eitaa logo
سربه‌راه
225 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
395 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
یه حاج‌خانومِ تسبیح‌به‌دست از راه رسید و نشست و دست کرد تو کیف‌ش و مُشت‌ش رو پُر کرد و به همه‌مون که تو ایستگاهِ اتوبوس‌یم، یه دونه شکلات داد😍 پنج‌شنبه‌‌مون شیرین‌کام❣
سربه‌راه
من الآن این‌م! و اگر نرسم خونه و نشینم پای ویراستاری، رگباااااااااری فرسته می‌نویسم! حتی امروز میلِ به گفت‌وگو دارم! چرا؟! چون خدا بهم لطف کرد و عنایت فرمود و عطا نمود و... واااااای کِی پنج‌شنبه میاد باز؟! من هفتم و هشتمام و می‌خوام😍😍😍😍😍 اوه نه! اول‌ آخرش و گفتم و این‌طور نمی‌شه! پس اول، اولش و می‌گم! به من کلاسای جدید دادن. ادبیاتِ پیشرفته که مخصوصِ اوناییه که پی تیزهوشانن. هفتم و هشتم. یه عااااااااالمه! فکر کنم چهل تا هشتم بودن، همین حدود هم هفتم که هر کدوم رو باید دو کلاس کنن. دلم می‌خواد هرچی سر کلاساشون پیش اومده رو ثبت کنم😍😂 اما چون دارم از گرسنگی و تشنگی و دستشویی و خواب می‌میرم و چهااااااااااار تا واقعه باید بخونم اول می‌رم پی اینا. فقط همین‌قدر بگم که خدا بهم رحم کرد و نمردم و بازم به شاگردای بادقت و باهوش و بلااااااااا رسیدم😂😂😂😂 وای هفتمام من و ریش‌ریش کردن این‌قدر شر و شیطون بودن و من اونا رو پوره کردم چون ازشون شرتر و شیطون‌ترم😂😂😂😂 روی زمین با دفتر و کتاب پهن شده بودن جلوی تخته و درحالی‌که از شدت خنده فک‌هامون درد گرفته بود، داشتیم جایگاه‌های «مرکب» در فارسی رو موشکافی می‌کردیم😍😂😍😂😍😂😍😂😍😂 ینی صبح ترگل ورگل رفتم مدرسه، الآن موهای سرم از دست اینِ مؤدبای بلای درس‌خون پیتیخ پیتیخه😂😂😂😂😂😂😂😂😂 دلم می‌خواد مثل بولدوزر کار کنم، ویراستاری‌هام و تحویل بدم و بشینم برای اینا تست سخخخخخخخخت دربیارم این‌قدر که کلاس‌مون مهیّج و پرشوره و متمرکز😂😂😂😂😂😂😂😂 من بعد از نهمای دو سال قبل‌م افتادم تو فترتِ دانش‌آموز و پارسالی‌ها که خموده و بی‌تلاش و نق‌نقو و به‌دردنخور بودن اصلاً بهم خوش نگذشت و بعد هم همه‌شون همین بودن. اما امروز...😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍 هر دو پایه بلا و طلان، ولی هفتمااااااااااااااا😍😍😍😍 ای بلااااااا هفتماااااااااا😍😍😍😍 خدایا ازت متشکرم❣ ممنونم❣شکرگزار و قدرشناس‌م❣خی‌لی خسته‌ام و به‌جای دو رکعت شکر تمنّا می‌کنم اجازه بده روی ماه‌ت رو ببوسم😍😍😍😍😍 ماشاءاللّه و لاحول و لاقوة الا بالله❣ + اما هنوز هیچ‌کس خوب‌ترین‌م و بلاخانوم‌م نیست.
