سربهراه
اون دختری که ماشینها رو نگه داشت و رفت شکلاتی که حین مولودی پاش داده بودن و افتاده بود وسط خیابون،
میدونین اون شکلاته الآن چقدر خوشحاله؟!
اون شیرینیِ دختردار شدنِ آقا امیرالمؤمنین علیهالسلام بود... غصه میخورد اگر زیرِ چرخِ ماشینا له میشد...
اما یه بچهشیعه خوردش😍
من اون شکلات رو به غایتِ خلقتش رسوندم😂😂😂
#اثرات_طرح_ولایت 😂
رفیق بهم گفته بود بشین این دویست شب رو بنویس. چون الحمدللّه همهش بودیم و تقریباً همه نقاط مشهد هم رفتیم، از هرجا هم ماجرا و روایت و خاطرهای داریم، برای ثبت کردن در تاریخ گزینهٔ مناسبی هستم.
اما چون بهم فشار روحی وارد میشه که چون کاری رو شروع کردم، پس باید تا تهش برم، زیر بار نرفتم.
کشش روحی این مسؤولیت رو نداشتم.
اما امشب رو میخوام بنویسم...
دیشب حاجآقای خلاق و خوشایدهٔ تجمعمون که گفتم باید وقت بذارم و دربارهشون بنویسم، گفتن شب میلادِ خانم جان زینب کبری سلاماللّهعلیها، هرکی تونست و دوست داشت کیک بپزه بیاره، جشن داشته باشیم دور هم.
امشب که مردمِ مبعوثِ سیدعلی ترکوندن...
مردمی که خودم با چشمای خودم دیدم دمپایی پاشونه هوای به این سردی... و اون دمپایی پاره است... کیک پخته بودن و آورده بودن...
ما بیش از پنجاه کیک داشتیم...
و شکلات... و شیرینی... و هدیهٔ عروسک برای بچهها... جشنِ فشفشه برای پسرا... برف شادی برای دخترا...
جای خونهٔ ما دستِ هیچ ارگانی نیست. هیچ سازمان و نهادی اینجا نیست. از اساس با نهاد و سازمان هم منطقهٔ ما کنار نمیاد... همهچیز اینجا با خود خود خود مردمه.
همهٔ اینا مردمن...
اون آقای پرچمگردان رو که یادتونه؟ که گفتم مسؤول فرهنگیها اینقدر حواسشون به تقویم و مناسبتها نیست که اون بابتش میره پرچمهای بزرگ سفارش میده...
مردم.
منطقهٔ من، مردمِ خالص داره.
میدونین چی امشب دلم رو برد و حتی بابتش گریه کردم؟
دیدم خانمها روگرفته و کیکبهدست یکییکی میرسن...
روی گرفتهشون برام عجیب بود...
چادراشون و کشیده بودن جلو و چشم و ابرو و دهانشون رو پوشونده بودن...
دقت کردم و به بهانهٔ نماز خوندن از وسط خیابون رفتم قسمتِ خانمها. دیدم کیکهاشون رو که تحویل میدن ببرن روی جایگاه بچینن، برمیگردن بین تجمع خانمها و روشون رو باز میکردن و دیدم آرایش کردن... لباس مرتب و مهمونیطور پوشیدن...
من فدای مردمم❣
قشنگ حس کردم خانوادهایم...
امشب با هم قرار مهمونی گذاشتیم...
قرار جشن...
حاجآقا یه دعوت ساده کرد و همه پایه...
خانوما آرایشکرده بودن و لباسِ مهمونیپوشیده... ما کف خیابون با هم خونواده شدیم...
الآنم مینویسم گریهم گرفت...
این مسأله بهشدت قلبم رو رقیق کرد... میخندیدم به اینکه آرایش کردن... ذوق میکردم این تجمع بخشی از خوشیشونه... وَ... وَ... آه!
وَ فکر میکردم مگه این مردم چقدر تحت فشارن و چقدر از خوشی دورشون کردن که همین چند ساعت کف خیابون براشون همهچیز شده و بابتش ذوق دارن...
به خفت و ذلت به هلاکت برسی ظریف که چه کردی با این مردم...
به خفت و ذلت به هلاکت برسی روحانی... خاتمی... موسوی... کروبی...
