https://eitaa.com/satsojen/2301
من از پشت با دیدن اون صحنه، فریاد بلندی میکشم و جلوی چشمام رو خون میگیره. دیگه به چیزی فکر نمیکنم به جز کشتن اون عوضی و تیکه تیکه کردنش. کاری میکنم که پشیمون بشه و التماس کنه بهش رحم کنم. تفنگم رو به سمتش نشونه میرم که از همون جایی که هستم بزنمش، که یهو یه نفر محکم خودشو روی من میندازه. از آدمای اون عوضیه، که تمام مدت دستور داشته یه گوشه قایم بشه تا به موقع بتونه حمله کنه.
(ادامه داره)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
یوهاهاهاها ادرنالین تو خونم پر میزنه
ادامه:
اون تفنگ و شمشیرم رو پرت میکنه اون سر و کل وزنشو میندازه رو دست و پاهام تا نتونم تکون بخورم. اون فکر میکنه من کاملا بی دفاع شدم و دیگه نمیتونم کاری انجام بدم.
تک تیرانداز از اون سمت رو به تو میگه:«به حساب اون نوچه ت هم میرسم، ولی هنوز کار دارم باهاتون.» من که دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم، از نقشه B خودم عمل میکنم، نقشه ای که وقتی تو خونه بودیم کشیدم.خیلی یهویی اروم میشم، چشمامو میبندم، و بی حرکت میمونم.
(ادامه داره)
(ببخشید یکم داره زیادی طولانی میشه)
#امیلی
~~~~~~~~~
نه اتفاقا دارم لذت میبرم ادامه بدهه
ادامه:
شخصی که من رو نگه داشته بود با شک کمی وزنشو ازم برمیداره که ببینه چی شده، و من از فرصت استفاده میکنم تا دستام رو آزاد کنم. دستم رو به سمت موهام میبرم و خنجری رو که به عنوان کانزاشی استفاده کرده بودم، از موهام در میارم. اون رو با پاهام هل میدم که دیگه روم نباشه و بعد با خنجر، شکمشو میبرم. اون که تو شوکه عقب عقب میره و من با یه حرکت تمیز میکشمش. بعد رو میکنم به سمت تک تیر انداز و میگم:«من حاضرم بیام جلو، تو رو بکشم و بعد خودم توسط سباستین بمیرم، ولی نزارم توی عوضی فرار کنی.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
من که تا اون لحظه توی شوک بودم بهم به خودم میام چشمام دوباره توی اون شعله بنفش غرق میشه رو به تو میگم :« نگران من نباش ، خودم حسابشو میرسم .»
بعد رو به تک تیر انداز میکنم و میگم :« شرمنده ام که منتظرت گذاشتم ، الان میتونیم به دعوای خودمون برسیم .»
اون خنده ای میکنن و میگه :« خوبه بالاخره حتی شدی استاد »
_ حالا که خودت بازی رو شروع کردی بذار همه چی رو شفاف کنم تا همه بدونن چی شده . آره من استادت بودم و تو هم شاگردم ...شاگرد سابق.
اون اسلحه ش رو پرت میکنه و چاقوی کوچیکی از جیبش در میاره و میگه :« میدونی استاد میخوام جوانمردانه بازی کنم درست عین قدیما ، وقتی باهم تمرین می کردیم من با چاقو و تو دست خالی . »
_ الان اوضاع فرق کرده ، نه من اون آدم سابقم و نه تو .
_ راست میگی استاد تو تبدیل به یه هیولا مهربون شدی ، چیزی که ازش متنفرم . البته تا قبل تبدیل شدن بهش توهم ازش متنفر بودی ولی الان نمیدونم چت شده .
_ من چیزیم نشده این تو هستی که عوضی تر شدی ...
_ حرف زدن بسه میخوام مبارزه کنم استاد .
به سمتم شتاب میگیره و تو خیال خودش غافلگیرم میکنه ، با چاقوش بازوم رو خراش عمیقی میده و میگه :« مثل اینکه حواست نیست استاد .»
