eitaa logo
سربه‌راه
227 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
396 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
چطور به این مردِ محترم بگم مذهبی‌جماعتِ بی‌سوادِ بی‌نظمِ بی‌تدبیرِ اهمال‌کارِ پرمدعای توخالیِ لب‌وده
این‌که از این تاریخ تا الآن نتونسته از بین اون‌همه زنِ ورّاجی که ریختن اون‌جا تا خودشون رو کاره‌ای نمایش بدن، یه تشکّل زنانه بکشه بیرون، یعنی اوضاع خیلی خی‌لی خرابه و دست‌ش واقعاً خالی... این‌که باز به من رو زده و با سرِ پایین و ناامیدی ازم درخواست کرده، یعنی اوضاع خیلی خی‌لی خرابه و دست‌ش واقعاً خالی... این‌که وقتی قبول‌ نکردم ناامیدتر شد و سری تکون داد که پنج_شش ساله می‌خوام برای قسمتِ خواهران کاری کنم و نمی‌شه، یعنی اوضاع خیلی خی‌لی خرابه و دست‌ش واقعاً خالی... این‌که گفت مطمئن‌م شما از پسش برمیای و اگر قبول کنید این‌بار می‌شه، یعنی اوضاع خیلی خی‌لی خرابه و دست‌ش واقعاً خالی... عذابِ وجدان دارم کمک‌ش نکردم... خیلی خی‌لی عذابِ وجدان دارم... شاید باری از دوشِ انقلاب برداشته می‌شد... شاید خدا فقط من رو بابتِ همین کار آفریده... اما دوست دارم با آدم‌هایی که تابه‌حال عضو هیچ تشکل و دوره و همایش و گروه و ارگان و سازمان و هیچ‌کجا نبودن کار کنم... با هر سن‌وسالی باشه می‌تونم. من معلمِ ششمی‌ها بودم... معلمِ نهمی‌ها... معلمِ دوازدهمی‌ها... مربی نقدِ فیلمِ دانشجوها بودم... استادِ نویسندگی بودم... معلمِ بزرگسال‌ها بودم... تو همه‌شونم موفق. مسأله‌م نه سن‌وساله، نه جنسیت. مسأله‌م ذهن‌هاست! ذهن‌ها! این دوره‌رفته‌ها و بسیجی‌ها و ارگانی‌ها و سازمانی‌ها و عضو فلان‌جاها ذهن‌های فاسدی دارن... این‌ها مُحرّفِ دین شدن... توشون به‌ندرت و انگشت‌شمار سالم پیدا می‌کنی... این‌ها به بهای جذب، همهٔ اصول رو ذبح کردن... ذبح! نه فدا! من الکی نمی‌نویسم «ذبیحِ پاکدامنم»! من بین کلمهٔ شهید و فدا و ذبح و کشته، انتخاب می‌کنم. این‌ها اصول رو ذبح کردن... دین رو نخوندن... نمی‌دونن... وَ داعیهٔ دین دارن(!) این‌ها حبّ رزومه و مقام و حکم دارن... این‌ها فالوورنگاه و ممبرهدف و فروش‌طمع هستن... این‌ها خیکّ باد هستن بی اون‌که چیزی در چنته داشته باشن... این‌ها موریانه‌های دین‌مداری و تفکر هستن... غالباً حقیرالنفس‌های حسود و پر از حسرت... که اگر بفهمن تو در درس و فهم و کار و تجربه از اون‌ها بهتری، به‌جای یادگیری و قدر دونستنِ نعمتِ هم‌جواری با بهتر از خودشون، موی دماغ می‌شن و وقت و عمرت رو هدر می‌دن... این‌ها مملو از عقده هستن... اگر می‌دونستم حاجی اجازه می‌ده همهٔ این ورّاج‌ها رو بندازم بیرون و جاش انسان‌های سالم و عادی بیارم و با اون‌ها کار کنم، حتماً قبول می‌کردم. انسان‌های سالم و عادی مثل حاج‌خانومِ ۷۳ سالهٔ پادردی که سواد نداره و چراغِ موبایلِ کشوییِ قدیمی‌ش رو می‌ده من روشن کنم تا با نماهنگ‌ها دستش رو تکون بده و هروقت بی‌حجاب از جلوش رد می‌شه، امربه‌معروف و نهی‌ از منکر می‌کنه و بدون کوچک‌ترین مطالعه‌ای، به همون واجبی که از دین‌ش می‌دونه عمل می‌کنه؛ «مادرجان سرِته بوپوشون مردِ نامحرم نبینَه‌ت»! این کجا و زنکِ ورّاجِ مسؤولِ خانهٔ جوانان کجا که عَلَم رو داد دستِ بی‌حجابه تا وسطِ بولوار بچرخونه و خودش هم سرتاپا ارتشی پوشیده و جلوی چادرش بازه و حیای برخورد با آقایون نداره؟!
