eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
76 دنبال‌کننده
334 عکس
844 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
امیلی بعد از اینکه کلاش اینکف رو داخل شنلش میزاره، میره بیرون. ویکتور پیداش میکنه و اسلحه هایی که خواسته بودو بهش میده. هنوز چند ثانیه از گرفتن کلت ها نگذشته که یه نفر میاد پیششون. اسمش تئو عه و امیلی قبلا فقط یکبار دیده بودش. تئو نزدیک میشه و پم گوش ویکتور چیزی زمزمه میکنه، بعد سرشو برای امیلی خم میکنه و میره. ویکتور میگه:«رئیس، مثل اینکه کارلوس...» و بعد حرفش رو قطع میکنه. _حرفتو کامل کن. _کارلوس هشدار داده هنوز وقت داریم اونو تحویلش بدیم. و هشدارش هم زیاد معمولی نبوده. ~~~~~~~~~~~~~~ امیلی با لحن تهدید آمیزی میگه :« من اون عوضی رو تحویل نمیدم . » بعد راهشو می‌کشه و از ساختمون بیرون می‌ره . حالا بین اون و کارلوس ده تا پله فاصله ست . امیلی صداشو بالا می‌بره و میگه :« اگه اونو میخوای خودت بیا بگیرش عوضی. » کارلوس دندوناشو به رخ می‌کشه و بعد میگه :« خودت بازی و شروع کردی . »
ببخشید زیاد ننوشتم
https://eitaa.com/satsojen/3743 بعد سریع از ماشینش یه کلت برمیداره و امیلی رو نشون میگیره. اون خوب بلنده حواس ادم رو پرت کنه، ولی امیلی چابکه و قبل اینکه کارلوس قصد شلیک داشته باشه عمدا بغل پای کارلوس شلیک میکنه. _که این طور. کارلوس پوزخند میزنه. (ببخشید کمه) ~~~~~~~~~~~~~~ کارلوس صداشو بالا می‌بره :« مقاومت نکن امیلی ، دلم میخواد زنده بمونی . » _ فکر شکار گنده تر رو از سرت بیرون کن. _ تسلیم نمیشی؟ _ به خواب ببینی . _ آه نمیخواستم اینکارو بکنم . افراد ، شلیک کنید و به هر قیمتی شده اون لعنتی رو زنده یا مرده برام بیارید . ناگهان از اطراف تعداد زیادی از افراد کارلوس ساختمان را محاصره کردند . همه شان اسلحه به دست با اجازه کارلوس شلیک میکردند . افراد امیلی هم در مقابل برخاستند و جنگ بین دو منطقه شروع شد . هر یک از افراد امیلی سعی میکردند افراد کارلوس را نقش زمین کنند و آنها هم در مقابل همین کار را می کردند ، در میان این همه خون و خون ریزی امیلی به قصد کشت کارلوس با اسلحه اش جلو می آمد . هر کس که خیال داشت امیلی را زمین بزند ، امیلی با یک دست اول گردنش را می گرفت سپس آن را می شکست و جسدش را گوشه ای پرت می کرد .