نه این‌که فکر کنید مذهبی‌ان، نه بابا😂 مذهبیا که درس نمی‌خونن(!)😂😂😂 این بلاها مقنعه رو سرشون سنگینی می‌کرد، ازم اجازه گرفتن که می‌شه مقنعه رو دربیاریم؟ حالا بعد می‌گم چه کردم و چی گفتم، اما دقت کنید که «اجازه گرفتن»😍 از بعدِ نهم دوهای نازنین‌م، تموم شاگردام در هر پایه‌ای مزیّن به ادب و احترام نبودن. پارسالیا که می‌رفتم سر کلاس کله‌هاشون لخت بود و من رو می‌دیدن سرِ قواعدی که دارم آداب کلاس رو رعایت می‌کردن. اما اینا اجازه گرفتن😍 از بعدِ نهم دو تا به امروز شاگردایی که روزی‌م شدن کاشتِ ناخن و مژه داشتن و ادب و وروجکی و تلاش و هوش نداشتن(!) لشکری که امروز تحویل‌م دادن کاشتِ ناخن و مژه ندارن چوووووووون اهلِ ادب و سرزندگی و تلاش و هوش هستن😍😍😍😍😍😍😍😍 همیشه به همه می‌گم هیچی‌ندارها از تن و بدن‌شون مایه می‌ذارن، حتی مذهبی‌ها که به‌قول خودشون یه ته‌آرایش می‌کنن که فلان شه و کسی نمی‌فهمه(!) آدمی که هدف داره، تلاش داره، انگیزه و زندگی و حرکت داره، تن و بدن‌ش و حراج نمی‌زنه. بالاخره بعد از یک سال و چند ماه من دانش‌آموزِ مفیدِ بلا دارم😍😍😍😍😍😍😍😍😍 تدریس‌م بهشون رو نذرِ قصاصِ سریع و کوبندهٔ ذبیحِ پاکدامن‌م می‌کنم که با مفیدهای بلا بیش از همه می‌خندید😍😍😍😍😍😍 صدم نه، می‌خوام به شکرانهٔ عبور از فترت، هزارم رو براشون بذارم😍😍😍😍😍😍😍😍😍 ماشاءاللّه و لاحول و لا قوة الا بالله❣
خدایا نوکرتم😚😙😘
زمان: حجم: 368.3K
اون دختری که ماشین‌ها رو نگه داشت و‌ رفت شکلاتی که حین مولودی پاش داده بودن و افتاده بود وسط خیابون، برداشت و جلوی چشم اوووووون‌همه آدم بازش کرد و خورد، من بودم😂😁 چیه؟ شیرینیِ شادیِ دلِ آقا امام حسین جان علیه‌السلامه! رزق هم گرفتنیه😂
سربه‌راه
اون دختری که ماشین‌ها رو نگه داشت و‌ رفت شکلاتی که حین مولودی پاش داده بودن و افتاده بود وسط خیابون،
می‌دونین اون شکلاته الآن چقدر خوشحاله؟! اون شیرینیِ دختردار شدنِ آقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود... غصه می‌خورد اگر زیرِ چرخِ ماشینا له می‌شد... اما یه بچه‌شیعه خوردش😍 من اون شکلات رو به غایتِ خلقت‌ش رسوندم😂😂😂 😂
رفیق بهم گفته بود بشین این دویست شب رو بنویس. چون الحمدللّه همه‌ش بودیم و تقریباً همه نقاط مشهد هم رفتیم، از هرجا هم ماجرا و روایت و خاطره‌ای داریم، برای ثبت کردن در تاریخ گزینهٔ مناسبی هستم. اما چون بهم فشار روحی وارد می‌شه که چون کاری رو شروع کردم، پس باید تا ته‌ش برم، زیر بار نرفتم. کشش روحی این مسؤولیت رو نداشتم. اما امشب رو می‌خوام بنویسم... دیشب حاج‌آقای خلاق و خو‌ش‌ایدهٔ تجمع‌مون که گفتم باید وقت بذارم و درباره‌شون بنویسم، گفتن شب میلادِ خانم جان زینب کبری سلام‌اللّه‌علیها، هرکی