نمی‌دونم کاسهٔ صبرِ من لبریز شده یا واقعاً دنیا داره به پیچ‌های طاقت‌فرساتری می‌رسه؟! من از یه فردِ به‌شدت اجتماعی دارم تبدیل می‌شم به یه فردِ به‌شدت منزوی(!) هیچ تمایلی به هم‌صحبتی با کسی ندارم... کم‌هوشی اذیت‌م می‌کنه... دوستم پیامی داده بود. پاسخی دادم. نگرفته بود چی می‌گم. پاسخِ پرتی داده بود. خسته شدم! شاگردهای خنگ هم خسته‌م می‌کنن... این بده! این برای یه معلم بده! یه معلم باید با هر ضریبِ هوشی کنار بیاد. برای هر کششی از افراد وقت بذاره. یه معلم باید تفاوت‌ها رو درک کنه. شاید دیگه نباید کلاس‌های تیزهوشان رو قبول کنم... شاید دیگه نباید کلاس ادبیات پیشرفته رو بپذیرم... شاید نباید با مدارس خاص قرارداد ببندم... اما این‌طوری خواهم پوسید... من خوب‌ترین رو می‌خوام... بلاخانوم رو... اگر بمیرم و دیگه تکرار نشن چی؟! اگر سرنوشت‌م با دانش‌آموزهای سطح پایین و بی‌تلاش و خموده و به‌دردنخور عجین شه چی؟! اگر دیگه هرگز کارگاه نویسندگیِ حقیقی رو تجربه نکنم چی؟! این چند سالِ اخیر سرِ کلاسام نویسنده نبود... مُشتی کپشن‌نویسِ دگوری بودن... کسی که سَووشون بخونه و پی نوشتن‌ش باشه دیگه نبود... ذهنی خلاق نبود... جملات همه تکراری... ایده‌ها همه حرام و دزدی... شعرها بی‌وزن... قصه‌ها آبکی... افاده‌ها طبق طبق... این‌که تمومِ حلقهٔ اولیهٔ دوستانم رو شاگرداول‌های دانشگاه فردوسی تشکیل می‌ده هم بی‌تأثیر نیست... من جذبِ باهوش‌ها می‌شم... جذبِ باعرضه‌ها... جذبِ متفاوت‌ها... شاید باورتون نشه ولی امشب دقت کردم دیدم حتی دختری که تو تجمع باهاش دوستم و پیش همیم هم شاگرداولِ رشته‌ش در دانشگاه فردوسیه... حتی با نازنین که دوست شدم... نازنین شاگرداولِ کلاس‌شونه... بعد دقت کردم اون دختری که چندین بار بهم سلام کرد و سرِ صحبت رو باز کرد و دوست داشت با هم دوست شیم و من سرد برخورد کردم و بعد هم پیچوندمش، درس‌خون نیست! باهوش نیست! صحبت‌های عادی با هم داشتیم و من متوجه شده بودم تیز نیست... حوصله‌م و سر می‌برد... در شب‌کاری سیصد همکار دارم که فقط با چهار نفر دوست شدم... مسؤولِ برترِ بخش... معاونِ برترِ بخش... نیروی برترِ بخش... همیارِ برترِ بخش! شاید فکر کنید می‌رم دنبالِ مقام و رتبه‌شون می‌گردم، ولی نه! من شمّ قوی دارم! جذب می‌شم و فقط به جذبِ اینا بله می‌گم و بعد می‌فهمم اینا باهوش و برتر و باعرضه‌ان! من اول با رفیق دوست شدم، بعد جفت‌مون فهمیدیم شاگرداولِ رشته‌هامونیم... اول با این دختره تجمع دوست شدم، بعد فهمیدم شاگرداوله... رتبه‌کنکورش و تازه بعد از هفت ماه پریشب فهمیدم... من تیز بودنِ آدما و به‌دردبخور بودن‌شون رو می‌فهمم... بعد از خوب‌ترین و بلاخانوم، شاگردام حوصله‌م و سر می‌برن... این درست نیست اما زن‌داداش بزرگه‌م که تحصیل‌کرده نیست، به‌شدت باهوشه و می‌تونیم بدون هیچ اشتراک عقیدتی ساااااااعت‌ها با هم صحبت کنیم و با هم بیرون بریم، اما زن‌داداش کوچیکه حوصله‌م رو سر می‌بره و من نتونستم این رو پنهان کنم و به زن‌داداش بزرگه گفته آبجی از من خوشش نمیاد که با من کمتر از تو صحبت می‌کنه؟! چی بگم؟! بگم