نه برگههای امتحانیم تموم شده، نه دفترای انشام! اما انتخاب کردم بهجای استرس بیهوده، اسمم بره تو لیستِ بَدانِ دبیران و بیخیال از رسوندنِ نمراتِ بیهیجانِ دانشآموزانِ پساکرونا(!) به کارنامهی مهر،
زندگی کنم :)
یکی از نهمها که اهل کتابه و فهمیده منم اهل کتابم، هر هفته باذوق بارش رو سنگین میکنه و چندین کتاب میاره که من اونایی که میپسندم رو بردارم. برخی مواقع هم خودش کتابی رو انتخاب میکنه و اصرار داره بخونم. هفتهی پیش یه کتاب عمرتلفکنِ زرد رو که خیلی دوستش داشت بهم داد.
خدا لطف کرده و ذهن و چشمم مسلطن به تندخوانی، بدونِ دونستنِ قواعدِ آکادمیک و بهروز! (ماشاءالله و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم) لذا تو نیم ساعت کتاب زردِ بیهوده رو خوندم و براش یادداشتِ تبیینی معلمانه و نهچندان رو هم نوشتم و پس دادم. اتفاقا از یادداشتم بیشتر خوشش اومده و مطمئن بود وقت گذاشتم و خوندم و بار بعد با چند کتاب جدید اومد که شکرِ خدا یکی از علایق و سلایقِ من هم بینش بود :)
حقیقتا فرصت مطالعهی آزاد الآن ندارم و مطالعاتم کاریه و کتابهای روی میزم همه در حال بررسی، اما تا بتونم دستش و رد نمیکنم؛ چون از دل همین ردوبدل کردن کتاب، صد تا مقصودِ فرهنگی_عقیدتی حاصل میشه انشاءالله.
خلاصه بااشتیاق دست بردم به فکر و قلمِ آقای یامینپور و همین یک ساعت پیش شروع کردم و الآن تموم :)
قشنگ بود؛ بامحتوا... بااندیشه... باعقیده... باآرمان... باعاقبت انشاءالله!
اینبار یادداشتی نمینویسم، باید ذوق و شوقم رو شفاهی ببینه تا تبلیغِ کتاب بشه و چند نفری مشتاق شن به خوندنش :)
شمام بخونین.
@sarbehrah
از مدرسه تماس گرفتن و با جملهی خبری، و نه پرسشی(!)، بهم گفتن کادر مدرسه از بین دبیران، شما رو بهعنوان رابط پژوهشی به اداره معرفی کرده! دارم مشخصاتتون رو میفرستم، یه بخش گفته تألیفات و نوشتهها و امور اینچنینی رو وارد کنم، نداشتم مزاحمتون شدم.
یعنی اگر میداشتن، قرار نبود حتی بهم خبر بدن! میرفتم و میگفتن شما رابط پژوهش مدرسهاین!
خدا رو بابت این عزّت شکر، فقط اینکه من آدمِ امورِ نمایشیِ بخشنامهای نیستم! آدمِ تحمل کردن منافقینِ ادارهی آموزش و پرورش نیستم! آدمِ صبر و سکوت تو جلساتِ لبریز از حرفِ مفتِ اداره نیستم! من آدمِ سروکله زدن با قُمپزهای توخالیِ همکارای فرهیختهم نیستم! هرچی من از چالش دوری میکنم و به دبیری و داخلِ کلاس و با بچهها بودن روی میارم، چالش خودش دنبالم میاد(!)
آخرین جلسهای که اداره بودم؛ کارگاه ۳۲ ساعتهی ادبیّات فارسی بود که با شوق رفتم و گفتم چقدر به اطلاعاتم اضافه شه و بهروز شم(!) عین ۳۲ ساعت یه مُشت مُزوّرِ نونبهنرخروزخورِ کمکارِ همیشهطلبکار در حال لگد زدن به جمهوری اسلامی بودن و شکر اضافه خوردن دربارهی رهبرم! برای همهمون هم گواهی صادر شد و کیک و شیرینیِ بیتالمالِ جلسه هم حلالمون(!)