ادامه داره
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/3743 بعد سریع از ماشینش یه کلت برمیداره و امیلی رو نشون میگیره. اون خوب ب
خون جلوی چشمان امیلی را گرفته بود غافل از اینکه کارلوس هیچوقت خود به میدان نمی‌آمد بلکه با افرادش کار را یکسره می کرد و به هدفش می رسید . کارلوس در حالی که ده نفر از افراد بلند قد و هیکل ش سپر بلای او شده بودند عصایش را در دست می چرخاند ، امیلی نزدیکتر شد ابتدا یکی از افراد جلوی کارلوس جلو آمد و با دست خالی سعی کرد جلوی امیلی را بگیرد اما امیلی یک تیر در سرش خالی کرد و او را کنار زد با پنج تای دیگر هم همین کار را کرد تا نوبت به چهار نفر آخر رسید اینبار هر چهار تا با هم حمله کردند و بر سر امیلی ریختند امیلی متعجب شد ولی حتی این هم نمی‌توانست غافلگیرش کند اما زمین گیر شاید ... آنها با هم هجوم آوردند امیلی یکی شان را با گلوله زد اما برای سه تای دیگر یکی با لگد اسلحه اش را پرت کرد آن طرف . امیلی دندان قروچه ای کرد و بعد با چاقویی که قرار بود به سباستین بدهد گارد گرفت. آن سه نفر درست هیکل و قوی بودند امیلی هم خسته شده بود ، بعد از ده ثانیه حمله کردند .امیلی با چاقو به سمت اولی حمله کرد چاقو در گوشت ساعد دست مرد فرو رفت امیلی لحظه ای خوشحال شد اما بعد دید که چاقویش بین گوش دست مرد گیر افتاده برای اینکه خودش گیر نیفتد چاقو را رها کرد حالا بدون سلاح می جنگید . همان مرد چاقوی امیلی را بر علیه اش استفاده کرد و خراشی روی بازوی راستی امیلی ایجاد کرد امیلی از درد عقب عقب رفت، فکر تسلیم شدن خونش را به جوش آورد اما حالا گیر افتاده بود . ناامیدی به جانش افتاده بود و عصبانیت در چشمانش موج میزد و نزدیک بود که تسلیم شود اما ناگهان از گوشه چشمش سباستین را دید که با مشت های خونی به سمت امیلی می آید ، سباستین مردی که چاقوی امیلی را برداشته بود را با یک مشت از پا در آورد و چاقو را از دستش بیرون کشید ، امیلی با دیدن سباستین تعجب کرده بود میخواست چیزی بگوید که سباستین قبل از او چاقو را به او داد و گفت :« بهت گفته بودم احتیاط کن . »
https://eitaa.com/satsojen/3748 هر دو درحال ضربه زدن به کسانی که هی به سمتشون میان و بیشتر میشن، حرف می زنن. _و منم بهت گفته بودم حق نداری از جات جنب بخوری. _فعلا که اگه من نبودم یه نفر الان مرده بود. حالا بگو ببینم پیرزن، هنوزم من پیرمردم؟ _از اینجا که تموم شدیم خودم میکشمت. _هومم، خوددانی. اگه خیلی مزاحمم همین الان برم پیش کارلوس که راحت شی از دستم. _خفه شو و بهش حتی فکرم نکن. اون میکشتت. _خودتم همین چند ثانیه پیش همینو گفتی. _خودت ترجیح میدی توسط کی بمیری؟ الانم حرف نزن و زنده بمون. ~~~~~~~~~~ سباستین می‌خنده از اون خنده هایی نادر بعد میگه :« تو هنوزم همون امیلی هستی . » بعد شروع می‌کنه به زدن بقیه آدما ی کارلوس . حدود شصت نفری میشن که افراد امیلی حدود سی تاشو نفره کرده اما از سی تای دیگه پانزده تاشو سباستین وقتی داشت میومد نفره کرد و الان با توجه به زخمش یکم خسته شده با این حال به خودش میگه که نباید کم بیاره چون امیلی زخمی شده شاید زخمش عمیق نباشه ولی با این حال هنوزم زخمه . سباستین چهار نفر دیگه رو از پا در میاره با خودش تکرار می‌کنه :« یازده تا مونده ‌. » بعد رو به امیلی میگه :« یه لحظه چاقوت رو بهم قرض میدی؟» امیلی بی معطلی چاقو رو سمتش پرت می‌کنه بعد سباستین به سمت پنج تاشون که یه جا جمع شدن می‌دوه و تو یه حرکت رگ گردنشونو باهم میزنه خون فوران می‌کنه و آستین راست لباس سباستین رو پر خون می‌کنه با این حال هیچ احساسی تو چهره سباستین دیده نمیشه . دوباره با خودش تکرار می‌کنه :« شش