eitaa logo
سربه‌راه
225 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
395 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
فردا بیفتی بمیری حسرتِ اووووووووون‌همه کاری که می‌تونستی به‌جای پشت کنکور بودن بکنی نمی‌خوری؟! داغِ این‌همه استعداد و ظرفیت که کشف نکردی از خودت به دلت نیست؟ نمی‌گی به‌جای کنج کتابخونه می‌تونستم برم سفر؟ با دوستام بخندم؟ با خانواده‌م صحبت کنم؟ فامیل‌م رو ببینم؟ می‌تونستم قرآن حفظ کنم، خیاطی یاد بگیرم، مردی رو خوشبخت کنم، فرزندِ صالحی تربیت کنم؟! وَ اگر همیشه زنده بمونی، هر بار به عقب برگردی و خودت رو ببینی، از تصویرِ کنجِ کتابخونه‌ت و عمری که عبث رفته پیشِ خودت سربلندی؟! من یه طرفدارِ دوآتیشهٔ علم و دانشگاه‌م، بحث‌م ابداً رها کردنِ علم نیست! خیر! من دارم از اتلافِ عمر صحبت می‌کنم... از سوزوندنِ نوجوانی و جوانی... وقتی آدمِ علم نیستی، براش از بقیهٔ چیزا نزن... برو ببین آدمِ چی هستی و برای همون وقت بذار! چرا علم مهمه؟ به‌خاطر خدمتِ به خدا. ما کارگرِ خداییم. قرار به انجامِ وظیفه است. اگر تو نمی‌تونی با علم خدا رو خدمت کنی، برو بگرد راهِ خدمت‌ت کجاست! حرم خادمِ کفشدار داره، خادمِ نظافتی داره، خادمِ دربان داره، خادمِ انتظامات داره، خادمِ مهمانسرا داره، خادمِ امربه‌معروف داره، خادمِ صیانت داره، خادمِ پزشک داره... به عقلِ زائرا، برخی از برخی بالاترن، اما به چشمِ امام، فقط اونی برتره که تقوای خدمت داره... خلوصِ خدمت داره... خدمت‌ش رو استوار و تمام و کمال انجام می‌ده... چه بسا خادمِ سرویس‌بهداشتیِ خلوتِ صحنِ امام حسن علیه‌السلام، به تقوا و عملِ احسن، جایگاهِ برتری نسبت به خادمِ پزشکِ صحنِ شلوغِ انقلاب داشته باشه... ببین آفریده شدی برای پُر کردنِ کدوم حفرهٔ خلقت... درس‌خون بودی، همون سال اول قبول می‌شدی(!) کاش بدونی داری چی رو از دست می‌دی و سرِ چی قمار کردی و می‌ارزه به چیزی که «شاااااااااااید» به‌دست‌ش بیاری... وَ متأسفانه یا خوشبختانه نمی‌تونی این رو بچسبونی به تقدیرِ خدا! تقدیر رو تلاشِ آدم‌ها می‌سازه... اگر نشده، نچسبون که خدا نخواسته(!) نه عزیزم! خودت! خودت نخواستی(!) حداقل عمر و جوانی‌ت رو بخواه...