به خفت و ذلت به هلاکت برسی هرکی که این مردم رو خفت دادی و از اسب انداختی...
از وقتی خبر رسیده آقا فرمودن جمعیت تجمعات رو سهبرابر کنید، همهجا شلوغتر شده... دو شب پیش چهارراه برق مشهد رو اگر پیدا کردید ببینید! ترکیده بود! اون فقط چهارراه برق کوچولوی مشهده و از جمعیت ترکیده بود...
خدایا به این مردم رحم کن... این مردم رو سربلند و پیروز کن... به قصاصِ آقاشون دلشون رو شاد کن...
شما نمیدونین پسربچهها موقع روشن کردن فشفشهها چه ذوقی داشتن... چه هیجانی برداشته بود خیابون رو...
وقتی یکی از حروملقمهها دست گذاشت روی بوقش و نابینا بود از دیدنِ اینهمه زیبایی، باچوب پرچمم رفتم سمتش تربیتی که پدرومادرش نکردنش من انجام بدم. از آینه دید و گازش و گرفت و رفت...
خدا به خفت و ذلت به هلاکت برسونه هرکی بد این مردم رو میخواد...
هرکی داره زور میزنه کمر این مردم رو بشکنه... هرکی میخواد ناامیدشون کنه...
همه تو هولوولا هستن که آبان آمریکا حمله نکنه(!)
من نمیخوام خش به مردم و کشورم بیفته... اما دلم میخواد حمله کنه و این آخرین نبردِ آخرالزمانی باشه و انتقامِ آقام و مردمم رو بگیریم...
انتقامِ این مردم...
این رو گذاشتم روی کینهٔ قصاصِ آقاجان و هر روز آبیاریش میکنم تا کینهشتری شه و تموم نسلم رو این بغض و کینهٔ مقدس فرا بگیره...
این مردم هفت ماهه دارن کف خیابون گریه میکنن... میخندن... عاشق میشن... دلشاد میشن... جشن میگیرن... عزا میگیرن... دردودل میکنن... دوست پیدا کردن... خونواده یافتن... آخ...
من امشب زنهایی رو دیدم که خوشحال بودن امشب با هم جشن دارن و خودشون میزبانن و خودشون میهمان...
امشب یه آقای پیرِ تنها اومد پای میکروفن و گفت من بلد نبودم کیک بپزم... خریدم... چون دوست داشتم برای هممحلهایهام کیک بخرم... کیکِ من رو هم بخورید... آخ از مردمت سیدعلی... آخ از خونخواهات که صلحطلبترین مجاهدینِ عالم هستن... ❣❣❣❣❣❣❣❣
واقعاً جز به یک وعده تخممرغ آبپز نرسیدم... خدا خیر بده اونایی رو که دیشب بهم کیک دادن، عدسی دادن و از تجمع سیر برم گردوندن :)
از صبح هر موقع سرم رو جایی بذارم بیهوش میشم (از پُرکاری علاوهبر مفید بودن و پول، این رو خیلی دوست دارم) وَ اون برگههای سمتِ چپ هم اضافه شده و باید تصحیح کنم...
نه به شغلِ معلمیم میگم ویراستاری دستمه، نه به شغلِ ویراستاریم میگم کلاس داشتم. کاری که مربوط به دیگرانه باااااااااید درست و دقیق و بهوقت انجام بشه.
اما به شکمم، به خوابم، به دلخواههام، به بدنم میتونم بگم زیاد بوده که وقت تلف کردی... تنبلی کردی... خوب خوردی و خوب نوشیدی و خوب خوابیدی... این روزا باشه قضای اون روزا. با تموم قوا کار کن.
ختمِ واقعه واقعاً سنگینه و بابتِ این اصراری که دارم میکنم تا انجامش بدم، مطمئن هستم خدا خواستهم رو سبز میکنه. خدا لجوجهای مُصرّ پیگیر رو دوست داره :)
من هنوزم دلم میخواد همهٔ هفتما و هشتمای جدیدم رو تعریف کنم، اما ویراستاریم خیلی عقبه و امشب هم باید بیدار بمونم.
