eitaa logo
سربه‌راه
226 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
396 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
35.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ تصاویری از جمعیت حیرت‌آور مردم در بزرگ‌ترین زنجیره انسانی «جان‌فدا» این جمعیت عجیب، از دانشگاه فردوسی شروع و بعد از گذر از دانشگاه پزشکی، فرهنگیان پسر، فرهنگیان دختر به دانشگاه منتظری وصل شده است این فیلم فقط "جمعیت مردمی" را نشان می‌دهد و جمعیت چند هزار نفری دانشجویان و اساتید، داخل دانشگاه می‌باشند 🔻 ۱۴ مهرماه ۱۴۰۵ 💠 اندیشکده راهبردی 🆔 @soada_ir
سربه‌راه
♨️ تصاویری از جمعیت حیرت‌آور مردم در بزرگ‌ترین زنجیره انسانی «جان‌فدا» این جمعیت عجیب، از دانشگاه ف
آخرِ کلیپ رو دقت کنید؛ جمعیت به ته نرسید! مداحی تموم شد و کلیپ رو تموم کردن🇮🇷✌️ بگید به همه یتیم‌های سیدعلیِ مشهد ته نداشتن! اون‌قدر زیادن که تا آخرین نفرمون پای انتقام و قصاص ایستادیم. وَ بگید به همه امروز روزِ تعطیل‌مون نبود... کارمندای حزب‌اللّهی‌مون نتونستن بیان... بچه‌هامون مدرسه بودن... خیلی از همکارای خودم امروز کلاس داشتن... بگید به همه این همهٔ همهٔ همهٔ ما نبود! به امیدِ خفن‌تر از امروزِ مشهد برای دانشگاهِ شریف و تهران... برای دانشگاه اصفهان... برای دانشگاه شیراز... برای کل دانشگاه‌های کشور.
سربه‌راه
آخرِ کلیپ رو دقت کنید؛ جمعیت به ته نرسید! مداحی تموم شد و کلیپ رو تموم کردن🇮🇷✌️ بگید به همه یتیم‌ها
به‌جای تصاویرِ مضحک و بی‌آبروی جان‌فدای صورتیِ جنسیت‌زدهٔ دور از شأنِ مقام زنِ اسلام و انقلابِ تهران و اصفهان... به‌عنوانِ جان‌فدای ترازِ انقلاب امروزِ مشهد رو ترند و وایرال کنید. امروزِ مشهد رو به چشمِ ترامپ و نتانیاهو و فرانسوی‌های پدرناشناس برسونید. امروزِ مشهد رو آبروی اسلام و انقلاب کنید و اون تصاویرِ سخیفِ جان‌فدای تهران و اصفهان رو بشورید!
از تجمع برمی‌گشتیم. داشتن من رو می‌رسوندن خونه. سرِ دوربرگردونِ خونهٔ ما بودیم. دور که زدیم یه ماشین با سرعت بهمون نزدیک شد و... خدا نگه‌مون داشت. فقط خدا. ما دااااااد زدیم. اون بووووووووق. و نمی‌دونیم چطور بدون این‌که به هم بخوریم، از هم عبور کردیم! صدای قیژِّ ماشینِ پسره خیابون رو برداشت. سرعتش خی‌لی بالا بود! قلبِ ما تو دهن‌مون بود. ما نگه داشتیم. پسره جلوتر نگه داشت و دنده‌عقب گرفت بیاد جای ما. من چوبِ پرچم‌م رو گرفتم بزنم‌ش. عصبانی بودم. خی‌لی. این‌قدر ترسیدیم آخرالزمانی مُفت و مُفاجات بمیریم که پهلوم تیر کشید. کنارِ درِ راننده نگه داشت. تا دوستم برگشت بهش بگه چه خبرته؟! داشتی به کشتن‌مون می‌دادی، من چوبِ پرچم‌به‌دست، با تمومِ وجودم، سرش داد زدم بی‌شعور