از اونوقت تا الآن شدم دبیرِ نامنظمی که به جلساتِ اداره نمیرفت و کلی از مدیر و معاون حرف میشنید... حالا اما رابط پژوهش مدرسهام؛ مخاطبِ مستقیمِ بخشنامهها و جلسات و کوفتوزهرمارهای نمایشی(!)
من قطعا ناشکرم و ناسپاس... هزار استغفرالله! اعتماد میکنم به جبرِ خدا که حتما مسیرِ سربهراه شدنم از میانهی نفاق و تزویرِ آموزش و پرورش میگذره...
لطفا برای صبوریم و عزّتم یه صلوات بفرستید🙏
@sarbehrah
اولین نمرات انشا و فارسی داره به دست خونوادهها میرسه؛
همیشه داستان از اینجا شروع میشه... از رسیدنِ نمرهی ۱۵/۵ و ۱۴/۲۵ ِانشا و نمرات ۱۲ و ۱۶ و ۷/۲۵ ِ فارسی به خونوادههایی که پولِ غیرانتفاعی میدن تا بهترین آموزشها به فرزندشون داده شه با بهترین توجهات و نمرات و معدل(!) وَ حالا نمراتی رو میبینن که «دوست ندارن»... اونم نه از ریاضی و زبان و عربی، نه! از فارسی و انشا(!)
دقت کنین؛ نمراتی که دوست ندارن! حتی اگر حق باشه!
نمراتی که دوست ندارن! حتی اگر بهقاعده باشه!
اونا بچه گذاشتن غیرانتفاعی که فقط چیزایی ببینن و بشنون و بفهمن که دوست دارن!
حتی اگر ناحق و بیقاعده باشه...!
@sarbehrah
سربهراه
اولین نمرات انشا و فارسی داره به دست خونوادهها میرسه؛ همیشه داستان از اینجا شروع میشه... از رسیدن
امروز یکی از هشتمام به محضِ دیدنِ نمره انشاش زد زیرِ گریه! چون تنها دانشآموزیه که تو جشنوارهی داستاننویسی مهرماهِ آموزش و پرورش شرکت کرده! چون کل مدرسه اون و به نویسندگی میشناسن! چون خودش باذوق برام تعریف کرده بود در حال نوشتنِ یه رمانِ صد صفحهایه!
امروز ۱۵/۵ رو که دید... نکات مثبت و منفی رو که دید... زد زیر گریه و تا آخرِ زنگ به من نگاه نکرد...
وقتی احوالش و پرسیدم، دوستاش گفتن خانم! واقعا انشاش قشنگه! چرا کم دادید؟
امروز دو تا کار سخت داشتم؛ یکیش همینکه تبیین کنم «قشنگ از نظر ما» با «زیبا از نظر قواعد» فرق داره!
تبیینِ ادبیاتِ زرد... افکارِ زرد... اندیشهی زرد... برای بچههایی که زرد دارن تربیت میشن و رشد میکنن و تسخیر میشن سخت بود...
قبول نکردن!
برابرِ علم و دانش حرفی نداشتن، اما نگاههای غضبناکشون داد میزد که قبول نکردن!
@sarbehrah
سربهراه
امروز یکی از هشتمام به محضِ دیدنِ نمره انشاش زد زیرِ گریه! چون تنها دانشآموزیه که تو جشنوارهی داست
بچهها میپرسیدن این نمرهی مهرماهه دیگه؟ گفتم نه! این نمره جمع میشه با تلاشِ کلاسیتون، تلاشهای تکلیفیتون وتلاشهای انضباطیتون. بعد تقسیم بر چهار و اگر منفی داشته باشید ازش کسر میشه. نمرهی این عملیات میشه مهرماهتون.
صدای اعتراضها بالا رفت!