داشتم فکر میکردم دقیقاً روزی که خجالت نکش ۲ رو دانلود کردم ببینم، سرم شلوغ شد و دیگه نمیدونم کِی وقت شه نگاهش کنم :)
خب. استراحت بسه! برم ویراستاری تا وقتِ تجمع.
سربهراه
تنم کوفته است. دستِ راستم بعد از شبکاریِ سهشنبه و طراحی سؤالِ چهارشنبه تا صبح و تستهای رگباریِ پنجشنبه و همزمان با همهٔ اینها، پای لپتاپ و ویراستاری کردن، درد داره و مثلِ وقتی اربعین در مشّایه بودم و از گرما وَرم میکرد، حالا از فشار و درد آماس کرده! پشتِ چشمهام پتوپلنگی پهن کردن و توی چشمهام چراغِ کُرسی گذاشتن. سنگین شدن و داغ! مِهراوه میتابه، اما من سردمه. دیشب رو با خرما زنده موندم. با تمامِ قوا کار کردم و از اینکه اینهمه فشار به مقصد نرسه، گریه دارم. واقعه میخونم. به پُز دادنهات به السابقونت حسودی میکنم. شما بگو «وَ قلیلٌ مِن الآخِرین»، اما من از رو نمیرم! آخرش به جبر هم که شده، سربهراهم میکنی. هیچکس نمیدونه دارم چه روزهایی رو میگذرونم... چرا اینقدر با فشار کار میکنم و به هیچ پیشنهادِ موزون با قواعدم نه نمیگم، اما شما میدونی... میبینی... شما توی دردِ دستِ راستم هستی... توی داغیِ چشمام... توی ضعفِ بدنم از گرسنگی... توی اناری که چهارشنبه گذاشتم روی سینی تا بخورمش و هنوز همونجاست... توی گریههای زیرِ پتوپلنگیِ پشتِ چشمام... هستی و نمیذاری زیرِ «ظِلٍّ مِن یَحموم» تلف شم. هر چقدر هم شایستهٔ تلف شدن باشم...
شاید این آتیشِ گُرگرفته رو خاموش نکنی، اما سرد و سلامتش میکنی... وَ من اینقدر به ابراهیم قسمت بدم که گلستانش کنی...
شاید از غرق شدنم گریزی نباشه، اما این دریا رو برام میشکافی... وَ من اینقدر به موسی قسمت بدم که آخرش من رو برای خودت انتخاب کنی...
اقرار میکنم «إنّا لَمُغرَمون»...
اعتراف میکنم «بَل نحنُ محرومون»...
اما «فَسَبّح بِاسمِ ربّکَ العظیم»...
واقعه رو با درهم کوبیدن و پراکنده کردن و ترس و وحشت شروع کردی...
اما «فَسَبّح بِاسمِ ربّکَ العظیم» رو تهِ همهٔ ترسها نشوندی!
برای ریاضیِ بچههای تیزهوشان، یه دبیر جدید آوردن از خود فرزانگان (مدارس تیزهوشان). سنبالاست. اون دبیرای دیگهٔ دروس تیزهوشان هم سنبالا هستن.
فقط من جوانم. اینطور که وقتی زنگ خورد و رفتم سرِ کلاسِ هفتمها، برام بلند نشدن! چون سورمهای پوشیده بودم و کوله داشتم و کفشام اسپرته، فکر کردن از خودشونم! باور نکردن دبیرم تا دفترنمره رو از کولهم درآوردم و یهو همه برپا شدن و همینطور که میخندیدن برام صلوات فرستادن.
این ماجرای هرسالهٔ منه و برام عجیب نیست. حتی زنگ تفریح یکی از هشتما روی پله هولم داد و زنگ بعد که رفتم کلاسشون طفلی همهش عذرخواهی میکرد که به خدا فکر کردم از نهمایید.
خلاصه من افتادم بین همکارای سنبالای تیزهوشانم که رسمی هم هستن.
از اخلاق بدشون هرچی بگم کم گفتم. نمیدونم پول بیتالمال با اینا اینطور میکنه یا چی... قبلاً نوشتم بیفرهنگترین قشر از نظر من، قشرِ فرهنگیِ آموزشوپرورشه. هنوزم همین رو میگم. هزار بار نوشتم این سازمان فاسده. هنوزم میگم.
