eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
76 دنبال‌کننده
334 عکس
844 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/3748 هر دو درحال ضربه زدن به کسانی که هی به سمتشون میان و بیشتر میشن، حرف می زنن. _و منم بهت گفته بودم حق نداری از جات جنب بخوری. _فعلا که اگه من نبودم یه نفر الان مرده بود. حالا بگو ببینم پیرزن، هنوزم من پیرمردم؟ _از اینجا که تموم شدیم خودم میکشمت. _هومم، خوددانی. اگه خیلی مزاحمم همین الان برم پیش کارلوس که راحت شی از دستم. _خفه شو و بهش حتی فکرم نکن. اون میکشتت. _خودتم همین چند ثانیه پیش همینو گفتی. _خودت ترجیح میدی توسط کی بمیری؟ الانم حرف نزن و زنده بمون. ~~~~~~~~~~ سباستین می‌خنده از اون خنده هایی نادر بعد میگه :« تو هنوزم همون امیلی هستی . » بعد شروع می‌کنه به زدن بقیه آدما ی کارلوس . حدود شصت نفری میشن که افراد امیلی حدود سی تاشو نفره کرده اما از سی تای دیگه پانزده تاشو سباستین وقتی داشت میومد نفره کرد و الان با توجه به زخمش یکم خسته شده با این حال به خودش میگه که نباید کم بیاره چون امیلی زخمی شده شاید زخمش عمیق نباشه ولی با این حال هنوزم زخمه . سباستین چهار نفر دیگه رو از پا در میاره با خودش تکرار می‌کنه :« یازده تا مونده ‌. » بعد رو به امیلی میگه :« یه لحظه چاقوت رو بهم قرض میدی؟» امیلی بی معطلی چاقو رو سمتش پرت می‌کنه بعد سباستین به سمت پنج تاشون که یه جا جمع شدن می‌دوه و تو یه حرکت رگ گردنشونو باهم میزنه خون فوران می‌کنه و آستین راست لباس سباستین رو پر خون می‌کنه با این حال هیچ احساسی تو چهره سباستین دیده نمیشه . دوباره با خودش تکرار می‌کنه :« شش نفر» یه جهش دیگه و سه نفری که امیلی رو دوباره دوره کردن رو می‌کشه به همون روش قبلی و حالا فقط سه تا موندن سباستین میخواست سمتشون هجوم ببره که یهو میبینه اونا عقب عقب می‌ره به سمت کارلوس و اونم لبخند به لب داره . سکوت می‌کنه ، و کارلوس در جواب سکوتش میگه :« پس با پای خودت اومدی . خوبه چون یه سوپرایز برات دارم .» و بعد هم هرهر می‌خنده . سباستین گیج میشه تا اینکه یه مرد رو میبینن که از کامیونی که متوجه ش نشده بود پیاده میشه ، مرد هیکل خیلی گنده ای داره با قد سه متر و بدنی عضلانی که سایه ای بزرگ رو روی زمین پخش می‌کنه . قدم هاش هم باعث وحشت افراد باقی مونده امیلی میشه . مرد یه شلوار به رنگ سبز چمنی و یه پیراهن آستین دار سفید تنگ تنشه که عضلات بزرگش رو برجسته می‌کنه . مرد چهره ترسناکی داره دو تا لوله که با مایع سبز رنگی پره از سوراخ های بینی ش بیرون اومده دور دو تا گوشش چرخیده و در نهایت به ماسکدبزرگ و مشکی رنگی که به ذهنش وصله میرسه ، حرف نمیزنه اما با هر دستور کارلوس ماموریت رو انجام میده . سباستین با خودش میگه :« اینو به جایی دیدم ...» تا اینکه کارلوس رشته افکارش رشته افکارش رو پاره می‌کنه و میگه :« برات آشنا نیست سباستین؟ البته نبایدم باشه بالاخره زمان زیادی از اون اتفاق و اون زخم گذشته مگه نه ؟با این حال زخم قبلی به روحت بود اینبار قراره بدنتو در هم بشکنم .» و بعد هم بلند بلند می‌خنده . نگاهی به سباستین که سردرگم به نظر میاد می‌کنه و ادامه میده :« اگه برات سواله باید بگم که تو آرام مقابل یه ابر انسان هستی ، کسی که نمیمیره . زخمی نمیشه و هیچکس حریفش نیست حتی تو .اون یه ابر انسان کامله شکست نمیخوره و هیچ وقت دست از شکستن استخوان های حریفش بر نمیداره مگه اینکه من بگم . » سباستین همچنان حرفی نمیزنه یا شایدم حرفی نداره که بزنه . ادامه‌ دارد ( ببخشید زیاد شد)