حوصله‌سربری برام؟! بگم باهوش نیستی، تیز نیستی، چابک نیستی، عزت نفس نداری، استقلال روحی نداری، بهترینِ خودت نیستی، استوار کارها رو انجام نمی‌دی، چهارچوبِ فکری نداری؟! من صبرم کم شده؟! یا واقعاً همه‌چیز این‌قدر بغرنجه؟! اگر ازدواج کنم و همسرم باهوش نباشه؟!... اگر بچه‌م... آه خدایا رحم کن بهم... من نمی‌تونم به خودم خرده بگیرم... آقاجانِ شهید جلوی چشممه... آقاجان خودش نخبه بوده... فقط هم تو جمعِ نخبه‌ها اون‌قدر شاد بوده... رتبه‌های کنکور که اومد، دیدم حتی پسرِ محافظ‌شون رتبه دورقمیه! پسرِ محافظ! یعنی آقاجان هم دوست داشتن باهوش‌ها رو دور خودشون داشته باشن... آه... دنیا حوصله‌م رو سر برده و مطمئنم متوجه نشدید دقیقاً غصه‌م چیه... وَ من حتی از همین هم غصه می‌خورم...
سربه‌راه
نمی‌دونم کاسهٔ صبرِ من لبریز شده یا واقعاً دنیا داره به پیچ‌های طاقت‌فرساتری می‌رسه؟! من از یه فردِ
این یه مسألهٔ مهمه چون سرنوشت و عاقبت رو تعیین می‌کنه... من جذبِ اسلام و انقلاب شدم چون آقاجان و امام خمینیِ عزیزم و شهید مطهری و بهشتی و چمران و آوینی و حسن باقری رو باهوش دیدم! باهوش‌ها خودشون رو به امام حسین علیه‌السلام رسوندن و شدن ۷۲ نفر... ۷۲ نفر باهوش! که فهمیدن کِی، چطور، برای کیٖ وَ چه کار کنن!
نگهبانِ ورودیِ اداره، میلهٔ مانعِ جلوی در رو با دست برام بالا نگه داشت و با مهربونی گفت بیا عمو❣ من تشکر کردم و رد شدم و نگفتم بزرگ شدم عمو... خی‌لی بزرگ شدم... اون‌قدر بزرگ که اندوهی نفس‌گیر رو با این جثهٔ نحیف حمل می‌کنم... بازم من رو با دبیرستانی‌های سبک‌بال و سرخوش اشتباه گرفتن...
صبحانه نخوردم. ناهار نخوردم. وَ خسته و گرسنه اومدم حاشیهٔ شهر چون یه دبستانِ غیرانتفاعی، یه روز در هفته معلمِ جهادی می‌خواد. بدون این‌که اطلاع بدم یا تماس بگیرم اومدم تا راستی‌آزمایی کنم ببینم واقعاً جهاد محسوب می‌شه، یا سوءاستفاده از محرومیتِ منطقه است تا غیرانتفاعی(!) حقوق نده! باید مدرسه و دانش‌آموزا و وضعیت والدین رو وقتِ تعطیل شدنِ مدرسه بررسی کنم. تا این لحظه منطقه و بافتِ زیستی واقعاً محرومه و جهادی‌خور. خاطرِ روزهای پشتِ کوه‌های کلات در من کوران کرده... چنار... سیرزار... قله‌زو... خاطرِ روزهای تهِ دنیای بلوچستان در من پیچند به پا کرده... عُمَرآباد... جَنگارَک... دَکِّ باهو... جهادی... جهادی... جهادی... کِی این اردوهای شوهریابی و رزومه‌ای تموم می‌شه و جهادی اِحیا می‌شه؟! کِی دیگه یکی حرفِ من رو می‌فهمه که نباید در روستا هدیه داد؟! نباید گداپروری کرد؟! نباید عزّت نفس شکست؟! کِی دیگه یکی می‌فهمه به‌خدا مسیری که برای جهادی می‌گم، مسیرِ امامینِ انقلابه و اسلام؟! پسرای دبستانیِ پابرهنهٔ مستضعف، از دیوارِ دبستانِ دخترانه بالا رفتن و دارن دید می‌زنن :) من یادِ محمّدم در سیرزار... باهاشون به شوخی و خنده صحبت می‌کنم که دارین خواهرِ مردم رو دید می‌زنین خوش‌غیرتا؟! می‌خندن و میان پایین... من استخون‌دردِ جهادی‌ام... می‌فهمید؟! من بلوچستان‌م رو می‌خوام و سیرزار رو... من دلم برای جهادی‌ای «علی‌الأصول» پَرپَر می‌زنه... آه.