این خانم از کلهٔ صبح داشت نق میزد که کلاس یکدست باشه ها! من حوصلهٔ بیادبا رو ندارم! من حوصلهٔ درسنخونا رو ندارم! من حوصلهٔ پرحرفا رو ندارم!
من فلان... من بیسار...
چه معلمِ بیعرضهای(!)
کلاس یکدست رو که بوفهچی هم میتونه مدیریت کنه(!)
هنر معلم به مدیریت چالشهاست! به مدیریت بچههای ناهمگون. بچههای بیادب و ناهنجار(!)
انگار که بگی من آشپز خوبیام، ولی زنگ بزنی از بیرون بیارن، تو فقط بریزی تو ظرف(!)
من چون دیدار اولمون بود، هیچی نمیگفتم. هیچ دخالتی در صحبت نداشتم. با اینکه این مدرسهم بهشدت بزرگ و بهشدت تمیز و بهشدت باکلاسه، ولی از بعدِ نهم اسفند، برنامههای فرهنگیم رو تقویت کردم و به جزئیات اضافه کردم.
یکیش اینکه لیوان گلگلی سفالی با خودم میبرم و چایم رو توی اون میخورم. شاید بپرسید این چه کار فرهنگیایه؟
اینطوره که من تنها دبیر انقلابی با یه کوله پر از سنجاقی و عکس امامخامنهای و دستبند ایران هستم که اینقدر باسلیقه و حوصلهام.
همین کولهپشتیم با سنجاقیهای روش، دهان همه همکارا رو زنگ تفریح بسته!
همینقدر بگم آدم جدیدی بینمون میاد و شروع میکنه ضدانقلاب حرف زدن، همه با چشم و ابروهای تیکزده بهش کولهٔ من رو نشون میدن و میفهمونن یه آنتن بینمونه! بهخاطر کولهم ازم میترسن و من رو آنتن میدونن که درست میدونن. فقط کافیه بفهمم کسی از هلهلهکنانِ نهم اسفنده. شخصاً پیگیری میکنم به دریوزگی بیفته.
فعلاً اما کسی جرأت نکرده کلامی حرف بزنه. فقط دبیر جدید تیزهوشان زیست با انزجار ازم پرسید کولهٔ شماست؟! که منم با عششششششق گفتم بله😍 این کولهٔ زیبای دشمنسوووووز مالِ منه😍 وَ صبحانهش رو به کامش زهر کردم✌️ این دو تا جدیده رفتن سر کلاسها. نمیدونم چی شده. چی گذشته. چه اتفاقی افتاده که هفتم و هشتمای بلا، اینا رو با من مقایسه کردن و از من تعریف...
باورم نمیشه و شاید باورتون نشه... اما یه معلمِ سنبالای رسمیِ مدارس تیزهوشان، اینقدر در آتشِ حسادت سوخته و نتونسته حقارت نفسش رو کنترل کنه که زنگ تفریح وارد دفتر شدم، ننشسته بود! داشت از حرص راه میرفت!
هیچ دبیری زنگای تفریح سلام نمیکنه... خدا قوت نمیگه... مثل گاو سرشون و میندازن پایین میان تو(!) بعد خندهداره دنبال نسل مؤدب زیردست اینا میگردید(!)
شاید بپرسید بچهها که نمیبینن، چه اثری داره؟
که باید بگم این نفوس هست که اثر گذاره، نه منبرها و شعارها!
باز هم یادمه در کانالم نوشتم قدیم، که اگر مدیر باشم، حتماً دبیرای کتابخون استخدام میکنم. و دبیرهایی که پیش پای هر تازهورودی بلند شن.
من بچههای سالهای گذشتهم میومدن مدرسه دیدنم، پیش پاشون بلند میشم. ایناست که محبوبم میکنه و انشاءاللّه اثرگذار. شما اگر خوب نباشی، خودت رو بکشی هم هیچ اثری نخواهی داشت!
من این حرف رو تکرار میکنم:
معلمِ عزیز!
اگر خودت
عبد و بنده و پرتلاش و درسخون و مفید نباشی
خودت رو بکشی هم
هیچ
هیچ
هیچ
اثری
نخواهی گذاشت!
اگر نمازت تو خونه قضا میشه،
تو مدرسه برای جذب نماز اول وقت میخونی،
هیچ
هیچ
هیچ
اثری
نخواهی گذاشت!