شرح دادم فقط اینطوری بین تلاشگر و بیتلاش فرق گذاشته میشه؛ نمیشه هم یکتا بیست بگیره که کلِ ماه رو دانشآموزِ پرتلاشی بوده، هم شمایی که نه تکلیف آوردی، نه سر کلاس منضبط بودی و نه در روند تدریس مشارکت داشتی و فقط شب امتحان نشستی خوندی و بیست گرفتی!
دومین سختِ امروز؛ اسم بردن از تلاش بود برای دخترای تحتِ تربیتِ مُفتخوری!
من تو مدرسهای که همکارام داشتن نمرهی برگهی امتحان رو وارد فرمهای ماهانه میکردن... از چیزی به اسم تلاشِ مستمر و نتیجه گرفتن ازش حرف زدم و براساسِ این نمره وارد کردم و از چالشها به خدا پناه بردم!
@sarbehrah
سربهراه
بچهها میپرسیدن این نمرهی مهرماهه دیگه؟ گفتم نه! این نمره جمع میشه با تلاشِ کلاسیتون، تلاشهای ت
از اینجا به بعد و بلدم... تو این ده سال باااااااااارها چشیدم... تو این ده سال بابتش سه بار مستقیم و دو بار غیرمستقیم از مدارس اخراج شدم!
اینطوری بوده که والدین اومدن مدرسه... خواستن من و ببینن... مدیریت نمرات و فهمیده... من به والدین توضیح دادم و تبیین کردم... والدین نخواستن جز با نمره از مدرسه بیرون برن... من نمرهی بیتلاش نمیدم... فشار میره روی مدیریت... مدیریت نمیخواد والدین رو از دست بده؛ نمیخواد بودجه و اعتبار از دست بده... پس اول با زبانِ خوش دعوتت میکنن به سختگیری نکردن... بعد با تهدیدهای در لفافه سعی در ترسوندنت از اخراج دارن... بعد که میبینن زیر بارِ یکسان کردنِ تلاشگر و بیتلاش نمیری واردِ راهِ تحقیر میشن... بهت اِلقا میکنن تو دبیرِ ضعیفی هستی... تو نتونستی خوب آموزش بدی که نمراتِ خوبی هم بگیری... سعی میکنن تهِ دلت و خالی کنن که تو بیکفایتی... بعد که میبینن سفت و سخت پای «تلاش» ایستادی و هیچرقمه فریبِ بازیشون رو نمیخوری...
اخراج!
من هنوز فریادهای خانم موسوی رو یادمه که تو با این نمره دادنت معدل مدرسه رو میاری پایین...
هنوز یادمه چطور خانم عسگری تو چشمام نگاه کرد و گفت بیشترین کمک مالی به مدرسه رو خانوادهی این دانشآموز دارن و نمیخوام از اینجا بره...
یادمه که یه برگهی پر از امضا از دانشآموزا گذاشتن جلوم با متنی که فقط یه کارمند میتونه بنویسه، نه بچهها(!) که دبیر ادبیاتمون بهدرد نمیخوره و درخواست تعویض داریم...
یادمه از کربلا برگشتم و دیدم از گروه مدرسه حذفم کردن و حقوقم واریز شده و فقط یه پیامک زدن که فعلا مدرسه نیاید تا خبرتون کنیم...
یادمه بهم گفتن شوفاژا خرابه و فعلا کلاسا کنسل، نیاید تا اطلاع بدیم...
همهی اینا هم بعد از رسیدنِ اولین نمراتِ فارسی و انشا به خونوادهها شروع شد...
من این رنجنامهی مبارزه برای آرمانها رو از حفظم!
@sarbehrah
سربهراه
از اینجا به بعد و بلدم... تو این ده سال باااااااااارها چشیدم... تو این ده سال بابتش سه بار مستقیم و
دخترانِ فلسطینی با جانشون در حالِ مبارزه برای آرمانهای عظیمتری هستن... من اما کِششِ روحیِ این پیشِ پا افتادهترین مسائل روزمره رو ندارم...