نفر» یه جهش دیگه و سه نفری که امیلی رو دوباره دوره کردن رو می‌کشه به همون روش قبلی و حالا فقط سه تا موندن سباستین میخواست سمتشون هجوم ببره که یهو میبینه اونا عقب عقب می‌ره به سمت کارلوس و اونم لبخند به لب داره . سکوت می‌کنه ، و کارلوس در جواب سکوتش میگه :« پس با پای خودت اومدی . خوبه چون یه سوپرایز برات دارم .» و بعد هم هرهر می‌خنده . سباستین گیج میشه تا اینکه یه مرد رو میبینن که از کامیونی که متوجه ش نشده بود پیاده میشه ، مرد هیکل خیلی گنده ای داره با قد سه متر و بدنی عضلانی که سایه ای بزرگ رو روی زمین پخش می‌کنه . قدم هاش هم باعث وحشت افراد باقی مونده امیلی میشه . مرد یه شلوار به رنگ سبز چمنی و یه پیراهن آستین دار سفید تنگ تنشه که عضلات بزرگش رو برجسته می‌کنه . مرد چهره ترسناکی داره دو تا لوله که با مایع سبز رنگی پره از سوراخ های بینی ش بیرون اومده دور دو تا گوشش چرخیده و در نهایت به ماسکدبزرگ و مشکی رنگی که به ذهنش وصله میرسه ، حرف نمیزنه اما با هر دستور کارلوس ماموریت رو انجام میده . سباستین با خودش میگه :« اینو به جایی دیدم ...» تا اینکه کارلوس رشته افکارش رشته افکارش رو پاره می‌کنه و میگه :« برات آشنا نیست سباستین؟ البته نبایدم باشه بالاخره زمان زیادی از اون اتفاق و اون زخم گذشته مگه نه ؟با این حال زخم قبلی به روحت بود اینبار قراره بدنتو در هم بشکنم .» و بعد هم بلند بلند می‌خنده . نگاهی به سباستین که سردرگم به نظر میاد می‌کنه و ادامه میده :« اگه برات سواله باید بگم که تو آرام مقابل یه ابر انسان هستی ، کسی که نمیمیره . زخمی نمیشه و هیچکس حریفش نیست حتی تو .اون یه ابر انسان کامله شکست نمیخوره و هیچ وقت دست از شکستن استخوان های حریفش بر نمیداره مگه اینکه من بگم . » سباستین همچنان حرفی نمیزنه یا شایدم حرفی نداره که بزنه . ادامه‌ دارد ( ببخشید زیاد شد)
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/3748 هر دو درحال ضربه زدن به کسانی که هی به سمتشون میان و بیشتر میشن، حرف
کارلوس میگه :« نظرت چیه سباستین ؟مبارزه می‌کنی ؟» سباستین دندوناشو روی هم فشار میده و میگه :« چرا که نه خیلی دوست دارم اون غرور لعنتیت رو توی صورتت خورد کنم . » قبل از اینکه سباستین به سمت هیولا بره امیلی با یه دستش که روی زخم بازوشه میاد جلو و از سباستین می‌پرسه :« قضیه چیه ؟ منظورش از اون حرفا چی بود ؟» سباستین بر میگرده نگاهی به وضعیت امیلی میندازه و با خود فکر می‌کنه :« تو نمیتونی مبارزه کنی ، خودم تمومش میکنم . » و به امیلی میگه :« اون یه ابر انسان واقعیه ، چیزی فراتر از داستان های تخیلی که فقط من میتونم شکستش بدم . » _ اما تو با این وضعیت نمیتونی . _ منو دست کم گرفتی من شکستش میدم ، تا اون موقع زود از اینجا برو . و بعد با همون آتیش بنفش چشماش به سمت هیولا حمله ور میشه . چند تا مشت به شکمش میزنه اما اثری نداره و بعد با لگد به پهلو هاش میزنه اما هیولا حتی ککش هم نمی گزه. دوباره سعی می‌کنه که به شکمش مشت بزنه اما اثری ندارد انگار درد رو حس می‌کنه ، کارلوس لبخند میزنه و میگه :« بهت گفتم که تا من نگم حمله نمیکنه ، اما حالا دلم میخواد اون لحظه رو ببینم لحظه ای که برای بیشتر خورد نشدن استخونات التماس می‌کنی .» _ به خواب ببینی . _حمله کن . این بار که سباستین به پهلوی هیولا لگد میزنه هیولا مچ پای سباستین رو محکم میگیره طوری که سباستین از درد ابروهاشو در هم می‌کشه و بعد هیولا سباستین رو با پاش تو هوا بلند می‌کنه و محکم به زمین میزنه سباستین از درد فریاد بلندی می‌کشه سینه خیز سعی می‌کنه ازش دور بشه تا بتونه با یه حمله از راه دور کارشون بسازه اما هیولا یقه سباستین رو میگیره اونو به بالا می‌کشه و با یه مشت محکم به دنده هاش اونو به عقب پرت می‌کنه ، سباستین به عقب پرت میشه و به دیوار ساختمون میخوره . از شدت ضربه دیوار فرو می‌ره و سباستین به واسطه جاذبه روی زمین میوفته . یهو موجی از خون روی صورتش و شونه اش و از دهنش سرازیر میشه . مثل اینکه کارلوس درباره هیولا شوخی نمی‌کرد . ادامه دارد ( خیلی خیلی ببخشید)