برای همین بارها و بارها نوشتم این معلمیه که من رو ادب میکنه، نه من بچهها رو!
من در معلمی انسانِ باتقواتر و عبدتری هستم...
من تنها دبیریام که با سلامِ بلند و خدا قوت و روی خوش وارد دفتر میشم.
وارد شدم و با خنده گفتم سلاااااااام. خدا قوت همکارا😍
و همینطور که داشتم میرفتم بشینم و توی لیوان سفالیم چای بریزم (گفتم مدرسهم باکلاسه، فلاسکهای آب جوش روی میزه و لیوانها و چای کیسهای و دمنوش و اینا، خودت هرچی خواستی میریزی) که یهو همین زن، جلوی هممممممممه برگشت با صورتی مچالهشده و چندش بهم گفت:
تو از اینایی بودی که موقع دانشآموزی فضول بودی؟!
اینقدر ناگهانی بود... اینقدر بد بود... اینقدر منزجرکننده بود... که یهو خشکم زد!
تو همون حال داشتم فکر میکردم من از صبح با این خانم آشنا شدم و فقط تا این زنگ سه بار بهش سلام کردم! همین! چرا داره چنین چیزی میگه؟!
بعد دیدم دبیر زیسته هم مثل اون داره چندش نگاهم میکنه...
واقعاً مونده بودم و فکر میکردم اشتباه گرفته!
خودش ادامه داد:
منظورم اینه از اینایی بودی که از درودیوار مدرسه بالا میرفتن و مثل آدم نمیشستن؟!
تازه داشت برام روشن میشد...
خیلی محترم و خیلی مؤدب و خیلی با روی خوش پاسخ دادم:
به چنین دانشآموزی نمیگن فضول، میگن وروجک :) بله من با اینکه امام رضا و فردوسی درس خوندم، همیشه هم شاگرداول بودم، اما وروجکِ مدرسه بودم :)
خیلی محترم به رخش کشیدم چهرهم جوانه، اما اینقدر بارم بوده که کنار شما رسمیهای تیزهوشانیِ مُسن، منِ نیروی آزادِ جوان رو برای دپارتمانِ تیزهوشان خواستن! در عین حال تأکید کردم شوروشعف جوانیم رو هم داشتم و خموده و فسرده نبودم.
بعد دلم خواست بگم شما هم حتماً از بددهنای مدرسه بودید!
اگر میگفتم چنان ضربتی میخورد که تا عمر داره یادش نره... روی گلوم مونده که نگفتم... اما از نگفتنش پشیمون نیستم.
چرا منِ زبوندراز نگفتم؟
چون اگر میگفتم ناراحت میشد.
بهدرک!
هرکس میخواد ناراحت نشه، آداب زندگی اجتماعی رو رعایت کنه.
مؤدب باشه، کسی تو سرش نمیزنه ناراحت شه.
پس چی؟
اگر ناراحت میشد حریف زبان من نمیشد.
میرفت پیش مدیر.
مدیر میومد پیش من.
من میگفتم چی گفته که جواب دادم.
مدیر باز میرفت پیش اون.
اون درنهایت میگفت هفتم و هشتم این دختر رو به سرم زدن و اون و از من بهتر دونستن.
مدیر هم میرفت سرِ بچهها...
بله!
من بهخاطر دخترام سکوت کردم.
فقط بهخاطر امنیت روانی اونها.
زنه با بیادبی گفت هاااااا! پس درسخونِ فضول بودی...
و من دیگه چیزی نگفتم با اینکه شستن و پهن کردنش واسهم کار یک دقیقه است...
داشتم فکر میکردم چی شده که این خدازده اینقدر سوخته، که مدیر اومد دفتر و ایستاد و عمیق زل زد بهم...
باور کنید فکر کردم اتفاقی افتاده... همه توجهشون جلب شد... بعد بهم لبخندی زدن و سری تکون دادن که شبیه تحسین بود و رفتن... همون لحظه صدا از بیرون اومد که دخترا ریختن جلوی معاونت که کلاسامون با خانم فارسی رو بیشتر کنید...
برای خودم ترسیدم. گوشی رو برداشتم و صدقه واریز کردم. تو دلم آیةالکرسی خوندم. وَ از شرّ حسود و بخیل به خدا پناه بردم.