این‌که جوانی‌تون رو باکیفیت بگذرونید مهمه! خی‌لی مهمه! خی‌لی خی‌لی خی‌لی مهمه! این رو روزی خواهید فهمید و سربه‌راه رو دعا خواهید کرد! یه روزی رفته بودم دارالتفسیر. می‌شه مرقدِ آقای طبرسی، باغِ رضوانِ حرم. یه گروهِ پونزده_بیست نفرهٔ خانم با یه استاد داشتن تفسیرِ سوره کار می‌کردن. من بیکار بودم و نشستم پای بحث‌شون. برام خی‌لی عجیب بود که مبحثی ساده وَ بدیهی براشون این‌قدر عجیب و جالب بود! وَ جایی حیرت کردم که اون‌همه سؤال از اون تفسیرِ ساده داشتن! ببینید احکام و فتوا و مسأله‌ای سیاسی نبود ها! یه چیز بدیهی مثلِ این‌که گل لطیف است! واقعاً همین‌قدر ساده! اما اون خانم‌ها با علاقه... با جذابیت... با کلی سؤال که همون یه خط رو نفهمیدن... هی از استاد سؤال می‌پرسیدن... وای چه استادِ صبوری که این بدیهیات رو پاسخ می‌داد... و یا چه استادِ سطح پایینی هم می‌شه گفت که چنین چیزای پیش پاافتاده‌ای رو نتونسته خوب جا بندازه که این‌همه سؤال ازش درنیاد... دستشویی‌م گرفت و رفتم. از سرویس اومدم حرم دوباره رفتم پای جلسه‌شون. اونا فکر کردن من علاقه‌مندم و استاده با مهربانی به من هم توجه می‌کرد... اما من رفتم ببینم اینا چرا چنین بدیهیاتی رو نمی‌دونن و ازش لذت می‌برن؟! اون جلسه و حس‌م رو برای رفیق تعریف کردم. گفتم این رو هیچ‌جا نمی‌تونم بگم. بهم برچسبِ خودبرتربین می‌زنن(!) درحالی‌که من هنوز برام عجیبه چطور اون گروه با اون سن‌وسال، در زمانه‌ای که اینترنت و هوش مصنوعی تحقیق و پژوهش رو سهل کرده، چنین مسائل پیش‌پاافتاده‌ای رو نمی‌دونن و من تو صف ضریح توقع دارم طهارت نداشتنِ ناخنِ کاشت رو بفهمن(!) یعنی کاشت که خودش بدیهیه... ببین اون مسأله چی بوده که بدیهی‌تر بوده(!) رفیق گفت تو از هر چیزی بهترین‌ش رو داشتی، خودت رو با اونا مقایسه نکن! تو در بهترین دانشگاهِ شهرت درس خوندی. با بهترین استادهایی که اگرچه زاویه داشتن با اسلام و انقلاب، اما دشمنِ دانایی بودن که تو رو بالا کشیدن. من در بهترین مدارس تدریس کردم. با چالشی‌ترین شاگردها و خانواده‌ها که من رو رشد دادن. در دانشگاه کافرترین هم‌کلاسی‌ها رو داشتم که منجر به مطالعاتِ بیشترم شدن و با دشمنی‌هاشون، من رو در عقایدم قوی‌تر کردن. من در خالص‌ترین دورهٔ اردوهای جهادی بودم و جهادی‌هایی که من رفتم، هزار سال به من بلوغ داد. در بهترین شرایط و با بهترین استاد رفتم اربعین و تو سفرنامه‌م دیدید از چهارده روز، چه ظهورشناسیِ فشرده‌ای به‌دست آوردم. من بهترین و درست‌ترین کتاب‌ها رو خوندم و اون وقتی که نوجوان‌ها م. مؤدب‌پور می‌خوندن(!) من با مطهری و شریعتی برای کنکور درس خوندم و فندانسیونِ فکرم شکل گرفت. من با بهترین آدم‌ها دوستی کردم. با یکی از بهترین فرمانده‌های گمنام رفتم بلوچستان. همه انتخاب‌ها و تلاش‌های خودم بوده، اما چون بهترین‌خواه بودم. خب این حس بهترین‌خواهی رو خدا در من نهاده... پس همهٔ این‌ها لطفِ خداست... الحمدللّه... من یه کلاسِ خطاطی می‌خواستم برم، تن ندادم به مؤسسه و پایگاه