eitaa logo
سربه‌راه
225 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
395 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
از دیدارِ امام‌رضاجان می‌رم بزرگترین زنجیرهٔ انسانی.
سربه‌راه
تو حرم یه حاج‌خانومی این تسبیح رو بهم داد و گفت من از میناب‌م. این تسبیح هم از گلزارشهدامونه. اونایی که اطراف‌م بودن با حسرت نگاه‌ش کردن، ولی اون دیگه به هیچ‌کس تسبیح نداد. فقط همینی بود که گذاشت تو دستای من... تو اینترنت این دو تا داداشی رو جستجو کردم. از هانی (بزرگتره) فقط یه مچِ پا پیدا شده... امروزم به‌نیابت از حامد و هانی...
سربه‌راه
🔻بزرگترین زنجیره انسانی جان فدا دانشگاه ایران | دانشگاه فردوسی مشهد 🕚 زمان سه شنبه ۱۴ مهر ماه ۱۴
من تازه رسیدم خونه. درحالی‌که یه مشّایه راه رفتم و کمرم شکسته و پاهام تاول زده و صورت‌م آفتاب‌سوخته شده! چون دانشگاه پر از دانشجو و استاد بود! نیم ساعتی ایستادیم میدون علوم و دیدیم جایی که همه هستن نیازی به ما نداره، بریم ببینیم کجا خالیه، اون‌جا رو پر کنیم. پیگیر شدیم گفتن سرریزِ جمعیت می‌ره بیرون از دانشگاه تا میدون تلویزیون. علم‌به‌دوش و عکسِ امام خامنه‌ای به‌دست، راه افتادیم بریم ته جمعیت و پیدا کنیم و سیاهیِ لشکر رو بیشتر کنیم. فقط دانشگاه فردوسی‌اومده‌ها می‌دونن از میدون علومِ دانشگاه تا میدون تلویزیونِ شهر یعنی چقدر راه! دوازده ظهر! پیاده! زنجیرهٔ مردم ته نداشت! من هنوز اخبارِ امروزِ مشهد رو ندیدم. خدا کنه رسانه‌ش قوی باشه. چون باید همه بدونن ته نداشت! ما از میدون علومِ دانشگاه دوازدهِ ظهر زیرِ آفتاب راه افتادیم بریم ته زنجیره وَ ساعت دوی ظهر میدون تلویزیون بودیم درحالی‌که ته نداشت و جمعیت فراتر از قرارِ زنجیره رفته بود و کشیده شده بود به بولوار پیروزی و کاوه و احتمالاً کوشش. از این‌که ته‌ش رو ندیدیم خوشحال بودیم و میدون تلویزیون که شبیه ثورة‌العشرینِ نجف شده بود و زیر پل موکب چای بود و فضا و حس‌وحال‌ش شبیه شروع مشّایه از نجف و اون غلغله بود، نشستیم چای خوردیم و دیگه قیدِ ته‌ی که نیست رو زدیم. از همه مهم‌تر این‌که شبیه جانفدای تهران و اصفهان، مسخره‌بازی و جیپ صورتی و اسلحهٔ صورتی و دخترای محجبهٔ ویترینی و از این وصله‌پینه‌های زشت به اسلام و انقلاب نداشتیم و با سرِ بلند می‌گیم این مشهده و مشهدی‌ها❣ اگر رسانه‌ٔ امروز قوی نباشه من واقعاً حسرت می‌خورم و دست‌به‌کار می‌شم با قلم موندگارش کنم و با ادبیات در تاریخ ثبت‌، که امروز چی دیدم و چطور گذشت. ما از کنارِ زنجیرهٔ مردم عبور می‌کردیم و من بهشون می‌گفتم ماشاءاللّه بهتون که ته ندارید و کمر برام نموند این‌قدر راه اومدم! وَ تمامِ مدت داشتم به سربلندی و رضایتِ آقاجان‌مون سیدعلی فکر می‌کردم تو بهشت... امروز هلهله‌کننده‌های ۹ اسفند، سووووووووختن! ترامپ که دی‌ماه بالا آورده بود مشهد سقوط کرد(!) امروز در مشهد سقوط کرد✌️🇮🇷 یابنَ فاطمه؛ أوَفَینا؟❣
35.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ تصاویری از جمعیت حیرت‌آور مردم در بزرگ‌ترین زنجیره انسانی «جان‌فدا» این جمعیت عجیب، از دانشگاه فردوسی شروع و بعد از گذر از دانشگاه پزشکی، فرهنگیان پسر، فرهنگیان دختر به دانشگاه منتظری وصل شده است این فیلم فقط "جمعیت مردمی" را نشان می‌دهد و جمعیت چند هزار نفری دانشجویان و اساتید، داخل دانشگاه می‌باشند 🔻 ۱۴ مهرماه ۱۴۰۵ 💠 اندیشکده راهبردی 🆔 @soada_ir
سربه‌راه
♨️ تصاویری از جمعیت حیرت‌آور مردم در بزرگ‌ترین زنجیره انسانی «جان‌فدا» این جمعیت عجیب، از دانشگاه ف
آخرِ کلیپ رو دقت کنید؛ جمعیت به ته نرسید! مداحی تموم شد و کلیپ رو تموم کردن🇮🇷✌️ بگید به همه یتیم‌های سیدعلیِ مشهد ته نداشتن! اون‌قدر زیادن که تا آخرین نفرمون پای انتقام و قصاص ایستادیم. وَ بگید به همه امروز روزِ تعطیل‌مون نبود... کارمندای حزب‌اللّهی‌مون نتونستن بیان... بچه‌هامون مدرسه بودن... خیلی از همکارای خودم امروز کلاس داشتن... بگید به همه این همهٔ همهٔ همهٔ ما نبود! به امیدِ خفن‌تر از امروزِ مشهد برای دانشگاهِ شریف و تهران... برای دانشگاه اصفهان... برای دانشگاه شیراز... برای کل دانشگاه‌های کشور.
