من و میبینی! از اول بوده!
خالهم محکم گفت نخیر! نبوده! برو دکتر برش داره!
من به قهقهه خندیدم و گفتم خاله یه عمر من با این خال زندگی کردم، حالا به چشمت اومده و میگی برو بردار😂
خالهم مقاوم گفت این از اول نبوده! مثلِ مادرت سفیدپوستی، از این خالگوشتیها زیاد درمیاره بدنت😐
گفتم بعد بیا عکسام و بهت نشون بدم که این از اول بوده!
دیگه رفــــــــــــــــــــــت تا امروز که بیکارم و دارم به همهچی وَر میرم! آلبومهام و بالای کتابخونهم دیدم و برداشتم کندوکاو کنم!
بله! از اول نبوده! حق با خالهخانمه!😶🌫
کلی گشتم ببینم از کِی روییده(!) تا دبیرستانی بودم نبوده، اما طبقِ عکسِ مسخرهبازیای که با چادر در دانشگاه و جلوی پُستخونه گرفتم، این خال، رویشِ دلقکبازیهای دوران کارشناسیه!
درواقع در این عکس که به دلقکبازی، روم رو گرفتم و لوزیای از صورتم رو انداختم بیرون و مثلاً خواستم عکسِ تظاهراتی بگیرم😂 خالِ محو و کمرنگ و ظریفی در محلِ مذکور رؤیت میشه که بهمرور ریشه دَوونده و جون گرفته و به چشمِ خالهخانم اومده! خصوصاً که در عکس صورتم کپلو و لُپّویه و الآن اسکلته و آبشده و بزرگتر دیده میشه😂
شما از این فرسته چه نتیجهای گرفتید؟
من؟
من نتیجه گرفتم صورتگرایی و ظاهرپرستی از «بیکاری» میاد!
چون من از کارشناسی تا امروز اینقــــــــــــــدر درگیر درس و کار بودم که نفهمیدم گوشهٔ چشمم خالِ قهوهایِ گوشتی سبز شده😁