eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
40 دنبال‌کننده
112 عکس
293 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
ادامه: با خودش فکر میکنه:«خیلی دلم میخواد بکشمشون. تیکه تیکشون کنم. به قطعات مساوی تقسیمشون کنم. اوه. چه کارایی که میخوام بکنم. ولی خب نمیشه. هنوز نه. امیلی بی رحم تر از اون چیزیه که فکر میکردم. انتظار داشتم بتونم باهاش مبارزه کنم ولی اون زخمامو نشونه گرفت. شاید حتی عمدا گلوله ها رو در نیاورده بود. ولی نه. امکان نداره. هنوز نگاهشو یادمه که چطور بهم نگاه میکرد، وقتی که یادش افتاد سه تا گلوله دیگه هنوز تو شونمه.» ادامه داره ~~~~~~~~~~~~~~ واوو
ادامه: سباستین برای لحظه ای کوتاه فکر میکنه شاید امیلی و ساتسوجین واقعا دستش دارن، شاید درواقع خانواده ی واقعیش اون دوتا ان، ولی سریع اون فکر رو از خودش دور میکنه. و همزمان، امیلی از درد ناله ارومی میکنه. ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین سعی می‌کنه بشینه درد زیادی به شونه اش وارد شد ولی چیزی نگفت بعد رو به امیلی می‌کنه و میگه :«نگفته بودی که زخمی شدی ... » امیلی صورتشو بر می گردونه و میگه :« به این زودی بیدار شدی ؟» سباستین با جدیت میگه :« جوابمو بده ، زحمات عمیقن؟» _ نه خیلی ... آخخ ساتسوجین زخم روی بازوی امیلی رو محکم با بانداژ می‌بنده و با عصبانیت رو به سباستین میگه :« عمیقا و همش به خاطر توعه. » سباستین نگاه بی روحی به ساتسوجین انداخت و سپس با لحن آرومی که به سختی شنیده میشه زمزمه می‌کنه :« من ... به خاطر همه چیز متاسفم ... » امیلی که حرفشو نشنیده می‌پرسه :« چی گفتی ؟» سباستین با صدای آروم و لحن جدی میگه :« متاسفم ، میتونی بعد از اینکه حالت خوب شد از اینجا بری . هر دو تون رو میگم . » امیلی بهش میگه :« برای چی؟چرا یهو اینطوری می‌کنی ؟» _ دیگه فایده ای برام ندارید . برید بیرون . سباستین با بی‌رحمی تمام این را گفته بود ولی چیزی درون قلبش می گفت :« اونا برات مهمن . در واقع تو بهشون نیاز داری » ولی هیچکدام از این حرف ها را نگفت و بعد از تمام شدن جمله اش سکوت کرد و دوباره دراز کشید .
https://eitaa.com/satsojen/2905 بزار زخمام خوب شن یه فایده ای بهت نشون بدم کیف کنی فقط صبر کن تازه ایده بهتر اینه: من و ساتسوجین و گربه سه نفریم تو یه نفر درنتیجه سه به یک میندازیمت از خونه خودت بیرون- ~~~~~~~~~~ ادامه نداره؟
https://eitaa.com/satsojen/2906 چرا داره ~~~~~~~~~~~~~~ آه مرسی
سباستین ؟ ~~~~~~~~~~~~~~ دارم مینویسم یکم طولانی شد ببخشید
https://eitaa.com/satsojen/2905 ساتسوجین و امیلی نگاهی به هم میندازن. خب قطعا عجیبه مه سباستین یهو از خواب پاشه و رسما بهشون بفهمونه برن گمشن. و البته که اونا قرار نبود برن.عمرا. ساتسوجین که دیگه تقریبا همه ی زخمای امیلی رو تمیز و پانسمان کرده، برای لحظه ای دست از کار میکشه و با غم به سباستین نگاه میکنه. و دقیقا تو همون لحظه، گربه(فرشته وقت شناس) اروم به سمتشون میاد. امیلی میخواست صداش کنه تا بیاد بغلش ولی گربه خودش میاد و میشینه بغل امیلی.