و مسجد و کلاسِ فلان هنرکده. با جیبِ خالی رفتم سرِ سرچشمه! دویست هزار تومان که اون‌موقع کلی کار می‌شد باهاش کرد و به زحمت به‌دست آورده بودم، دادم که هنرجوی انجمن خوشنویسی بشم و شدم! تا پول داشتم ادامه دادم و وقتی جیبم نرسید غصه نخوردم بشینم یه گوشه. رفتم پی کار دیگه. اما اون سه ترم انجمن و نشست و برخاست با استادهای خطاطیِ خفن، اثرگذار بوده در منش و سبک زندگی‌م. مباحثه با استاد سلمان ساکت، نخبه‌ای که دکترای ادبیات و پزشکی رو با هم داره، حتماً در شخصیتِ من اثرگذار بوده. بخوام مثال بزنم متوجه بشید؛ وقتی می‌شینی روبه‌روی استادی نخبه، با تفاوت عقیده، وَ می‌خوای به‌خاطر عقایدت در چشم‌ش دانشجوی برتر باشی، مجبور می‌شی به مبادی آداب بودن، به مطالعه، به مستدل حرف زدن، به مقاومت، به استقامت روح، به نظم، به تمیزی، به درس خون بودن، به تلاش، به دویدن، به متوقف نشدن... به مقداری که عمرت درگیر با این شرایط باشه اثر می‌گیری. من سه سال هم‌صحبت با دکتر ساکت بودم و به اندازهٔ سه سال اثر گرفتم. شاید یه اثرش این باشه که من با حقوق پایین کار نمی‌کنم و زبون‌م پیش مدیرا درازه‌. بهم برچسب غرور و تکبر می‌زنن که مهم نیست! من با این رفتار اجازه نمی‌دم یه درس‌خوندهٔ دانشگاه دولتی، هم‌درجه با یه پیام نوری حقوق بگیره. من ارزش‌ها رو یادآوری می‌کنم. این پای‌بندِ جایگاه علمی بودن شاید از اثراتِ همون استادهای کافرِ متخصصِ باسوادمه! نوجوانی و جوانی مهمه... مهمه... مهمه... باکیفیت بگذرونید و بهترین‌خواه باشید و از خدا بهترین بخواید!
وَ با همهٔ این‌ها من همیشه و تا زنده‌ام حسرت می‌خورم برای نوجوانی و جوانی‌م که چرا تا ته ته تهِ فرصت و ظرفیت‌م ازش استفاده نکردم... چه قرآنی که می‌شد حفظ کرد... چه هنرهایی که می‌شد یاد گرفت... چه کتاب‌هایی که می‌شد خوند... چه تلاش‌هایی که می‌شد کرد... پناه بر خدا از یوم‌الحسرة... أستغفراللّه... أستغفراللّه... أستغفراللّه... أستغفراللّه... أستغفراللّه... أستغفراللّه... أستغفراللّه...
Hossein NorsharghKoye Jonoon.mp3
زمان: حجم: 6.5M
از فردا می‌افتم تو فشارِ کاری و بی‌خوابی و کم‌غذایی. ویراستاری با شب‌کاری همهٔ زمان‌های خالی‌م رو پُر می‌کنه. امشب دلم می‌خواد راحت بخوابم و بیهوش شم. با این‌که از صبح بیرون‌م و مشغول. با این‌که خسته‌ام. دستِ تخصصی‌م از مچ درد داره. کمرم. زانوهام. اما ذهن‌م در هوشیارترین حالتِ ممکنه... جسم‌م وقتِ استراحتشه و دیگه توانی براش نمونده... اما روح‌م زنده و پابرجاست... اون‌قدر که می‌تونم همین لحظه، تست‌های المپیاد ادبیات رو بشکافم و ریشه‌ای تدریس کنم... اگر امشب نخوابم تا ویراستاری رو برسونم اذیت می‌شم... ممکنه چند روزی نرسم آشپزی کنم... حداقل خواب باید می‌بود... اما نیست... آدمِ بدخواب هم با اصرار نمی‌خوابه... پس بی‌خوابی‌هایمان چه؟ هیچی! بنشینید. به آسمون خیره شید. چای بنوشید. موسیقی گوش بدید. وَ همه‌چیز رو بسپارید به لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْم.
