سربهراه
نمیدونم کاسهٔ صبرِ من لبریز شده یا واقعاً دنیا داره به پیچهای طاقتفرساتری میرسه؟! من از یه فردِ
این یه مسألهٔ مهمه چون سرنوشت و عاقبت رو تعیین میکنه...
من جذبِ اسلام و انقلاب شدم چون آقاجان و امام خمینیِ عزیزم و شهید مطهری و بهشتی و چمران و آوینی و حسن باقری رو باهوش دیدم!
باهوشها خودشون رو به امام حسین علیهالسلام رسوندن و شدن ۷۲ نفر...
۷۲ نفر باهوش! که فهمیدن کِی، چطور، برای کیٖ وَ چه کار کنن!
صبحانه نخوردم.
ناهار نخوردم.
وَ خسته و گرسنه اومدم حاشیهٔ شهر چون یه دبستانِ غیرانتفاعی، یه روز در هفته معلمِ جهادی میخواد.
بدون اینکه اطلاع بدم یا تماس بگیرم اومدم تا راستیآزمایی کنم ببینم واقعاً جهاد محسوب میشه، یا سوءاستفاده از محرومیتِ منطقه است تا غیرانتفاعی(!) حقوق نده!
باید مدرسه و دانشآموزا و وضعیت والدین رو وقتِ تعطیل شدنِ مدرسه بررسی کنم. تا این لحظه منطقه و بافتِ زیستی واقعاً محرومه و جهادیخور. خاطرِ روزهای پشتِ کوههای کلات در من کوران کرده... چنار... سیرزار... قلهزو...
خاطرِ روزهای تهِ دنیای بلوچستان در من پیچند به پا کرده... عُمَرآباد... جَنگارَک... دَکِّ باهو...
جهادی...
جهادی...
جهادی...
کِی این اردوهای شوهریابی و رزومهای تموم میشه و جهادی اِحیا میشه؟! کِی دیگه یکی حرفِ من رو میفهمه که نباید در روستا هدیه داد؟! نباید گداپروری کرد؟! نباید عزّت نفس شکست؟! کِی دیگه یکی میفهمه بهخدا مسیری که برای جهادی میگم، مسیرِ امامینِ انقلابه و اسلام؟!
پسرای دبستانیِ پابرهنهٔ مستضعف، از دیوارِ دبستانِ دخترانه بالا رفتن و دارن دید میزنن :) من یادِ محمّدم در سیرزار... باهاشون به شوخی و خنده صحبت میکنم که دارین خواهرِ مردم رو دید میزنین خوشغیرتا؟!
میخندن و میان پایین...
من استخوندردِ جهادیام... میفهمید؟!
من بلوچستانم رو میخوام و سیرزار رو...
من دلم برای جهادیای «علیالأصول» پَرپَر میزنه...
آه.
سربهراه
صبحانه نخوردم. ناهار نخوردم. وَ خسته و گرسنه اومدم حاشیهٔ شهر چون یه دبستانِ غیرانتفاعی، یه روز در
اینجا فقط باد نداره...
وَ بوی گوسفند...
وَ قلههایی نزدیک...
وَ ستارههایی دستیافتنی...
وَ صدای هِیهِیِ چوپان...
وَ شترهایی در دوردست...
وَ بوی پختنِ نون...
سربهراه
صبحانه نخوردم. ناهار نخوردم. وَ خسته و گرسنه اومدم حاشیهٔ شهر چون یه دبستانِ غیرانتفاعی، یه روز در
ششم دماغوهام و یادتونه؟
یا اون دختره بادمجون؟
اونا جثههای درشتی داشتن. زیبا بودن. موهای برّاق، پوستِ شفّاف. دندونهای سالم.
اینجا بچههاش ریزهمیزهان و خوشگل توشون کمه.
این یعنی سوءتغذیه و مواد خوراکیِ کمارزش یا بیارزش.