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
کارلوس میگه :« نظرت چیه سباستین ؟مبارزه می‌کنی ؟» سباستین دندوناشو روی هم فشار میده و میگه :« چرا که
سباستین به سختی سعی می‌کنه موجی از درد که به سمتش میاد رو سرکوب کنه و از جاش پاشه وگرنه اون هیولا کل اون جا رو با خاک یکسان می‌کنه . سباستین به سختی روی یه پاش بلند میشه اون یکی پاشو به سختی می‌تونه تکون بده لنگان لنگان به سمت هیولا می‌ره اما هیولا سر جاش صاف وایستاده حتی تکون هم نمیخوره . سباستین نفسی عمیق و پر از خون می‌کشه به سختی سعی می‌کنه حتی نفس بکشه تا اینکه یهو مشتی از خون از دهنش به بیرون پرتاب میشه سباستین که حالا راحت تر می‌تونه نفس بکشه با دستش دهنشو پاک می‌کنه و روی همون وای سالمش تمرکز می‌کنه از اون یکی پاشو به عنوان وسیله استفاده می‌کنه و سعی می‌کنه با چیزای دم دستی روی هیولا خراش بندازه . به سمتش می‌ره و با چاقویی که از امیلی گرفته روی یه دست هیولا می‌کنه دستش زخمی میشه اما دردش توسط هیولا حس نمیشه ، هیولا دوباره نزدیک میشه . دنده های شکسته سباستین رو با دستش میگیره و یکم فشار میده تا اونو بین انگشت های غول آسا ش اسیر کنه سباستین از درد فریاد خفه ای می‌کشه ، کارلوس در جوابش میگه :« بهت که گفتم درد رو حس نمیکنه ، اون هیچ وقت نمی میمیره و شکست هم نمیخوره . اون مایع سبزی که میبینی تنها چیزیه که اونو به این هیولا تبدیل کرده .هیچ جوره نمیشه شکستش داد. » سباستین بین دردی که به دنده هایش وارد میشه زورکی سعی میکنه لبخند بزنه کارلوس میگه :« سباستین تو موس آزمایش گاهی خوبی بودی . ولی دیگه به دردم نمیخوری . » و بعد راهشو به سمت ماشینش کج می‌کنه و داخل ماشین میشینه و منتظر میمونه تا هیولا سباستین رو تکه تکه کنه . سباستین بعد رفتن اون وقتی میبینه فرصتش به دست اومده یهو چاقوی توی دستش رو روی لوله های سبز می‌کشه لوله ها بریده میشه و مایع سبز به بیرون پرتاب میشه ، هیولا سباستین رو رها می‌کنه و عقب عقب می‌ره چشمای کارلوس از تعجب در اومده و سباستین روی زمین میفته از جاش بلند میشه و در حال که دنده هاشو گرفته به سمت هیولا میاد که چشماش پر از خون شده و تقلا می‌کنه نفس بکشه انکار اون مایع تنها راه نفس کشیدنش بود . کارلوس که فهمیده انکار شکست خورده تیزی توی تاریکی میزنه به افرادش دستور شلیک و بلافاصله دستور عقب نشینی میده . اونا شلیک میکنم تا آخرین ذره وجود سباستین رو هم از بین ببرند آخرین ذره ای که به سختی زنده است . دنده هاش استخوان پاش درد شونه اش و سرش ، زخمای زیادی بهش وارد شده که هر کدوم به تنهایی می‌تونه سباستین رو بکشه . با این حال هیچکدوم از تیر ها به سباستین نخوردن چون قبل از اینکه کارلوس دستور تیراندازی بده سباستین با آخرین توانش روی زمین میفته و بیهوش میشه . امیلی با شنیدن صدای تیراندازی بیرون میاد و سباستین که روی زمین افتاده رو میبینه با یه نگاه متوجه همه چیز میشه و دستور میده تا کارلوس و تعقیب و به سزای اعمالش برسونن با این حال، با وجود اینکه جسد اون هیولا الان به واسطه سباستین روی زمین افتاده و کاری برای نجاتش نمیشه کرد حالا امیلی نگران هیولایی عه که در حال جون دادنه و نمیدونه که میشه سباستین رو نجاتش داد یاد نه .