خبر مرگت کجا می‌ری با این سرعت؟! آماده بودم مثلِ همهٔ نَرهای دیگه‌ای که پیش از این در رانندگی دیده بودم، شروع کنه به داد زدن و فحاشی و هرچه لایقِ مادر و خواهرشه گفتن. اما بدون این‌که داد بزنه، فقط شروع کرد توجیه کردن. چون اونم ترسیده بود. گفت اگر زده بودم چی؟! چه جای دور زدنه؟! باز من از جمله‌ش عصبانی شدم و داد زدم دوربرگردونه ها! نبودی اجازه بگیریم دور بزنیم! بازم داد نزد. بی‌ادبی نکرد. نه چون مقصر بود، نه! پیش از این نَرهای مقصری بودن که مادرهاشون گاو زاییده بودن و پدرهاشون گاو تربیت کرده بودن و خانوادگی گاو تحویل جامعهٔ انسان‌ها داده بودن(!) بی‌ادبی نکرد، چون بی‌ادب نبود. چون پدر و مادرش برای تربیتِ انسان وقت گذاشته بودن. ترسیده بود و چون مقصر بود و هول کرده بود، توجیه می‌کرد. من دیدم بی‌ادبی نکرد، دیگه داد نزدم. دوستم باهاش صحبت کرد و بهش فهموند نشانِ سرعتت قیژِّ لاستیکات روی آسفالت بود. گفت عجله داشتم. این‌بار داد نزدم. گفتم چون تو عجله داشتی ما الکی بمیریم؟! خلاصه رفت و ما درحالی‌که دست‌وپامون هنوز می‌لرزید خدا رو شکر کردیم به‌خیر گذشت و مفت و مفاجات نمردیم و هلاک نشدیم... خونه که رسیدم چون سرِ پسره که ترسیده بود دو بار داد زدم و بی‌ادبی نکرد، بلافاصله دو دور تسبیح از طرف‌ش صلوات هدیه کردم به آقاجان امام‌حسین جان و امام زمان علیهماالسلام که عاقبت به‌خیر شه و اگر سر مشکلی و شرّی عجله داشته، خدا براش حل و خیر کنه و رحمت و برکت به پدر و مادر و خانواده‌ و خودش برسونه که به داشتنِ ادب، مَرد بود و ان‌شاءاللّه به ادب و مردانگی هم عاقبت به‌خیر شه. این ماجرای دیشبه. فرسته رو هم دیشب نوشتم. اما در تصمیم گرفتن‌هام می‌ذارم ۲۴ ساعت بگذره تا اگر احساس قاطی‌شه، سرد شه و فقط بمونه عقل. امشب عقل‌م تأیید کرد که روزمره‌نویسی رو ادامه بدم. چرا قطع‌ش کرده بودم؟ چون با سر افتادم در رنجی ژرف و عمیق. چون نگاه‌م، قلم‌م، طبع‌م، فکرم آمیخته به رنج شده. در همهٔ سال‌هایی که نوشتم، پرهیزکارانه تقوا به خرج دادم غمی رو که سازنده نیست ننویسم. برای همین هر وقت رنج‌هام شخصی شدن، دست از نوشتن کشیدم. این‌بار هم با تمامِ قوا به منشِ عمرم ادامه خواهم داد، اما شرایط‌م شدتِ افزونی نسبت به بارهای قبل داره و ممکنه از دستم در بره. ممکنه بنویسم و غمی بدون سازندگی نشر بدم. وقتی که پای چنین فرسته‌های ازدست‌دررفته‌ای بذارید رو گردن نمی‌گیرم. اگر چراغِ امیدی در شما خاموش بشه رو گردن نمی‌گیرم. با بلوغِ فکریِ شایستهٔ یک منتظرِ پای کار ظهور تصمیم بگیرید در چه کانالی باشید و چی از شما کم بشه و چی به شما اضافه. این‌جا روزمره‌نویسیِ منه. نه مُبلّغ هستم، نه مُبیّن. نه دوره و کارگاه دارم، نه به