eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
40 دنبال‌کننده
113 عکس
301 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/2365 من که از هفت هشت متر عقب تر میبینم که چه اتفاقی داره میوفته، ولی نمیتونم کاری کنم، اعصابم خورد میشه. یه فکری به سرم میزنه. تصمیم میگیرم حواسشو پرت کنم تا تو راحت تر بتونی بجنگی. جوری که توجه تک تیرانداز رو جلب نکنم میرم سمت شمشیر و تفنگم و برشون میدارم. میخوام شمشیر رو یه جوری به تو برسونم. اروم اروم از بغل بهتون نزدیک تر میشم، در حالی که از سمت سایه ها میام و عمرا بتونه منو ببینه. وقتی که فاصلم باهاتون کمتر از ۲ متر میشه، توقف میکنم، (ادامه داره) ~~~~~~~~~~~~~~ 😳😃😃😃
ادامه: یه سنگ از روی زمین برمیدارم و پشت سر تک تیر انداز پرتش میکنم. و بله، همون یک لحظه حواس پرتی تک تیرانداز بسه تا من با سریع ترین سرعتی که میتونم خودم رو بهت برسونم، شمشیر رو بدم دستت و خودم همراه تفنگ کنارت وایسم. بهت میگم:«ببین، اگه بخوای میتونی بعد از اینکه اینو کشتیم بزنی تیکه پارم کنی،ولی منم باید اینجا کنارت بجنگم.چون اگه بمیری،منم میمیرم،ساتسوجینم میمیره.وقتی ما بمیرم کسی هم نیست که از گربه مراقبت کنه.لااقل به فکر ما نیستی به اون گربه ی بیچاره فکر کن.» ~~~~~~~~~~~~~~
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
ادامه: یه سنگ از روی زمین برمیدارم و پشت سر تک تیر انداز پرتش میکنم. و بله، همون یک لحظه حواس پرتی ت
با دیدن تو چشمام گرد میشه رو به تو میگم :« توی عوضی ( ببخشید باید میگفتم لازمه ، با هزاران احترام .) به چه جرعتی...» قبل از اینکه حمله آمد و کامل کنم تک تیر انداز با لگد به سرم ضربه میزنه با یه دستم لگدشو میگیرم و پرستش میکنم عقب تا حرفمو کامل بگم :«خودتو مرده بدون .» بعد سریع تر از اینکه تک تیر انداز از جاش پاشه میرم سمتش دوباره یقه شو میگیرم اینبار تو چشماش زل میزنم و میگم :« به نفعته همین جا تمومش کنی تا بذارم زنده بمونی .» اون دستشو بالا میاره و زخم شونه ام رو فشار میده و میگه :« شرمنده ام تو منو نابود کردی منم باید هر چی داریو نابود کنم و در آخر باهم می‌میریم استاد » همون درد کافیه تا حواسمو پرت کنه اون بعد از اینکه یقه اش از دستم ول میشه منو با لگد به عقب پرتاب می‌کنه . من بعد از پرت شدن دستم رو روی زخمم میذارم حالا روی زانوی خم شدم و نفس نفس میزنم . اون بیشتر از چیزی که باید درد داشت .
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
با دیدن تو چشمام گرد میشه رو به تو میگم :« توی عوضی ( ببخشید باید میگفتم لازمه ، با هزاران احترام .)