سربه‌راه
آخرِ کلیپ رو دقت کنید؛ جمعیت به ته نرسید! مداحی تموم شد و کلیپ رو تموم کردن🇮🇷✌️ بگید به همه یتیم‌ها
به‌جای تصاویرِ مضحک و بی‌آبروی جان‌فدای صورتیِ جنسیت‌زدهٔ دور از شأنِ مقام زنِ اسلام و انقلابِ تهران و اصفهان... به‌عنوانِ جان‌فدای ترازِ انقلاب امروزِ مشهد رو ترند و وایرال کنید. امروزِ مشهد رو به چشمِ ترامپ و نتانیاهو و فرانسوی‌های پدرناشناس برسونید. امروزِ مشهد رو آبروی اسلام و انقلاب کنید و اون تصاویرِ سخیفِ جان‌فدای تهران و اصفهان رو بشورید!
از تجمع برمی‌گشتیم. داشتن من رو می‌رسوندن خونه. سرِ دوربرگردونِ خونهٔ ما بودیم. دور که زدیم یه ماشین با سرعت بهمون نزدیک شد و... خدا نگه‌مون داشت. فقط خدا. ما دااااااد زدیم. اون بووووووووق. و نمی‌دونیم چطور بدون این‌که به هم بخوریم، از هم عبور کردیم! صدای قیژِّ ماشینِ پسره خیابون رو برداشت. سرعتش خی‌لی بالا بود! قلبِ ما تو دهن‌مون بود. ما نگه داشتیم. پسره جلوتر نگه داشت و دنده‌عقب گرفت بیاد جای ما. من چوبِ پرچم‌م رو گرفتم بزنم‌ش. عصبانی بودم. خی‌لی. این‌قدر ترسیدیم آخرالزمانی مُفت و مُفاجات بمیریم که پهلوم تیر کشید. کنارِ درِ راننده نگه داشت. تا دوستم برگشت بهش بگه چه خبرته؟! داشتی به کشتن‌مون می‌دادی، من چوبِ پرچم‌به‌دست، با تمومِ وجودم، سرش داد زدم بی‌شعور خبر مرگت کجا می‌ری با این سرعت؟! آماده بودم مثلِ همهٔ نَرهای دیگه‌ای که پیش از این در رانندگی دیده بودم، شروع کنه به داد زدن و فحاشی و هرچه لایقِ مادر و خواهرشه گفتن. اما بدون این‌که داد بزنه، فقط شروع کرد توجیه کردن. چون اونم ترسیده بود. گفت اگر زده بودم چی؟! چه جای دور زدنه؟! باز من از جمله‌ش عصبانی شدم و داد زدم دوربرگردونه ها! نبودی اجازه بگیریم دور بزنیم! بازم داد نزد. بی‌ادبی نکرد. نه چون مقصر بود، نه! پیش از این نَرهای مقصری بودن که مادرهاشون گاو زاییده بودن و پدرهاشون گاو تربیت کرده بودن و خانوادگی گاو تحویل جامعهٔ انسان‌ها داده بودن(!) بی‌ادبی نکرد، چون بی‌ادب نبود. چون پدر و مادرش برای تربیتِ انسان وقت گذاشته بودن. ترسیده بود و چون مقصر بود و هول کرده بود، توجیه می‌کرد. من دیدم بی‌ادبی نکرد، دیگه داد نزدم. دوستم باهاش صحبت کرد و بهش فهموند نشانِ سرعتت قیژِّ لاستیکات روی آسفالت بود. گفت عجله داشتم. این‌بار داد نزدم. گفتم چون تو عجله داشتی ما الکی بمیریم؟! خلاصه رفت و ما درحالی‌که دست‌وپامون هنوز می‌لرزید خدا رو شکر کردیم به‌خیر گذشت و مفت و مفاجات نمردیم و هلاک نشدیم... خونه که رسیدم چون سرِ پسره که ترسیده بود دو بار داد زدم و بی‌ادبی نکرد، بلافاصله دو دور تسبیح از طرف‌ش صلوات هدیه کردم به آقاجان امام‌حسین جان و امام زمان علیهماالسلام که عاقبت به‌خیر شه و اگر سر مشکلی و شرّی عجله داشته، خدا براش حل و خیر کنه و رحمت و برکت به پدر و مادر و خانواده‌ و خودش برسونه که به داشتنِ ادب، مَرد بود و ان‌شاءاللّه به ادب و مردانگی هم عاقبت به‌خیر شه. این ماجرای دیشبه. فرسته رو هم دیشب نوشتم. اما در تصمیم گرفتن‌هام می‌ذارم ۲۴ ساعت بگذره تا اگر احساس قاطی‌شه، سرد شه و فقط بمونه عقل. امشب عقل‌م تأیید کرد که روزمره‌نویسی رو ادامه بدم. چرا قطع‌ش کرده بودم؟ چون با سر افتادم در رنجی ژرف و عمیق. چون نگاه‌م، قلم‌م، طبع‌م، فکرم آمیخته به رنج شده. در همهٔ سال‌هایی که نوشتم، پرهیزکارانه تقوا به خرج دادم غمی رو که سازنده نیست ننویسم. برای همین هر وقت رنج‌هام شخصی شدن، دست از نوشتن کشیدم. این‌بار هم با تمامِ قوا به منشِ عمرم ادامه خواهم داد، اما شرایط‌م شدتِ افزونی نسبت به بارهای قبل داره و ممکنه از دستم در بره. ممکنه بنویسم و غمی بدون سازندگی نشر بدم. وقتی که پای چنین فرسته‌های ازدست‌دررفته‌ای بذارید رو گردن نمی‌گیرم. اگر چراغِ امیدی در شما خاموش بشه رو گردن نمی‌گیرم. با بلوغِ فکریِ شایستهٔ یک منتظرِ پای کار ظهور تصمیم بگیرید در چه کانالی باشید و چی از شما کم بشه و چی به شما اضافه. این‌جا روزمره‌نویسیِ منه. نه مُبلّغ هستم، نه مُبیّن. نه دوره و کارگاه دارم، نه به مخاطب احتیاج و وابستگی. ناشناس رو هم فعلاً فعال نمی‌کنم؛ چون کششِ روحیِ هم‌صحبتی با کسی رو ندارم و فقط دوست دارم با دوستام و شاگردام وقت بگذرونم. صرفاً به نوشتن‌م ادامه می‌دم چون خدا به من رحم کرد. من رو از مرگِ مفاجات نجات داد و انتقام‌ندیده از این دنیا نبرد. چون دوباره بهم فرصتِ نعمتِ زندگی داد. حساسیت و بدبینیِ تزریق‌شده از شرایط به نگاه‌م می‌گه خواسته بمونی و بیشتر در این آزمون یا مکافاتِ عمل شکست بخوری. اما دونه دونه انگشت‌های پاهام که دلتنگِ تاول‌های مشّایه هستن، بهم نوید می‌دن «مَـنْ أَرادَ اللّه ُ بِـهِ الْخَـيْرَ قَذَفَ فِى قَلْبِهِ حُبَّ الْحُسَيْنِ عليه السلام وَ زِيارَتَهُ». ۲۴ ساعت گذشته وَ عقل‌م، نویدِ انگشت‌های پاهام رو تأیید می‌کنه. شما نمی‌دونید؛ ما باید به هم می‌خوردیم و به هلاکت می‌رسیدیم و هدر می‌شدیم... اون‌چه که ما دیدیم همین بود... برای همین قلبِ هر دو طرف تو دهن‌ش اومد و هم ما و هم پسره هول کردیم... اما خدا نگه داشت! خدا. خدا طوری ما رو از جلوی هم عبور داد که حتی سر سوزنی به هم نخوردیم... خدا. خدا نخواست هلاک بشیم. خدا نخواست بمیریم. خدا نخواست به هدر بریم. خدا. خدا هنوز به ما امید داره. به هر دو طرف. به پسره. به ما. هنوز امید داره. خدا نگه‌مون داشت. خدا.
به‌پاسِ این‌که خدا به جوانی‌مون رحم کرد و اجازه داد برای «سربه‌راه» شدن باز هم تلاش کنیم، به نوشتن ادامه می‌دم. بسم اللّه. سلام.
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
خدا. فقط خدا نگه‌مون داشت.