مخاطب احتیاج و وابستگی. ناشناس رو هم فعلاً فعال نمی‌کنم؛ چون کششِ روحیِ هم‌صحبتی با کسی رو ندارم و فقط دوست دارم با دوستام و شاگردام وقت بگذرونم. صرفاً به نوشتن‌م ادامه می‌دم چون خدا به من رحم کرد. من رو از مرگِ مفاجات نجات داد و انتقام‌ندیده از این دنیا نبرد. چون دوباره بهم فرصتِ نعمتِ زندگی داد. حساسیت و بدبینیِ تزریق‌شده از شرایط به نگاه‌م می‌گه خواسته بمونی و بیشتر در این آزمون یا مکافاتِ عمل شکست بخوری. اما دونه دونه انگشت‌های پاهام که دلتنگِ تاول‌های مشّایه هستن، بهم نوید می‌دن «مَـنْ أَرادَ اللّه ُ بِـهِ الْخَـيْرَ قَذَفَ فِى قَلْبِهِ حُبَّ الْحُسَيْنِ عليه السلام وَ زِيارَتَهُ». ۲۴ ساعت گذشته وَ عقل‌م، نویدِ انگشت‌های پاهام رو تأیید می‌کنه. شما نمی‌دونید؛ ما باید به هم می‌خوردیم و به هلاکت می‌رسیدیم و هدر می‌شدیم... اون‌چه که ما دیدیم همین بود... برای همین قلبِ هر دو طرف تو دهن‌ش اومد و هم ما و هم پسره هول کردیم... اما خدا نگه داشت! خدا. خدا طوری ما رو از جلوی هم عبور داد که حتی سر سوزنی به هم نخوردیم... خدا. خدا نخواست هلاک بشیم. خدا نخواست بمیریم. خدا نخواست به هدر بریم. خدا. خدا هنوز به ما امید داره. به هر دو طرف. به پسره. به ما. هنوز امید داره. خدا نگه‌مون داشت. خدا.
به‌پاسِ این‌که خدا به جوانی‌مون رحم کرد و اجازه داد برای «سربه‌راه» شدن باز هم تلاش کنیم، به نوشتن ادامه می‌دم. بسم اللّه. سلام.
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
خدا. فقط خدا نگه‌مون داشت.
سربه‌راه
اینجام و یهو دیدم آقای اباصلتِ نازنین هم مثلِ آقاجان امیرالمؤمنین علیه‌السلام، روی ضریح‌شون انگور دارن😍
سربه‌راه
چون یکی‌تون در ناشناس آدرس اینجا رو گرفته بود و الحمدللّه روزی‌ش شده و خوشحال بود، گفتم بگم ایشون خادم خاص آقاجان امام‌رضاجان هستن. تو فیلمِ ولایتِ عشق، همون خادمی که آقاجان در آغوش‌شون به شهادت رسیدن. مزارشون تو راه بهشت رضا علیه‌السلامه. اون دوست‌مون حاجتی داشت که می‌خواست بره از آقاامام‌رضاجان طلب کنه. بهش گفته بودم حاجت‌ها رو بیار بریز دامنِ آقااباصلت رحمة‌اللّه‌علیه، سخت‌ترین گره‌ها و پیچیده‌ترین حاجت‌ها رو خادمینِ این خانواده هم می‌تونن حل کنن. از آقاامام‌رضاجان خودش رو بخواه، هدایت و عاقبت و ولایت رو بخواه، ظهور رو بخواه، خدا رو بخواه. قدیمی‌ها می‌دونن من اینجا زیاد میام. چون خلوته و آروم. تازه الآن جمعه است کمی شلوغه، روزای دیگه مقرِّ آرامشه❣ فقط از عکسای قدیم اگر یادتون باشه، قفسهٔ کتاب هم داشت که باهاش یه عکس خوشگل گرفته بودم واسه پروفایل شاد. برش داشتن. فضای مطالعه رو کلاً حذف کردن. باید برم مطالبه کنم برگردونن.‌
سربه‌راه