یادتونه گفتم حقارت نفستون رو درست کنید؟
و یادتونه جلسهٔ اون خانم دکتر جوان رو نوشتم که ازش میترسیدم اما دست بالا کردم تکلیفم رو نشون بدم چون وقتی کسی ازم بهتره دوست دارم ازش یاد بگیرم؟
اصلاً من با سطح بالاها میپرم که خودم سطح بالا شم. اما این خدازده که با حسادت خودش و ایمانش رو سوزوند، با سالها تجربه و تدریس در مدارس عالی تیزهوشان، با چقدر سن از خدا، از یه دختر جوانِ نیروی آزاد علاوهبر شکستِ کاری، شکست شخصیتی خورد(!)
اگر در خودتون حسادت میبینید، همین امروز چهل حدیث امام خمینی رو قرض بگیرید. همین امروز بخش حسادت رو بخونید. همین امروز لیست بنویسید به کیا در چه مورد حسادت میکنید.
اگر در دسترسن بهشون هدیه بدید. راه حل رفع حسادت هدیه دادنه و از همونی که بهش حسودی میکنید در همون زمینهٔ حسادتتون جلوی بقیه تعریف کنید.
اینقدر هدیه بدید و اینقدر تعریف کنید که نفستون ذلیل و خوار شه.
اونوقت خود به خود میرسید به مرحلهٔ یادگیری.
یا ازش یاد بگیرید و شما هم بهتر شید، یا بهجای اون حسنهای که ندارید، یک سیئه از خودتون حذف کنید.
حتی جگر داشته باشید و از همون آدم بخواید بهتون اون تفاوت رو آموزش بده.
برید حدیثای حسادت رو بخونید؛
حسادت ایمانتون رو میسوزونه...
خودتون که جای خود(!)
همین امروز.
فردا دیره.
و ما آخرالزمانیم...
اینکه اینقدر خوب عمل کردم که همهٔ معلمای ضدانقلاب و بیتفاوت، موندن عقب و نوجوانها برای من سرودست میشکنن رو تقدیم میکنم به خودت ذبیحِ پاکدامنم...
میخوام اینقدر سطح و کیفیتم رو ببرم بالا و اینقدر کلاسهام و سوالاتم رو تدریسم رو بهتر و بهتر و بهتر کنم، که هر دانشآموزی پا به کلاسم گذاشت و برگشت خونه بگه فقط همون معلمم عالیه که روی کولهپشتیش عکس سیدعلی خامنهای و سیدمجتبی خامنهایه...
میخوام طوری کیفیت رو به خاکوخون بکشم که هرکس در دلش ذرهای بغضِ تو رو داره، از شدت حقارت و حسادت روح و روان و کارش به هم بریزه و هرکس ذرهای محبت تو در دلشه، گووووووووشت بشه به تنش.
ذبیحِ پاکدامنم؛
خدای تو شاهده که من تابستون رو درنوردیدم که معلمِ پسرهات شم و برات کارگزار و رئیسجمهور تربیت کنم...
نذاشتن چون نمیذارم بیآموخته کسی بره پایهٔ بالاتر... چون یه رئیسجمهورِ خادم اول از همه باید خودش حق و جایگاهش به حق باشه... واگرنه کجا حق رو بشناسه...
خدای تو خیلی چیزها رو شاهده...
من همینجایی که هستم
اینقدر خوب کار کنم
اینقدر عالی تلاش کنم
که فقط اسم تو بالا و بالاتر بره...
این دخترا
مادرانِ نسلِ بعد از اینن...
من تلاش میکنم مادرِ شهید رئیسی برات تربیت کنم...
مادرِ قاسم سلیمانی...
مادرِ حاجیزاده...
مادرِ باقری...
مادرِ فخریزاده...
«همون معلمی که روی کولهش عکس خامنهای داره...
همون از همه بهتره».
من با کینهٔ مقدسی دارم برات نفسنفس میزنم که جز با قصاص وخونخواهیت خاموش نمیشه...
من
نفر
به خونخواهانت
اضافه خواهم کرد.
تا وقتی دنیا رو به خونِ قاتلینت سیراب کنم.
امضا: سربهراه.