تونست و دوست داشت کیک بپزه بیاره، جشن داشته باشیم دور هم. امشب که مردمِ مبعوثِ سیدعلی ترکوندن... مردمی که خودم با چشمای خودم دیدم دمپایی پاشونه هوای به این سردی... و اون دمپایی پاره است... کیک پخته بودن و آورده بودن... ما بیش از پنجاه کیک داشتیم... و شکلات... و شیرینی... و هدیهٔ عروسک برای بچه‌ها... جشنِ فشفشه برای پسرا... برف شادی برای دخترا... جای خونهٔ ما دستِ هیچ ارگانی نیست. هیچ سازمان و نهادی این‌جا نیست. از اساس با نهاد و سازمان هم منطقهٔ ما کنار نمیاد...‌ همه‌چیز این‌جا با خود خود خود مردمه. همهٔ اینا مردم‌ن... اون آقای پرچم‌گردان رو که یادتونه؟ که گفتم مسؤول فرهنگی‌ها این‌قدر حواس‌شون به تقویم و مناسبت‌ها نیست که اون بابت‌ش می‌ره پرچم‌های بزرگ سفارش می‌ده... مردم. منطقهٔ من، مردمِ خالص داره. می‌دونین چی امشب دل‌م رو برد و حتی بابت‌ش گریه کردم؟ دیدم خانم‌ها روگرفته و کیک‌به‌دست یکی‌یکی می‌رسن... روی گرفته‌شون برام عجیب بود... چادراشون و کشیده بودن جلو و چشم و ابرو و دهان‌شون رو پوشونده بودن... دقت کردم و به بهانهٔ نماز خوندن از وسط خیابون رفتم قسمتِ خانم‌ها. دیدم کیک‌هاشون رو که تحویل می‌دن ببرن روی جایگاه بچینن، برمی‌گردن بین تجمع خانم‌ها و روشون رو باز می‌کردن و دیدم آرایش کردن... لباس مرتب و مهمونی‌طور پوشیدن... من فدای مردم‌م❣ قشنگ حس کردم خانواده‌ایم... امشب با هم قرار مهمونی گذاشتیم... قرار جشن... حاج‌آقا یه دعوت ساده کرد و همه پایه... خانوما آرایش‌کرده بودن و لباسِ مهمونی‌پوشیده... ما کف خیابون با هم خونواده شدیم... الآن‌م می‌نویسم گریه‌م گرفت... این مسأله به‌شدت قلب‌م رو رقیق کرد... می‌خندیدم به این‌که آرایش کردن... ذوق می‌کردم این تجمع بخشی از خوشی‌شونه... وَ... وَ... آه! وَ فکر می‌کردم مگه این مردم چقدر تحت فشارن و چقدر از خوشی دورشون کردن که همین چند ساعت کف خیابون براشون همه‌چیز شده و بابت‌ش ذوق دارن... به خفت و ذلت به هلاکت برسی ظریف که چه کردی با این مردم... به خفت و ذلت به هلاکت برسی روحانی... خاتمی... موسوی... کروبی... به خفت و ذلت به هلاکت برسی هرکی که این مردم رو خفت دادی و از اسب انداختی... از وقتی خبر رسیده آقا فرمودن جمعیت تجمعات رو سه‌برابر کنید، همه‌جا شلوغ‌تر شده... دو شب پیش چهارراه برق مشهد رو اگر پیدا کردید ببینید! ترکیده بود! اون فقط چهارراه برق کوچولوی مشهده و از جمعیت ترکیده بود... خدایا به این مردم رحم کن... این مردم رو سربلند و پیروز کن... به قصاصِ آقاشون دل‌شون رو شاد کن... شما نمی‌دونین پسربچه‌ها موقع روشن کردن فشفشه‌ها چه ذوقی داشتن... چه هیجانی برداشته بود خیابون رو...