سربه‌راه
صبحانه نخوردم. ناهار نخوردم. وَ خسته و گرسنه اومدم حاشیهٔ شهر چون یه دبستانِ غیرانتفاعی، یه روز در
این‌جا فقط باد نداره... وَ بوی گوسفند... وَ قله‌هایی نزدیک... وَ ستاره‌هایی دست‌یافتنی... وَ صدای هِی‌هِیِ چوپان... وَ شترهایی در دوردست... وَ بوی پختنِ نون...
سربه‌راه
صبحانه نخوردم. ناهار نخوردم. وَ خسته و گرسنه اومدم حاشیهٔ شهر چون یه دبستانِ غیرانتفاعی، یه روز در
ششم دماغوهام و یادتونه؟ یا اون دختره بادمجون؟ اونا جثه‌های درشتی داشتن. زیبا بودن. موهای برّاق، پوستِ شفّاف. دندون‌های سالم. این‌جا بچه‌هاش ریزه‌میزه‌ان و خوشگل توشون کمه. این یعنی سوءتغذیه و مواد خوراکیِ کم‌ارزش یا بی‌ارزش.
نونِ داغ داشتم که رسیدم املتِ سیب‌زمینی درست کنم بخورم، اما خسته‌ام. همین و خالی می‌خورم و می‌رم تجمع و وقتی برگشتم فقط می‌خوابم. خب بله! این‌م سوءتغذیه است! منم ریزه‌میزه شدم و دیگه خوشگل نیستم! خستهٔ خالی هم نیستم. خستهٔ غمگین‌م. خستهٔ شکسته. خستهٔ اندوهگین. که اگر خستگی نبود، حتماً می‌نشست نونِ داغ‌ش رو می‌زد توی خونِ جگر و می‌خورد... اما می‌خوام چای‌هل‌دارچین با گلاب دم کنم و کنارِ نون‌م بخورم و به خودم یادآوری کنم از پس‌ش برمیای. دَووم بیار. ورق برمی‌گرده. بالاخره نسیمِ سحرگاهی می‌وزه و ورقِ ۳۵ سالگیِ سرسام‌آورت برمی‌گرده. فقط سرت به آسمون باشه و پاهات قرصِ اون چهل دقیقهٔ چهاردهِ مرداد. اونی‌که چند شبِ پیش از هلاکت نگه‌ت داشت، رهات نکرده و ازش برنمیاد رهات کنه. سالِ دیگه همین موقع این فرسته رو درحالی می‌خونی که از پس‌ش براومدی و ورق برگشته و دو رکعت شکر به‌جا میاری❣
417_62629647388061.mp3
زمان: حجم: 10.3M
دارم گوش می‌دم تا چای دم بکشه.
غیرِ نطق و غیرِ ایما و سجل صد هزاران ترجمان خیزد ز دل...
علامه طباطبایی تو اتاقی که توش غیبت شده بود، درس نمی‌خوند، می‌گفت دیگه فایده نداره! اون‌وقت تلاش تو خونه‌های پر از دعوا و گناه و آهنگ و اینا چی می‌شه؟!
گرچه غالباً با جواب‌هایی که می‌دم، طرف رو تا آخرِ عمرش، درگیر و افسرده می‌کنم ؛) اما خی‌لی جلوی خودم رو می‌گیرم که دندونای اونی‌که می‌گه «حالا تو ازدواج کن و مردت رو دین‌مدار کن» تو دهن‌ش خرد نکنم! رفتم حرم حتماً دعا می‌کنم یه صبح اینا از خواب پا شن، ببینن شوهراشون و بچه‌هاشون ضد دین و ضد ولایت فقیه شدن :) بعد می‌شینم تماشا می‌کنم ببینم عُرضه دارن در فضایی که علیه‌شونه مثل من درس بخونن، کار کنن، سفر برن، مفید زندگی کنن و تو همه‌ش عالی باشن یا نه ؛))