دوباره سعی میکنم بایستم و میگم :« تو خودت ، باعث نابودی خودت شدی .» بعد هر دو مون با شتاب به سمت هم هجوم می بریم شدت حمله ها لگد ها و مشت هامون آنقدر زیاده که حتی نمیشه نزدیکمون شد . امیلی عقب وایستاده و با بهت تماشا می‌کنه در حالی که من و تک تیرانداز داریم همو با مشت هامون تیکه پاره میکنیم . لگد هاش به زخمام باعث میشه دندون هام به هم فشرده بشه و در مقابل منم به دنده هایش مشت میزنم . بعد از رد و بدل چند تا مشت و لگد هم زمان به هم مشت می‌زنیم مشت هامون به هم میخوره و مارو عقب پرت می‌کنه . حالا هر دو مون داریم نفس نفس می‌زنیم . اون دهن باز می‌کنه و میگه :« تغییر کردی رئیس حتی مشت هاتم ...دیگه مثل قبل نیست .» _ خفه شو . جلو میرم و دوباره بهش مشت میزنم ، نمیدونم دارم چیکار میکنم می‌خوام بکشمش ؟ یا باید بذارم زنده بمونه ؟
https://eitaa.com/satsojen/2374 من که میبینم چه اتفاقی افتاد زیر لب میگم:«من که قراره در هر صورت بمیرم، حالا یا سباستین میکشتم یا یه جور دیگه میمیرم ، پس ترجیح میدم لااقل بعد از مرگ اون عوضی بمیرم.» با صدای بلند داد میزنم:« هی بدبخت، نظرت چیه یکمم با من خوش بگذرونی؟» تک تیر انداز بر میگرده بهم نگاه میکنه، و تو با شمشیری که بهت داده بودم(تا اون لحظه مخفی نگهش داشته بودی) بهش حمله میکنی، ولی اون متوجه میشه و جا خالی میده و فقط یه زخم روی بازوش ایجاد میشه، (ادامه داره) ~~~~~~~~~~~~~~
ادامه: ولی زخم به قدری عمیق هست که باعث بشه اون دستش ضعیف تر بشه. من از این سمت دارم فکر میکنم ببینم چطور میتونم کمک کنم که تو اسیب نبینی، چون اگه با تفنگ بزنم ممکنه به تو برخورد کنه و خنجر هم به قدر کافی بزرگ نیست که بتونه بدون نزدیک شدن اسیب کافی بزنه. ~~~~~~~~~~~~~~
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
ادامه: ولی زخم به قدری عمیق هست که باعث بشه اون دستش ضعیف تر بشه. من از این سمت دارم فکر میکنم ببین
خنجرم رو به سمت شکمش نشونه میرم ، اما هنوز دو دلم که بکشمش یا نه تو همین چند ثانیه لگدشو سمت سرم رها می‌کنه من ازش غافل میشم و لگدش سرم رو به زمین میکوبه . خون از طرف دیگه صورتمو میپوشونه ، دیگه نمیتونم تحمل کنم . سعی میکنم از جام بلند شم ولی مثل اینکه دیگه به حدم رسیدم . اون نگاهش میاد سمت تو و میگه :« حالا نوبت توعه جوجه .» من سینه خیز سعی میکنم از جام بلند شم روی دو تا زانوم می ایستم . و تک تیر انداز رو صدا میزنم اون بر میگرده سمتم و میگه :« یکم صبر داشته باش استاد .بهت گفتم که اول نابودت میکنم بعد می‌کشمت. » _ تو .... تو... _ فعلا صبر کن نوبت تو هم میشه . ولی من که صبر ندارم ، بعد از اینکه بر میگرده سمت امیلی میپرم روش و سعی میکنم با دستام خفه ش کنم . اون منو بر می گردونه و محکم به زمین میزنه .
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
خنجرم رو به سمت شکمش نشونه میرم ، اما هنوز دو دلم که بکشمش یا نه تو همین چند ثانیه لگدشو سمت سرم رها
من بعد از خوردن به زمین خون از دهنم به بیرون پرت میشه و اون از کمر خم میشه تا بهم نگاه کنه و میگه :« اگه میخوای زودتر بمیری بهتره یه راه دیگه رو انتخاب کنی من نقشه های بهتری برات دارم .» من یقه لباسشو میگیرم و به سمت پایین می کشونمش بعد از اینکه زمین میخوره گلوش رو محکم میگیرم که شاید بتونم بیهوشش کنم چند دقیقه میگذره و بدنش کم کم شل میشه ، دستام رو ول میکنم . احتمالا بیهوش شده . ولی نه چند ثانیه بعد محکم به زخمام مشت میزنه ولی اینبار دیگه صبرم لبریز شده گلوش رو محکم میگیرم و با یه حرکت میشکونمش .