نونِ داغ داشتم که رسیدم املتِ سیبزمینی درست کنم بخورم،
اما خستهام.
همین و خالی میخورم و میرم تجمع و وقتی برگشتم فقط میخوابم.
خب بله! اینم سوءتغذیه است!
منم ریزهمیزه شدم و دیگه خوشگل نیستم!
خستهٔ خالی هم نیستم.
خستهٔ غمگینم.
خستهٔ شکسته.
خستهٔ اندوهگین.
که اگر خستگی نبود، حتماً مینشست نونِ داغش رو میزد توی خونِ جگر و میخورد...
اما میخوام چایهلدارچین با گلاب دم کنم و کنارِ نونم بخورم و به خودم یادآوری کنم از پسش برمیای. دَووم بیار. ورق برمیگرده. بالاخره نسیمِ سحرگاهی میوزه و ورقِ ۳۵ سالگیِ سرسامآورت برمیگرده. فقط سرت به آسمون باشه و پاهات قرصِ اون چهل دقیقهٔ چهاردهِ مرداد. اونیکه چند شبِ پیش از هلاکت نگهت داشت، رهات نکرده و ازش برنمیاد رهات کنه.
سالِ دیگه همین موقع این فرسته رو درحالی میخونی که از پسش براومدی و ورق برگشته و دو رکعت شکر بهجا میاری❣
علامه طباطبایی تو اتاقی که توش غیبت شده بود، درس نمیخوند، میگفت دیگه فایده نداره!
اونوقت تلاش تو خونههای پر از دعوا و گناه و آهنگ و اینا چی میشه؟!
گرچه غالباً با جوابهایی که میدم، طرف رو تا آخرِ عمرش، درگیر و افسرده میکنم ؛) اما خیلی جلوی خودم رو میگیرم که دندونای اونیکه میگه «حالا تو ازدواج کن و مردت رو دینمدار کن» تو دهنش خرد نکنم!
رفتم حرم حتماً دعا میکنم یه صبح اینا از خواب پا شن، ببینن شوهراشون و بچههاشون ضد دین و ضد ولایت فقیه شدن :) بعد میشینم تماشا میکنم ببینم عُرضه دارن در فضایی که علیهشونه مثل من درس بخونن، کار کنن، سفر برن، مفید زندگی کنن و تو همهش عالی باشن یا نه ؛))
با شوهرش و بچههاش دستهجمعی میشینن پای سخنرانیِ آقا... تو خونه پدرش حتی نمازصبحشون جماعت بود... بعد بیاونکه بفهمه ما تو خونه چی کشیدیم و چطور خلافِ جهتِ آب شنا کردیم و اوّل شدیم، دعوت به ازدواج میکنه با یه اهلِ نماز و روزهٔ ساده :))
از صمیمِ قلب دعا میکنم روزیِ دخترت شه، ببینم اونموقع هم مهم «تکلیفِ بر دوشه» یا چی ؛)
از بستری مذهبی و پر از آیه و حدیث به هم وصل شدن، اما نمیتونن اختلاف سلیقه رو مدیریت کنن و سرِ اینکه شوهرش بعد از درآوردنِ جوراباش میره سراغِ یخچال، نیاز داشت استادچلاغیش رو که نفسش حقه(!)😂😂😂 ببینه تا با کتابای علامه چیچیش اَجّی مَجّی کنه و حرزِ پوستِ پلنگ به ساقِ پای شوهرش قفل کنه و جورابای شوهر این استریلیزه شه(!)
اونوقت به منی که وسطِ اختلافِ عقیده با قرآن و نهجالبلاغه و کتابای آقاجان و شهید مطهریم رتبهبرترِ کنکور شدم، شاگرداوّل شدم، بدون پول و پارتی شاغل شدم، توی شغلم معتبر شدم و سالی حداقل سیصد نفر اختلاف سلیقه رو مدیریت میکنم، دم از تکامل دین میزنه :)