ولی نمیدونه این تنبیهی هست که خودم برای خودم در نظر گرفتم . بعدش منم شروع به حمله میکنم .
https://eitaa.com/satsojen/2365
من که از هفت هشت متر عقب تر میبینم که چه اتفاقی داره میوفته، ولی نمیتونم کاری کنم، اعصابم خورد میشه. یه فکری به سرم میزنه. تصمیم میگیرم حواسشو پرت کنم تا تو راحت تر بتونی بجنگی. جوری که توجه تک تیرانداز رو جلب نکنم میرم سمت شمشیر و تفنگم و برشون میدارم. میخوام شمشیر رو یه جوری به تو برسونم. اروم اروم از بغل بهتون نزدیک تر میشم، در حالی که از سمت سایه ها میام و عمرا بتونه منو ببینه. وقتی که فاصلم باهاتون کمتر از ۲ متر میشه، توقف میکنم،
(ادامه داره)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
😳😃😃😃
ادامه:
یه سنگ از روی زمین برمیدارم و پشت سر تک تیر انداز پرتش میکنم. و بله، همون یک لحظه حواس پرتی تک تیرانداز بسه تا من با سریع ترین سرعتی که میتونم خودم رو بهت برسونم، شمشیر رو بدم دستت و خودم همراه تفنگ کنارت وایسم. بهت میگم:«ببین، اگه بخوای میتونی بعد از اینکه اینو کشتیم بزنی تیکه پارم کنی،ولی منم باید اینجا کنارت بجنگم.چون اگه بمیری،منم میمیرم،ساتسوجینم میمیره.وقتی ما بمیرم کسی هم نیست که از گربه مراقبت کنه.لااقل به فکر ما نیستی به اون گربه ی بیچاره فکر کن.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
ادامه: یه سنگ از روی زمین برمیدارم و پشت سر تک تیر انداز پرتش میکنم. و بله، همون یک لحظه حواس پرتی ت
با دیدن تو چشمام گرد میشه رو به تو میگم :« توی عوضی ( ببخشید باید میگفتم لازمه ، با هزاران احترام .) به چه جرعتی...»
قبل از اینکه حمله آمد و کامل کنم تک تیر انداز با لگد به سرم ضربه میزنه با یه دستم لگدشو میگیرم و پرستش میکنم عقب تا حرفمو کامل بگم :«خودتو مرده بدون .»
بعد سریع تر از اینکه تک تیر انداز از جاش پاشه میرم سمتش دوباره یقه شو میگیرم اینبار تو چشماش زل میزنم و میگم :« به نفعته همین جا تمومش کنی تا بذارم زنده بمونی .»
اون دستشو بالا میاره و زخم شونه ام رو فشار میده و میگه :« شرمنده ام تو منو نابود کردی منم باید هر چی داریو نابود کنم و در آخر باهم میمیریم استاد »
همون درد کافیه تا حواسمو پرت کنه اون بعد از اینکه یقه اش از دستم ول میشه منو با لگد به عقب پرتاب میکنه . من بعد از پرت شدن دستم رو روی زخمم میذارم حالا روی زانوی خم شدم و نفس نفس میزنم . اون بیشتر از چیزی که باید درد داشت .
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
با دیدن تو چشمام گرد میشه رو به تو میگم :« توی عوضی ( ببخشید باید میگفتم لازمه ، با هزاران احترام .)
دوباره سعی میکنم بایستم و میگم :« تو خودت ، باعث نابودی خودت شدی .» بعد هر دو مون با شتاب به سمت هم هجوم می بریم شدت حمله ها لگد ها و مشت هامون آنقدر زیاده که حتی نمیشه نزدیکمون شد . امیلی عقب وایستاده و با بهت تماشا میکنه در حالی که من و تک تیرانداز داریم همو با مشت هامون تیکه پاره میکنیم .
لگد هاش به زخمام باعث میشه دندون هام به هم فشرده بشه و در مقابل منم به دنده هایش مشت میزنم . بعد از رد و بدل چند تا مشت و لگد هم زمان به هم مشت میزنیم مشت هامون به هم میخوره و مارو عقب پرت میکنه .
حالا هر دو مون داریم نفس نفس میزنیم .
اون دهن باز میکنه و میگه :« تغییر کردی رئیس حتی مشت هاتم ...دیگه مثل قبل نیست .»
_ خفه شو .
جلو میرم و دوباره بهش مشت میزنم ، نمیدونم دارم چیکار میکنم میخوام بکشمش ؟ یا باید بذارم زنده بمونه ؟
https://eitaa.com/satsojen/2374
من که میبینم چه اتفاقی افتاد زیر لب میگم:«من که قراره در هر صورت بمیرم، حالا یا سباستین میکشتم یا یه جور دیگه میمیرم ، پس ترجیح میدم لااقل بعد از مرگ اون عوضی بمیرم.» با صدای بلند داد میزنم:« هی بدبخت، نظرت چیه یکمم با من خوش بگذرونی؟» تک تیر انداز بر میگرده بهم نگاه میکنه، و تو با شمشیری که بهت داده بودم(تا اون لحظه مخفی نگهش داشته بودی) بهش حمله میکنی، ولی اون متوجه میشه و جا خالی میده و فقط یه زخم روی بازوش ایجاد میشه،
(ادامه داره)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ادامه:
ولی زخم به قدری عمیق هست که باعث بشه اون دستش ضعیف تر بشه.