https://eitaa.com/satsojen/2386 اروم اروم به سمتتون میام و با صدایی که به زور از گلوم در میاد میگم:«مرده؟» تو که از همه جات داره خون میاد و تعجب کردم چطور میتونی با اون حجم از زخما تکون بخوری، به سمتم بر میگردی و میگی:«اوهوم.» میگم:«لازم نبود اینکارو بکنی. اگه میزاشتی بیاد سمتم، خودم کارو برات راحت تر میکردم. شاید حتی اگه کاری میکردم که منو دست کم بگیره، میتونستم زنده گیرش بیارم تا تک تک مولکولاشو با درد از بدنش بکشم بیرون.» با لحنی که خستس و به زور شنیده میشه میگی:«میکشمت.» ~~~~~~~~~~ سعی میکنم دوباره بایستم امیلی جلو میاد و میخواد کمکم کنه که راحت تر بلند شم ولی دستشو پس میزنم و میگم :« من بهت نیاز ندارم ...» کل پیراهنم پر از خون شده ، قدم اول رو بر می دارم مشکلی نیست احتمالا بتونم تا خونه برسم و بعد از یکم استراحت این کند کاریو جمع کنم قدم دوم هم برداشته شد خوبه .چند قدم دیگه هم بر میدارم تا میرسم به قدم نهم اصلا چرا دارم می‌شمرم ؟ اما بعد از قدم نهم ، دیگه نایی برام نمی‌مونه چشمام تار میشه و همون طوری روی زمین میفتم .بیهوش شدم و دیگه چیزی نمی‌بینم ولی صدا ها رو ... _ هی چت شد ؟ سباستین ؟ سباستین ؟
https://eitaa.com/satsojen/2389 به سمتت میدوم و هی صدات میکنم. _سباسین؟ صدامو میشنوی؟ هی جواب بده! سباستین؟؟؟ زود بهت میرسم و بلندت میکنم. کاملا بیهوشی. کولت میکنم و به سمت خونه میبرمت. البته نهایت تلاشمو میکنم جوری بگیرمت که کمترین درد و فشار به زخمات وارد بشن. دم در داد میزنم:«ساتسوجین! زود باش درو باز کن. زودباش دیگه . اگه همین الان درو باز نکنی درو میشکنم و میام میکشمت.» ساتسوجین یک ثانیه بعد درو باز میکنه و با دیدن سباستین شوک میشه. (ادامه داره) ~~~~~~~~~~~~~~
ادامه: میبرمت داخل و از کنار چهره ی بهت زده ی ساتسوجین رد میشم. ~~~~~~~~~~~~~~ ساتسوجین هی می‌پرسه چی شده ولی تو جواب کاملی بهش نمیدی ، سباستین بیهوش رو روی یه کاناپه می‌ذاری و بعد از ساتسوجین میخوای جعبه کمک های اولیه رو برات بیاره اما اون مردده .
https://eitaa.com/satsojen/2399 برمیگردم با یه نگاه تیز به ساتسوجین نگاه میکنم و میگم:«ببین، یا میری اون جعبه ی لعنتی رو میاری، یا پا میشم حسابتو میرسم. اگه سباستین به خاطر این کارای تو بمیره، خودت میدونی دیگه چی میشه؟ یا میخوای خودت با چشمای خودت ببینی؟»ساتسوجین که ردی از ترس تو نگاهش پدیدار میشه، بدون اینکه چیزی بگه فقط لب هاش رو هم فشار میده و سریع میره جعبه کمک های اولیه رو میاره. من بهش میگم کنارم بشینه و هر چیزی که میخوامو بهم بده تا سریعتر زخماتو ببندیم. (ادامه داره) ~~~~~~~~~~ ساتسوجین اینو بخونه خونه راهم نمیده 😂