هدایت شده از .•°⭒✭𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒄𝒊𝒕𝒚✭⭒•°
از .•°⭒✭𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒄𝒊𝒕𝒚✭⭒•°
برای
دنیایی برای سایه ها
نقش دوم دختر
سربلندی و افتخار خاندانتون
تو افتاب جزغاله نمیشی
خونی که نباید ریخته میشد
جیمز
۸ جلد
۱۰ سال
یه کتاب جلد سخت مشکی مات با حکاکی هایی که با جوهر قرمز پر شدن و یه حالتی که انگار داره از اون حکاکی ها خون میچکه
پایان تلخ
جمعه ی معروف :
ولی این تقصیر من نبود که بدنیا اومدم
سناریو :
رو زمین افتاده بود و خون از چشمانش چکه میکرد زنجیر های نقره ای او را به زمین قفل کرده بودند و پوست و گوشتش را میخوردند و نیرو زندگی اش را میمکیدند با التماس فریاد میزد و طلب بخشش میکرد برای چیزی که حتی تقصیر او نبود دست بی رحم سرنوشت با او همچو سربازی بی ارزش بازی کرده و در اخر او را با بی اهمیتی فدا کرده بود در دقایق اخر توانی برای تقلا و داد و شیون نداشت سر بر زمین نهاد موهای مشکی اش همچو رودخانه ای خونین بر زمین ریخته بودند در آخرین لحظات دو چشم نقره ای را دید که از میان جمعیت به او خیره شده بود ولی برای جبران اشتباهات دیگر خیلی دیر بود قربانیان بی گناه همچو سربازانی بی ارزش قربانی میشدند تا شاید روزی حقیقت برملا شود
امیدوارم لذت ببری🩸🪙
https://eitaa.com/satsojen/3760
حس نگرانیش برای هیولا خیلی کمتره نسبت به نگرانیش برای سباستین. اگه سباستین بمیره خیلی چیزا از دست میره. همه ی این کارا هدر میشه. یه جوری باید جلوی مردنشو بگیره. اما چطور؟ و بعد، همون لحظه فکری به سر امیلی میزنه.فکری که خطرناکه و حتی ممکنه باعث مرگ امیلی بشه، ولی باهاش میشه سباستینو نجات داد. امیلی برای لحظه با خودش میگه:«ولش کن، اون ارزششو نداره، بیخیالش شو و بزار بمیره...»ولی همه ی اون افکارو پس میزنه.
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~
منظورم از هیولایی که باید نجاتش داد سباستین عه
ادامه:
به کسایی که اونجان و تقریبا ۲٠ نفری میشن دستور میده:«اون گنده بکو بزارین یه گوشه و اینجا رو تمیز کنین.»در واقع منظورش از تمیز کردن، پاکسازی اون مکان از جنازه هاست. بعد، خودش میره به سمت سباستین که بی هوش روی زمین افتاده. به سختی و با صدا نفس میکشه. روی زمین اطرافش پر از خونه. امیلی خم میشه تا سباستین رو بلند کنه. باید خودش اینکارو انجام بده تا به زخم های سباستین فشاری وارد نشه. بقیه افراد تو این کار ناشی ان. امیلی، سباستین رو بلند میکنه و...
ببخشید ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
نه اشکال نداره
...امیلی سباستین رو به یه اتاق تمیز و میبره که تجهیزات پزشکی و دو تا تخت، به علاوه تلفن داره. امیلی سباستین رو روی یکی از تخت ها میخوابونه و شروع به تمیز کردن زخماش میکنه. یکی از زخم ها رو بخیه میزنه و بقیشونم پانسمان میکنه. و بعد دستاشو میشوره و به سمت تلفن میره.
_بله رئیس؟
_خوب گوش کن ببین چی میگم.من قراره به مدت چند روز بی حال باشم. کافیه وقتی بیدار شدم ببینم سباستین فرار کرده یا وضع به هم ریخته. اون موقعست که به طرز ناخوشایندی میمیری. شیرفهم شد؟
ادامه داره ببخشید زیاد شد
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اشکال داره مگه نگفته بودم ببخشید ممنوعه ؟
_بله رئیس. فقط میشه بگید چرا قراره...
امیلی گوشی رو روی ویکتور قطع میکنه. امیدواره اون پسره ی ابله بتونه از پس چند روز مدیریت بر بیاد. به سباستین که اروم روی تخت دراز کشیده نگاه میکنه. زیر لب زمزمه میکنه:«مجبورم این کارو بکنم.نباید بمیری...نمیتونم بزارم بمیری.ارزششو داشته باش.»و بعد اهنگی رو زیر لب میخونه.اهنگی که از اجدادش بهش رسیده، اهنگی که بعد از تموم شدنش، میتونه قدرت رو از جسمی به جسم دیگر منتقل کنه. و بعدش امیلی خسته تر از اون خواهد بود که چشماشو باز کنه.
#امیلی
~~~~~~~~~~
اوه مای گاددددددد
الان ادامه میدم
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
_بله رئیس. فقط میشه بگید چرا قراره... امیلی گوشی رو روی ویکتور قطع میکنه. امیدواره اون پسره ی ابله ب
آهنگ به صورت یه هاله که ترکیبی از رنگ سبز تیره و سیاه توش داشت روانه زخم های باز سباستین که ازش خون میاد میشه و تقریبا اونا رو درمان میکنه ولی دیگه توانی برای امیلی باقی نمی مونه تا دنده های شکسته و پای شکسته شو درمان کنه . امیلی تعادل شو از دست میده و روی صندلی کنار تخت میفته و همون جا بیهوش میشه .