سربه‌راه
امروز اون ختمِ توصیه‌شدهٔ سورهٔ واقعه رو خی‌لی‌ها شروع می‌کنن. من هم با این‌که بعید می‌دونم به روزِ
خدایا کارِ تکراری برای من خی‌لی دهشتناکه... من سیاهِ خلقت‌ت... به آیه آیهٔ بابرکتِ واقعه قسم‌ت می‌دم... مستجاب‌م کن❣ دو تا خوندم🥲
سربه‌راه
از فردا می‌افتم تو فشارِ کاری و بی‌خوابی و کم‌غذایی. ویراستاری با شب‌کاری همهٔ زمان‌های خالی‌م رو پُ
دیشب یکی‌تون دعام کرده ها! وقتی فرسته‌م رو گذاشتم یه ربع بعدش خمیازه می‌کشیدم و چشمام می‌رفت :) دراز کشیدم و در کمال تعجب خوابم برد عمیــــــــــق و راحت :) هرکی بودی خدا خیرت بده. برات یه امین‌اللّه تو حرم می‌خونم؛ برای تو یه دعا کردن بوده، برای من زنده شدنِ بدنم... توش‌و‌توانِ کار کردنم... تحملِ غذاهای سرسرکی... دم‌ت گرم.
محبّت چه شکلیه؟ این شکلی که همکارم دیشب برای همه‌مون یه ظرف شله‌زرد درست کرده. ریختیم سرش و خوردیم. صبحِ امروز، می‌دوه خودش رو به من می‌رسونه که به‌دو دارم می‌رم. یه ظرف شله‌زردِ اختصاصی با قاشق می‌ده و می‌گه تا ظهر توی کوله‌ت خراب نمی‌شه، بخوری حتماً. ❣
سربه‌راه
این فرسته، فوق‌العاده مهمه! پیشاپیش می‌گم؛ از من گفتن بود! متأسفانه در مجموعهٔ بدی‌هام، یکی از پرر
محبّت چه شکلیه؟ این شکلی که با یکی از همکارام، دیشب حرف‌م شد. فکر کردم تا هفتهٔ دیگه باهام حرف نزنه و فیس کنه.‌ من‌م که متأسفانه تا کسی که قهر بین‌مون بوده آغازکننده نباشه، حرف نمی‌زنم... صبح حین بدوبدو اومد و خی‌لی طبیعی بهم گفت چشمات خستهٔ کاره و خدا قوت‌ت بده برای امروز. من‌م انگاااااار نه انگار، گفتم یه چای بزنم درست می‌شه :) آدمایی که بعد از خشم و عصبانیت‌م پام می‌مونن رو یه‌طور دیگه دوست دارم :)
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وسطِ همهٔ شلوغی‌هام هی اخبار می‌بینم. دنبالِ این‌م بدونم آقای پزشکیان برای «محرومیت از تحصیلِ دخترای محجبه» با علی‌اف چه می‌کنه... چون در ایران خی‌لی جوشِ خدازده‌های برهنهٔ ماده رو زد(!) جوشِ موتورسواریِ ماده‌های پر از عقدهٔ بی‌دستاورد رو(!) جوشِ وحوش و فواحشِ دی‌ماه که از دانشگاهِ دانشجوها باید محروم می‌شدن اما نذاشت(!) اگر مخاطبِ «دلسوز و صادق»ِ امام‌م نبودید آقای پزشکیان... بند از این دهان برمی‌داشتم... اما مطمئن هستم امام‌م برای عاقبت به‌خیری‌تون دعا می‌کنن و من هم همون کاری رو می‌کنم که امام‌م. خدا به هدایتِ شما به علی‌الأصول، فرجامِ شما رو عاقبت به‌خیر کنه...