هدایت شده از .•°⭒✭𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒄𝒊𝒕𝒚✭⭒•°
از .•°⭒✭𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒄𝒊𝒕𝒚✭⭒•° برای دنیایی برای سایه ها نقش دوم دختر سربلندی و افتخار خاندانتون تو افتاب جزغاله نمیشی خونی که نباید ریخته میشد جیمز ۸ جلد ۱۰ سال یه کتاب جلد سخت مشکی مات با حکاکی هایی که با جوهر قرمز پر شدن و یه حالتی که انگار داره از اون حکاکی ها خون میچکه پایان تلخ جمعه ی معروف : ولی این تقصیر من نبود که بدنیا اومدم سناریو : رو زمین افتاده بود و خون از چشمانش چکه میکرد زنجیر های نقره ای او را به زمین قفل کرده بودند و پوست و گوشتش را می‌خوردند و نیرو زندگی اش را میمکیدند با التماس فریاد می‌زد و طلب بخشش میکرد برای چیزی که حتی تقصیر او نبود دست بی رحم سرنوشت با او همچو سربازی بی ارزش بازی کرده و در اخر او را با بی اهمیتی فدا کرده بود در دقایق اخر توانی برای تقلا و داد و شیون نداشت سر بر زمین نهاد موهای مشکی اش همچو رودخانه ای خونین بر زمین ریخته بودند در آخرین لحظات دو چشم نقره ای را دید که از میان جمعیت به او خیره شده بود ولی برای جبران اشتباهات دیگر خیلی دیر بود قربانیان بی گناه همچو سربازانی بی ارزش قربانی می‌شدند تا شاید روزی حقیقت برملا شود امیدوارم لذت ببری🩸🪙
https://eitaa.com/satsojen/3760 حس نگرانیش برای هیولا خیلی کمتره نسبت به نگرانیش برای سباستین. اگه سباستین بمیره خیلی چیزا از دست میره. همه ی این کارا هدر میشه. یه جوری باید جلوی مردنشو بگیره. اما چطور؟ و بعد، همون لحظه فکری به سر امیلی میزنه.فکری که خطرناکه و حتی ممکنه باعث مرگ امیلی بشه، ولی باهاش میشه سباستینو نجات داد. امیلی برای لحظه با خودش میگه:«ولش کن، اون ارزششو نداره، بیخیالش شو و بزار بمیره...»ولی همه ی اون افکارو پس میزنه. ادامه داره ~~~~~~~~~~ منظورم از هیولایی که باید نجاتش داد سباستین عه
ادامه: به کسایی که اونجان و تقریبا ۲٠ نفری میشن دستور میده:«اون گنده بکو بزارین یه گوشه و اینجا رو تمیز کنین.»در واقع منظورش از تمیز کردن، پاکسازی اون مکان از جنازه هاست. بعد، خودش میره به سمت سباستین که بی هوش روی زمین افتاده. به سختی و با صدا نفس میکشه. روی زمین اطرافش پر از خونه. امیلی خم میشه تا سباستین رو بلند کنه. باید خودش اینکارو انجام بده تا به زخم های سباستین فشاری وارد نشه. بقیه افراد تو این کار ناشی ان. امیلی، سباستین رو بلند میکنه و... ببخشید ادامه داره ~~~~~~~~~~~~~~ نه اشکال نداره