روحم آوار شده... تنم خسته... قلبم در فشار... بغضم رو به انفجار...
ناگزیریم از مبارزه... ناگزیریم از ایستادگی... ناگزیریم از دفاعِ مقدس... ناگزیریم از مجروح ادامه دادن... از خونین از پا نیفتادن...
ورنه در تاراجِ عقاید خواهیم باخت!
@sarbehrah
سربهراه
دخترانِ فلسطینی با جانشون در حالِ مبارزه برای آرمانهای عظیمتری هستن... من اما کِششِ روحیِ این پیش
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
@sarbehrah
باید الآن رسیده بودم خونه ولی هنوز تو ایستگاه اتوبوسم... چون خطی که سوار میشم هر نیم ساعت میاد... و وقتی اومد و رفتم که سوار بشم دیدم تو شلوغیِ سمتِ زنانه، دو تا پسر بزرگ نشستن رو صندلی... نه صندلیهای دوتایی، نه! صندلیهای کنارِ همِ ردیفِ آخر(!)
اینقدر تعجب کردم که به خودم شک بردم! دوباره نگاه کردم به این امید که دخترن ولی از این خدازدههای کشف حجابی...
(فکر کن از بدتر به بد پناه ببریم...)
اما دیدم نه! واقعا بین اون همه زن و دختر، دو تا پسر نشستن و ککِ هیییییییچ کس هم نگزیده! غیرتِ هیییییییچکس نجوشیده!
لقمههایی که میخوریم حلاله؟!
رفتم جلو که به راننده بگم، در و بسته بود. زدم به شیشه، یه دستی تکون داد و باز نکرد... دوباره زدم، یکی از مسافرا گفت چیه؟ گفتم عقب قسمت خانوما پسر نشسته! به راننده گفت. راننده از همون پشت درِ بسته گفت من چه کار کنم؟! گفتم یعنی چه؟! باید پیادهشون کنی! گفت خودت برو پیاده کن!
بالای سرش جای آینه رو نگاه کردم کدش رو بردارم، از پشت شیشه دیده نشد، رفتم جلو که از کدِ روی اتوبوس عکس بگیرم، سریع شروع کرد به حرکت. من هم سریع خودم و انداختم جلو اتوبوس و ایستادم. مجبور شد به ترمز! عکس گرفتم برای اعلام کد با ساعت و تاریخ به ۱۳۷. من که عکسم و گرفتم دیدم از رو صندلیش بلند شده و داره دادوبیداد میکنه. پسرا هم بلند شدن و اومدن جلو.
من اون و دیگه سوار نشدم، از اَشباه الرجال بیزارم!
به کشف حجابا که خدمات میدن و به ریشِ من و شما و اون بَنِرِ روی شیشهی اتوبوس میخندن(!) همین مونده از این به بعد بِلولیم بین مردا(!)
عجب!
✓ همشهریها! شما هم با ۱۳۷ تماس بگیرید و گزارش بدید (باید ساعت و تاریخ و مکان هم بگید، پیوی ازم بگیرید).
سینهزنِ امام حسین علیه السلام نه بیتفاوته،
نه لقمههای پدرش ناپاکی داشته!
@sarbehrah
سربهراه
بچهها میپرسیدن این نمرهی مهرماهه دیگه؟ گفتم نه! این نمره جمع میشه با تلاشِ کلاسیتون، تلاشهای ت
اینایی که میگن فلسطینیها خودشون و به کشتن دادن(!) چه کاری بود خب؟! کنار میومدن با اسرائیل حداقل چند سال بیشتر زندگی میکردن(!)
اینا تو مدرسه از برخی همکارانِ جنایتکارِ من، مُفت مُفت نمره گرفتن و مُفت مُفت باد شدن و مُفت مُفت بالا رفتن!
ماجرا فقط یه نمره و معدل ساده نیست!
@sarbehrah