من از این سمت دارم فکر میکنم ببینم چطور میتونم کمک کنم که تو اسیب نبینی، چون اگه با تفنگ بزنم ممکنه به تو برخورد کنه و خنجر هم به قدر کافی بزرگ نیست که بتونه بدون نزدیک شدن اسیب کافی بزنه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
ادامه: ولی زخم به قدری عمیق هست که باعث بشه اون دستش ضعیف تر بشه. من از این سمت دارم فکر میکنم ببین
خنجرم رو به سمت شکمش نشونه میرم ، اما هنوز دو دلم که بکشمش یا نه تو همین چند ثانیه لگدشو سمت سرم رها میکنه من ازش غافل میشم و لگدش سرم رو به زمین میکوبه .
خون از طرف دیگه صورتمو میپوشونه ، دیگه نمیتونم تحمل کنم . سعی میکنم از جام بلند شم ولی مثل اینکه دیگه به حدم رسیدم . اون نگاهش میاد سمت تو و میگه :« حالا نوبت توعه جوجه .»
من سینه خیز سعی میکنم از جام بلند شم روی دو تا زانوم می ایستم . و تک تیر انداز رو صدا میزنم اون بر میگرده سمتم و میگه :« یکم صبر داشته باش استاد .بهت گفتم که اول نابودت میکنم بعد میکشمت. »
_ تو .... تو...
_ فعلا صبر کن نوبت تو هم میشه .
ولی من که صبر ندارم ، بعد از اینکه بر میگرده سمت امیلی میپرم روش و سعی میکنم با دستام خفه ش کنم .
اون منو بر می گردونه و محکم به زمین میزنه .
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
خنجرم رو به سمت شکمش نشونه میرم ، اما هنوز دو دلم که بکشمش یا نه تو همین چند ثانیه لگدشو سمت سرم رها
من بعد از خوردن به زمین خون از دهنم به بیرون پرت میشه و اون از کمر خم میشه تا بهم نگاه کنه و میگه :« اگه میخوای زودتر بمیری بهتره یه راه دیگه رو انتخاب کنی من نقشه های بهتری برات دارم .»
من یقه لباسشو میگیرم و به سمت پایین می کشونمش بعد از اینکه زمین میخوره گلوش رو محکم میگیرم که شاید بتونم بیهوشش کنم چند دقیقه میگذره و بدنش کم کم شل میشه ، دستام رو ول میکنم . احتمالا بیهوش شده .
ولی نه چند ثانیه بعد محکم به زخمام مشت میزنه ولی اینبار دیگه صبرم لبریز شده گلوش رو محکم میگیرم و با یه حرکت میشکونمش .
https://eitaa.com/satsojen/2386
اروم اروم به سمتتون میام و با صدایی که به زور از گلوم در میاد میگم:«مرده؟» تو که از همه جات داره خون میاد و تعجب کردم چطور میتونی با اون حجم از زخما تکون بخوری، به سمتم بر میگردی و میگی:«اوهوم.» میگم:«لازم نبود اینکارو بکنی. اگه میزاشتی بیاد سمتم، خودم کارو برات راحت تر میکردم. شاید حتی اگه کاری میکردم که منو دست کم بگیره، میتونستم زنده گیرش بیارم تا تک تک مولکولاشو با درد از بدنش بکشم بیرون.» با لحنی که خستس و به زور شنیده میشه میگی:«میکشمت.»
#امیلی
~~~~~~~~~~
سعی میکنم دوباره بایستم امیلی جلو میاد و میخواد کمکم کنه که راحت تر بلند شم ولی دستشو پس میزنم و میگم :« من بهت نیاز ندارم ...»
کل پیراهنم پر از خون شده ، قدم اول رو بر می دارم مشکلی نیست احتمالا بتونم تا خونه برسم و بعد از یکم استراحت این کند کاریو جمع کنم قدم دوم هم برداشته شد خوبه .چند قدم دیگه هم بر میدارم تا میرسم به قدم نهم اصلا چرا دارم میشمرم ؟
اما بعد از قدم نهم ، دیگه نایی برام نمیمونه چشمام تار میشه و همون طوری روی زمین میفتم .بیهوش شدم و دیگه چیزی نمیبینم ولی صدا ها رو ...
_ هی چت شد ؟ سباستین ؟ سباستین ؟