حدود یه ساعت و نیم که میگذره سباستین به هوش میاد اما مهلتی که امیلی بعد از استفاده از قدرتش میتونه بیدار بشه حداقل یه روزه.
سباستین آروم چشماشو باز میکنه درد سرش و شونه ش متوقف شده فعلا دردی نیست که ابرو هاشو در هم ببره از آرنجش استفاده میکنه تا نیم خیز بشه و بعد بتونه بشینه که یهو موجی از درد دنده هاش یهو اونو به پایین میکشه اما سباستین تسلیم نمیشه و با وجود درد سعی میکنه بشینه . حالا اطراف بهتر قابل مشاهده ست . سباستین با دیدن زخم بازوی امیلی یه تیکه باند از جیبش در میاره و زخم امیلی رو میبنده و بعد سعی میکنه بایسته . اما فقط روی یه پاش میتونه بایسته . با همون یه پا خودشو به در میرسونه و درو باز میکنه .
ویکتور پشت در ایستاده و در حال نگهبانیه وقتی سباستین رو میبینه حدی میشه و میگه :« تو نباید بیرون بیای برگرد داخل . »
سباستین با عصبانیت میگه :« برو برام یه عصا بیار .»
_ اما من دستور دیگه ای دارم .
_ اگه میخوای برای اجرای دستورت زنده بمونی بهتره کاری که میگم رو انجام بدی .
https://eitaa.com/satsojen/3802
ویکتور به یکی میگه بره و یه عصا برای سباستین بیاره.
_رئیس کجاست؟
_اون... بعد از اینکه بیدار شدن روی زمین بود.
_هی منظورت چیه؟ برو کنار ببینم...
ویکتور میخواد سباستین هل بده که سباستین دستشو میگیره
_بهتره اروم باشی و به حای اینکارا دکتر خبر کنی. احتمالا خسته بوده و حوصله نداشته بره رو تخت...چه میدونم. هیچ کاری ازش بعید نیست.
_رولان؟ اون رولان لعنتی کجاست ؟اونو بیارینش اینجا.
ویکتور بعد از داد و هوا کردناش، رو به سباستین میگه:«اگه چیزیش بشه ،زنده نمیذارمت.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین با تهدید میگه :« منم منتظر نمیمونم که یه احمق که بلد نیست چطور وظیفه شو انجام بده بیاد منو بکشه . »
_ هی حرفتو دهنتو بفهم .
_ من خوب میدونم چی دارم میگم ، حالا بهتره که خفه خون بگیری ویکتور .
_ توی اشغال چه غلطی...
ویکتور میخواست که سباستین را بزند که رولان ناگهان ظاهر شد گفت :« آقایون بهتره اینجا دعوا راه نندازید.»
و بعد یکی از سرباز ها عصای سباستین را به دستش می دهد ، سباستین با سلانه سلانه به داخل اتاق بر می گرده و همزمان به ویکتور میگه :« بهتره بری گمشی ویکتور . »
ویکتور عصبانی مشتش را به دیوار می کوبد و بعد میرود . پشت سر سباستین رولان وارد اتاق میشه و بلافاصله امیلی رو معاینه میکنه ، اون تب داره و همینطور نیاز به استراحت. رولان بعد از اینکه ضربان قلب امیلی رو چک میکنه میگه :« تب داره ، ضربان قلبش ثابته اما حالش نسبتا خوب نیست . باید مراقب شد باشی سباستین فعلا هیچی غیر از استراحت مداوم حالشو خوب نمیکنه .ازش رو هم باید بیاری پایین .»
_ چه اینطور متوجه شدم رولان میتونی بری .
_ خودت حالت خوبه ؟
_ خوبم برو و لطفاً به ویکتور هم بگو بیاد اینجا .
رولان سر تکون میده و از اتاق خارج میشه ، بعد از ده دقیقه ویکتور در میزنه سباستین اجازه ورود میده و اون وارد میشه و با اخم های تو هم میگه :« چی میخوای پیرمرد ؟»
سباستین با آرامش جواب میده :« یه دستمال پارچه ای و یه ظرف آب باید تب امیلی رو پایین بیارم ، در ضمن دو ا سرباز هم میخوام که پشت در باشن تا چیزایی که میخوام رو برام بیارن مفهومه؟
_ تو رئیس من نیستی .
_ فعلا که امیلی بیهوشه و تو هم مثل اینکه بلد نیستی درست مدیریت کنی . پس فعلا من رئیستم.
_ عوضی .
_ زود کارایی که گفتمو انجام بده .
ویکتور میره و چند لحظه بعد یه سرباز با دستمال و ظرف آب پیش سباستین میاد و اونا رو روی میز میذاره و میره ، حالا سباستین باید امیلی رو روی تخت بذاره عصا شو به تخت تکیه میده و آروم به سمت امیلی میره دستاشو آروم میذاره روی شونه اش تا به زخماش آسیب بیشتری وارد نسخ و بعد با احتیاط امیلی رو روی تخت میذاره .
حالا خودش روی صندلی میشینه و به نوبت هر بیست دقیقه دستمال روی سرش رو عوض میکنه تا آبش کم کم بیاد پایین . حدود دو ساعت که میگذره وضعیت بدن امیلی متعادل میشه و تب فروکش میکنه حالا سباستین باید تا زمانی که امیلی بیدار میشه این ساختمون رو خوب مدیریت کنه وگرنه ویکتور گند میزنه بهش.
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