امروز البته اومده بودم حاجت‌م رو بریزم دامن‌شون... چون کار بیخ پیدا کرده، دارم فکر می‌کنم به آقااباعبداللّه علیه‌السلام نامه بنویسم. این‌قدر تو فکرِ حضرتِ ارباب هستم که دیشب دو نفر هم‌زمان خواب دیدن کربلام. هم رفیق دیده کربلام، هم دخترِ تجمع‌مون خواب دیده. خودم البته دیشب خواب دیدم حرمِ قم هستم. از صبح که بهم گفتن، دارم فکر می‌کنم پس نامه رو بنویسم، گرچه خودشون از احوالات‌م باخبر هستن. بعدش فکر کردم خب بدم کی ببره؟! دوستای خودم هم‌فکرِ خودم هستن و هرگز در چنین شرایطی که باید خیابان نگه داریم، کربلا نمی‌رن. کربلای سفارش‌شدهٔ اهل‌بیت علیهم‌السلام، اربعین، نیمه‌شعبان و عرفه است.‌ غیرِ این، زیارته و زیارت، مستحب و خیابان واجب. دوستایی که من انتخاب کردم، مذهبی‌الکی نیستن که تو انتخابِ بین واجب و مستحب بمونن(!) دین‌مدار هستن. تا نیمه‌شعبان می‌دونم که تحت هیچ شرایطی از خاک و خیابان‌های ایران جدا نمی‌شن و نیمه‌شعبان هم باز می‌رن پی کسب تکلیف از نمایندهٔ ولی فقیه‌شون. می‌مونه دروهمسایه و آشنا و همکار که من هرگز اعتماد نمی‌کنم نامه‌ای به این محرمانگی رو بدم دست‌شون... فکر کنم بنویسم ببرم حرم بدم دست عِراقی‌ها... هوم... این بهتره. به اونا بیش از آشنا و همکار اعتماد دارم.
سربه‌راه
چطور به این مردِ محترم بگم مذهبی‌جماعتِ بی‌سوادِ بی‌نظمِ بی‌تدبیرِ اهمال‌کارِ پرمدعای توخالیِ لب‌وده
ازم خواستن تشکلی راه بندازم مخصوص جذبِ تحصیل‌کرده‌های منطقه و برنامه‌ریزی برای استفاده از این ظرفیت و مدیریت‌شون. همون لحظه که این حرف رو گفتن، ایده بود که ریخت توی سرم. برام جذابه و مهیّج. اما گفتم نمی‌تونم در خدمت‌تون باشم. وقتِ نداشته‌م رو بهانه کردم و شلوغیِ معلمی. اما اگر اون‌چه ته دلم هست رو می‌گفتم راست بود... تهِ دلم چیه؟ حاج‌آقا! تشکلات و گروه‌ها دیگه کار نمی‌کنن فقط ورّاجی می‌کنن(!) نمی‌ذارن هم اونی که اهلِ کاره کار کنه مانع‌ش می‌شن(!) دنیا افتاده دستِ ورّاج‌های خالی‌الذهن... ما آزموده‌ایم در این شهر بختِ خویش بیرون کشید باید از این ورطه رختِ خویش... عقل‌م می‌گه باید تلاش‌م رو می‌کردم و از این بابت مدیونِ اعتقاداتِ خودم شدم، اما حتی ثانیه‌ای نمی‌تونم گروهِ خانم‌های ورّاجی رو تحمل کنم که جایگاه‌های فرهنگی و اجتماعی و تبلیغی رو اِشغال کردن بی اون‌که کوچک‌ترین مطالعه، سواد، عرضه، فهم یا حتی تجربه‌ای داشته باشن(!) اگر قرار بود با گروه آقایون و مستقیم، خودش کار کنم قبول می‌کردم. من با آقایون بهتر کار می‌کنم که البته چند سالیه جلوی خودم رو گرفتم تا قواعدِ شرعی رو رعایت کنم. اما از زن‌های فعالِ فرهنگی و بسیجی و مسجدی و هیئتی و جهادی و... بیزارم! من دوروتر و منافق‌تر از این‌ها تو عمرم ندیدم(!)