امیلی شروع به نوازش گربه میکنه. ~~ گربه تو بغل امیلی خرناس می‌کشه و خودشو بیشتر جمع می‌کنه انگار که میخواد کنارش بخوابه . اینکار باعث میشه امیلی احساسات گرمی رو تو قلبش حس کنه احساساتی که لبخند به لب های بی روحش بیاره . سباستین با خودش فکر می‌کنه :« چرا اینطوری شد ، اوت دو تا اصلا داخلی به ماجرا نداشتن پس چرا داشتن کشته میشدن؟ لعنتی هر کاری میکنم فکرش از سرم بیرون نمیره قضیه یکم عجیب بود وگرنه چرا اون تک تیر انداز آنقدر سماجت میکرد تا امیلی رو بکشه ؟مگه اون دقیقا چه مهره مهمی تو این بازی مرگ و زندگی لعنتیه؟ چرا حاضر شد منو نجات بده ؟ حتم دارم اگه بهش التماس هم نمی‌کردم بازم نجاتم میداد . اون واقعا کیه ؟» آهی می‌کشه و با خودش میگه :« مهم نیست بعداً در موردش اطلاعات جمع میکنم . فعلا باید بفهمم تک تیرانداز چرا منم میخواست ، با توجه به اون چیزی که ده ساعت پیش شنیدم اون منو مرده یا زنده میخواست . حداقل تا جای ممکن زنده ، بنابراین سوال باقی مونده اینه که چرا ؟ چرا به من نیاز داشت ؟ انتقام شخصی یا دشمنی جدید ؟ اگه مسئله جون اون دو تا باشه باید با اون تماس بگیرم.» سباستین از جاش بلند میشه امیلی با دیدن اون بهش میگه :« باز کجا میری ؟» سباستین آروم آروم و سلانه سلانه راه می‌ره به سمت اتاقش و میگه :« هیچی فقط یه تماس کوچیک . » ادامه داره
https://eitaa.com/satsojen/2908 آهان باشه مشکلی نیست ~~~~~~~~~~~~~~ فدات
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/2905 ساتسوجین و امیلی نگاهی به هم میندازن. خب قطعا عجیبه مه سباستین یهو ا
سباستین بعد از اینکه وارد اتاقش میشه درو می‌بنده و روی تخت میشینه . تخت نرمه و همینطور خسته کننده خودش رو به سمت تلفن ش که روی میز کنار تخت هست میکشونه و اونو بر می داره . یکی یکی شماره هارو وارد می‌کنه و بعد چند تا بوق ساده : _ الو ؟ _ سلام جک ، سباستین ام . _ اون پسر ، الان واقعا وقت ... خوبیه . خب چیکارم داری ؟پول میخوای یا بازم باید شام مهمونت کنم ؟ _ اطلاعات. _ اون ... توی لعنتی قول دادی دیگه سراغش نمیری . _ اکه مهم نبود به تو نمی گفتم . _ مگه کس دیگه ای رو هم داری ؟ _... _ باشه بابا شوخی کردم هر چی ازش می‌دونی رو ایمیل کن ، تا جایی که بتونم کمکت میکنم ولی سه تا شرط دارم . _ زود تمومش کن . _ یک زنده بمونم، دو زنده بمون ، سه کسی رو نکش سباستین. _ قول نمیدم . _ تو حق نداری اشغال ... بوووووق صدای قطع شدن تلفن هر سه را به خود آورد هم سباستین و هم امیلی و ساتسوجین که فال گوش ایستاده بودند .
https://eitaa.com/satsojen/2911 برگ هایم. ~~~~~~~~~~~~~~ چراااا
https://eitaa.com/satsojen/2912 ببخشید یه لحظه رفتم الان مینویسم ~~~~~~~~~~~~~~ آها ، منم ببخشید که آنقدر اذیتت میکنم .
https://eitaa.com/satsojen/2913 کلا برگ هایم. مخصوصا اونجاش که سباستین میگه قول نمیدم اصلا اون تیکه خیلی خوبههه ~~~~~~~~~~~~~~ وایییی✨✨✨ الان تو دلم خفاشی میشههههه