‌ وقتی یکی از حروم‌لقمه‌ها دست گذاشت روی بوق‌ش و نابینا بود از دیدنِ این‌همه زیبایی، باچوب پرچم‌م رفتم سمتش تربیتی که پدرومادرش نکردن‌ش من انجام بدم. از آینه دید و گازش و گرفت و رفت... خدا به خفت و ذلت به هلاکت برسونه هرکی بد این مردم رو می‌خواد... هرکی داره زور می‌زنه کمر این مردم رو بشکنه... هرکی می‌خواد ناامیدشون کنه... همه تو هول‌وولا هستن که آبان آمریکا حمله نکنه(!) من نمی‌خوام خش به مردم و کشورم بیفته... اما دلم می‌خواد حمله کنه و این آخرین نبردِ آخرالزمانی باشه و انتقامِ آقام و مردم‌م رو بگیریم... انتقامِ این مردم... این رو گذاشتم روی کینهٔ قصاصِ آقاجان و هر روز آبیاری‌ش می‌کنم تا کینه‌شتری شه و تموم نسل‌م رو این بغض و کینهٔ مقدس فرا بگیره... این مردم هفت ماهه دارن کف خیابون گریه می‌کنن... می‌خندن... عاشق می‌شن... دل‌شاد می‌شن... جشن می‌گیرن... عزا می‌گیرن... دردودل می‌کنن... دوست پیدا کردن... خونواده یافتن... آخ... من امشب زن‌هایی رو دیدم که خوشحال بودن امشب با هم جشن دارن و خودشون میزبانن و خودشون میهمان... امشب یه آقای پیرِ تنها اومد پای میکروفن و گفت من بلد نبودم کیک بپزم... خریدم... چون دوست داشتم برای هم‌محله‌ای‌هام کیک بخرم... کیکِ من رو هم بخورید... آخ از مردم‌ت سیدعلی... آخ از خونخواهات که صلح‌طلب‌ترین مجاهدینِ عالم هستن... ❣❣❣❣❣❣❣❣
واقعاً جز به یک وعده تخم‌مرغ آب‌پز نرسیدم... خدا خیر بده اونایی رو که دیشب بهم کیک دادن، عدسی دادن و از تجمع سیر برم گردوندن :) از صبح هر موقع سرم رو جایی بذارم بیهوش می‌شم (از پُرکاری علاوه‌بر مفید بودن و پول، این رو خی‌لی دوست دارم) وَ اون برگه‌های سمتِ چپ هم اضافه شده و باید تصحیح کنم... نه به شغلِ معلمی‌م می‌گم ویراستاری دست‌مه، نه به شغلِ ویراستاری‌م می‌گم کلاس داشتم. کاری که مربوط به دیگرانه باااااااااید درست و دقیق و به‌وقت انجام بشه. اما به شکم‌م، به خواب‌م، به دلخواه‌هام، به بدن‌م می‌تونم بگم زیاد بوده که وقت تلف کردی... تنبلی کردی... خوب خوردی و خوب نوشیدی و خوب خوابیدی... این روزا باشه قضای اون روزا. با تموم قوا کار کن. ختمِ واقعه واقعاً سنگینه و بابتِ این اصراری که دارم می‌کنم تا انجام‌ش بدم، مطمئن هستم خدا خواسته‌م رو سبز می‌کنه. خدا لجوج‌های مُصرّ پیگیر رو دوست داره :) من هنوزم دل‌م می‌خواد همهٔ هفتما و هشتمای جدیدم رو تعریف کنم، اما ویراستاری‌م خی‌لی عقبه و امشب هم باید بیدار بمونم. داشتم فکر می‌کردم دقیقاً روزی که خجالت نکش ۲ رو دانلود کردم ببینم، سرم شلوغ شد و دیگه نمی‌دونم کِی وقت شه نگاه‌ش کنم :) خب. استراحت بسه! برم ویراستاری تا وقتِ تجمع.
زمان: حجم: 1.6M
شاگردم فرستاده😍