سربه‌راه
وسطِ همهٔ شلوغی‌هام هی اخبار می‌بینم. دنبالِ این‌م بدونم آقای پزشکیان برای «محرومیت از تحصیلِ دخترای
کاش این محجبه‌های بی‌مبنامون رو که عاشق جیپ و تفنگ و لانچر و جبهه هستن و لباس ارتشی می‌پوشن و پروفایل‌هاشون کلاشینکف به‌ دوشِ محجبه‌شونه، بفرستیم آذربایجان، محجبه‌های مبنادارِ اون‌ها رو بیاریم ایران و خدمت‌شون رو بکنیم... اون دخترا هستن که فهمیدن چه اسلحه‌ای روی سرشونه و چه دنیایی رو با اون سلاحِ نرم و لطیف، به ستوه آوردن و چه سربازِ رده‌بالایی هستن در چه خطِ مقدمی! همهٔ دنیا هم در صلح و تفاهم و آتش‌بس باشه، این سربازهای محجبهٔ امام زمان علیه‌السلام هستن که بی‌وقفه و نفس، مشغولِ نبردی خونین‌ن... دردوبلای تک‌تکِ شمایی که به‌خاطر فخر و شرف‌تون از تحصیل محروم شدید... تو سرِ برهنه‌های هیچی‌ندارِ بی‌همه‌چیزِ ما.
سربه‌راه
وسطِ همهٔ شلوغی‌هام هی اخبار می‌بینم. دنبالِ این‌م بدونم آقای پزشکیان برای «محرومیت از تحصیلِ دخترای
هوشِ سرشاری نمی‌طلبه! به‌نظرم کسی شکم‌ش از حلال پُر شده باشه، قضیه رو متوجه می‌شه: دخترانِ محجبه از تحصیل محروم شدن. حجاب. تحصیل. حجاب. تحصیل. حجاب. تحصیل. این دو تاست که «زن» رو برای دنیای شهوت‌زدهٔ امروز خطرناک می‌کنه! وَ دقیقاً این دو تاست که اسلام برای «زن» در تمامِ تاریخ، ارزش و کمال دونسته! خدایا من به شما مدیون هستم که من رو زنِ مسلمانِ شیعهٔ محجبهٔ جمهوریِ اسلامیِ ایران آفریدی❣ به من نعمتِ شکر و قدردانی عطا بفرما پروردگارم...
لپ‌تاپ رو خاموش می‌کنم تا حاضر شم برم حرم. سه تا واقعهٔ امروز رو هنوز نخوندم و می‌خوام تو حرم بخونم و بعدش برم تجمع. امشب با دوستام تجمع هستم. می‌خوام یه برنامه هم بنویسم و بتونم در فشار کاری آشپزی هم بکنم. تن و بدن‌م رو باید سالم نگه دارم‌. حین همهٔ اینا دارم فکر می‌کنم کاش «سبکِ زندگیِ شهیدانه» یه word بود روی جسم و روح و زندگی‌م. مثلِ کلمهٔ «پس از آن» که اشتباه بود و روش گرفتم و از نوارابزار گزینهٔ find رو زدم و همهٔ ۲۳ موردِ این اشتباه رو پیدا کرد، روی جسم و روح و زندگی‌م خطاهام رو جست‌وجو می‌کردم. بعد مثلِ وقتی گزینهٔ replace رو زدم و نوشتم «پس‌از آن» و هر ۲۳ مورد، اصلاح شد، روی جسم و روح و زندگی‌م هم اصلاح انجام بدم و به‌جای هر سیئه، یه حسنه بنویسم و خدا بتونه word ِ وجودم رو با خیالِ راحت pdf ِ شهادت و عاقبت به‌خیری کنه و ببنده... ای سرویراستارِ عالَم؛ یا مُبَدِّلَ السَّیِئاتِ بِالحَسَنات... 💔