https://eitaa.com/satsojen/3336
اره
نوبت کیه (حس میکنم دارم الزایمر میگیرم🤡)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
نوبت توعه من نوشتم
https://eitaa.com/satsojen/3337
عه منم آلفا ام🤡
منتها من آلفای ماده ام
*زوزهههه
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
جالبهههه
https://eitaa.com/satsojen/3339
اوکی مرسی
الان مینویسم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
خواهش
ممنون
https://eitaa.com/satsojen/3305
ویکتور به چند نفر از افرادش دستور میده تا سباستینو که پخش زمین شده و خون مثل رود از شونش جاریه رو بلند کنن. اونا سباستینو سر پا نگه میدارن، و هنگام بلند کردنش سباستین حتی توان مقاومت رو هم نداره. ویکتور نزدیک تر میاد و با مشت ،محکم به شکم سباستین ضربه میزنه. و بعد درجا به پایین قفسه سینش ضربه میزنه، نفس سباستین برای چند لحظه قطع میشه و به زور دوباره نفس میکشه. ویکتور میگه:« اینجوری زیاد خوش نمیگذره.»و دستور میده ببرنش بهش یکم رسیدگی کنن تا نمیره.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اگه میشه خودت ادامه بده نمیدونم چیکار کنممم
سباستین رو به جایی که شاید بشه بهش گفت اتاق میبرن، ولی سباستین به قدری ضعیف شده که تار میبینه. اتاق بیش از حد تاریکه. اونو روی یه صندلی میزارن و بعد یه فرد قد بلند که ماسک سفید زده، یه لباس خاکستری بلند و کاملا ساده تنشه به سباستین نزدیک میشه. سباستین تا همون جاش رو میبینه و بعد، بیهوش میشه. فرد قد بلند که اسمش رولانه، سباستین رو برای شکستگی های استخون احتمالی چک میکنه، زخم شونش رو پانسمان میکنه و بعد، دست و پاهاش رو محکم میبنده به صندلی.
اگه خواستی بگو بازم ادامه بدم مشکلی نیس.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
داره جذاب میشه ببخشید میگم ولی بازم ادامه بده .
https://eitaa.com/satsojen/3344
اوکی مشکلی ندارم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ببخشید زحمت میندازم گردنت
سلام سباس نازنازی بیا بریم به بازی
~~~~~~~~~~~~~~
علیک سلام چه موزون .
حالا چه بازی؟
https://eitaa.com/satsojen/3345
نه بابا این چه حرفیه
پیش میاد
در هر صورت داریم با هم مینویسیم دیگه پس فرقی نداره راحت باش
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ممنونم
رولان از اتاق خارج میشه،و قبل خارج شدن شمع کم نوری رو که موقع کار روشن کرده بود رو هم با خودش میبره.ویکتور که کمی اونور تر پاهاش رو روی هم انداخته و داره سیگار میکشه صداش میزنه:«هی رولان،بیا اینجا»رولان سرشو پایین میندازه و میره پیش ویکتور.
_خب؟
_قربان، وضعش چندان خوب نیست.زخمی که روی شونش هست عفونت داره و دستش هم یکم ترک برداشته، بعد از مبارزه ها..
ویکتور حرفش رو قطع میکنه.
_به اندازه کافی شنیدم.میتونی بری،فقط حواست باشه نمیره،خودت میدونی اگه بمیره چیکارت میکنم.
ویکتور نیشخند میزنه.
_بله
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
درد سباستین رو به هوش میاره به اطراف ش نگاه میکنه و میخواد حرکت کنه ولی درد توی شونه ش نمیذاره از طرفی هم وقتی دیدش بهتر میشه میبینه که به یه صندلی بسته شده . طناب ها یکم زمخت ان وای طوری نیست که نشه بریدشون . سباستین از داخل جیب مخفی کوچک توی آستینش یه نوار باریک دندونه دار به عرض دو سانتی متر بیرون میاره و با دو تا انگشت اشاره و شست ش سعی میکنه که طناب رو ببره . تقریبا نصف طناب داره شده اما نصف دیگه ش میمونه که ویکتور با لگد درو باز میکنه و وارد اتاق میشه با لحن طعنه آمیز رو به سباستین میگه :« حدس میزدم همیشه یه نقشه ای داری مثل اینکه به قدر کافی ناتوانت نکردم تا نتونی هیچ کاری بکنی .» بعد نوار رو به قدیرسریع از دست های سباستین بیرون میکشه که سه تا از انگشتاش زخمی میشه ، سباستین چهره توهم میکشه و میگه :« برای چی اینجام ؟»
_ اینجایی تا من به رئیس تحویلت بدم و بعد هم جایزه ام رو بگیرم .
— رئیس ت چیزی راجع به این که گروگان باید سالم باشه نگفته ؟
_ راستش تو آگهی نوشته بود زنده یا مرده ، من ترجیح میدم نیمه جون ببرمت پیشش.
https://eitaa.com/satsojen/3348
سباستین با شک میپرسه:«مگه نگفتی امیلی رئیسته؟ پس چطور منو به خاطر یه اگهی داری پیش رئیست میبری؟اگه امیلی رئیس سازمون باشه..»ویکتور حرفش رو قطع میکنه:«لازم نکرده به اونجاهاش رسیدگی کنی. رئیس بعدا خودش اگه صلاح بدونه برات توضیح میده.»سباستین خیلی آروم، شروع میکنه به خنده. با هر لحظه خندیدن درد میکشه ولی نمیتونه کنترلش کنه.
_دیوونه شدی؟
_اخه میدونی،حرفات خیلی خنده داره. اگه امیلی منو میخواست پس چرا از همون اولت نکشتتم؟من که همیشه پیشش بودم...
_خودت بعدا میفهمی
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین با خشم به ویکتور می توپه :« پس اون بعداً کی میرسه عوضی ؟»
ویکتور با آرامش میاد جلو یقه سباستین رو با یه دست میگیره و باهاش چشم تو چشم میشه پشت چهره ارومش خشمی عمیق پنهونه بعد از بین دندون های به هم فشرده اش میگه :« گفتم ... به وقتش ... اینکه الان زنده ای فقط به خاطر اینه که اون میخواد. فهمیدی ؟»
سباستین در مقابل دندوناشو نشون میده بعد فحشی زمزمه میکنه . عصبانیه ، بیش از حد عصبانیه . درد تو تمام وجودش پخش شده وقتی به تمام اون حرفا فکر میکنه واقعا کفری میشه . دل ش میخواد زودتر امیلی رو ببینه تا سوالای تو ذهنش که عین خوره افتاده به جونش رو جواب بده . البته از اون بعیده...
سباستین من بعد از اینکه فرستادی میخونمش بعد میرم بخوابم پس از الان شب بخیر
#امیلی دارای کمخوابی
~~~~~~~~~~~~~~
اشکال ندارد شب بخیر