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/3748 هر دو درحال ضربه زدن به کسانی که هی به سمتشون میان و بیشتر میشن، حرف
کارلوس میگه :« نظرت چیه سباستین ؟مبارزه می‌کنی ؟» سباستین دندوناشو روی هم فشار میده و میگه :« چرا که نه خیلی دوست دارم اون غرور لعنتیت رو توی صورتت خورد کنم . » قبل از اینکه سباستین به سمت هیولا بره امیلی با یه دستش که روی زخم بازوشه میاد جلو و از سباستین می‌پرسه :« قضیه چیه ؟ منظورش از اون حرفا چی بود ؟» سباستین بر میگرده نگاهی به وضعیت امیلی میندازه و با خود فکر می‌کنه :« تو نمیتونی مبارزه کنی ، خودم تمومش میکنم . » و به امیلی میگه :« اون یه ابر انسان واقعیه ، چیزی فراتر از داستان های تخیلی که فقط من میتونم شکستش بدم . » _ اما تو با این وضعیت نمیتونی . _ منو دست کم گرفتی من شکستش میدم ، تا اون موقع زود از اینجا برو . و بعد با همون آتیش بنفش چشماش به سمت هیولا حمله ور میشه . چند تا مشت به شکمش میزنه اما اثری نداره و بعد با لگد به پهلو هاش میزنه اما هیولا حتی ککش هم نمی گزه. دوباره سعی می‌کنه که به شکمش مشت بزنه اما اثری ندارد انگار درد رو حس می‌کنه ، کارلوس لبخند میزنه و میگه :« بهت گفتم که تا من نگم حمله نمیکنه ، اما حالا دلم میخواد اون لحظه رو ببینم لحظه ای که برای بیشتر خورد نشدن استخونات التماس می‌کنی .» _ به خواب ببینی . _حمله کن . این بار که سباستین به پهلوی هیولا لگد میزنه هیولا مچ پای سباستین رو محکم میگیره طوری که سباستین از درد ابروهاشو در هم می‌کشه و بعد هیولا سباستین رو با پاش تو هوا بلند می‌کنه و محکم به زمین میزنه سباستین از درد فریاد بلندی می‌کشه سینه خیز سعی می‌کنه ازش دور بشه تا بتونه با یه حمله از راه دور کارشون بسازه اما هیولا یقه سباستین رو میگیره اونو به بالا می‌کشه و با یه مشت محکم به دنده هاش اونو به عقب پرت می‌کنه ، سباستین به عقب پرت میشه و به دیوار ساختمون میخوره . از شدت ضربه دیوار فرو می‌ره و سباستین به واسطه جاذبه روی زمین میوفته . یهو موجی از خون روی صورتش و شونه اش و از دهنش سرازیر میشه . مثل اینکه کارلوس درباره هیولا شوخی نمی‌کرد . ادامه دارد ( خیلی خیلی ببخشید)
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
کارلوس میگه :« نظرت چیه سباستین ؟مبارزه می‌کنی ؟» سباستین دندوناشو روی هم فشار میده و میگه :« چرا که
سباستین به سختی سعی می‌کنه موجی از درد که به سمتش میاد رو سرکوب کنه و از جاش پاشه وگرنه اون هیولا کل اون جا رو با خاک یکسان می‌کنه . سباستین به سختی روی یه پاش بلند میشه اون یکی پاشو به سختی می‌تونه تکون بده لنگان لنگان به سمت هیولا می‌ره اما هیولا سر جاش صاف وایستاده حتی تکون هم نمیخوره . سباستین نفسی عمیق و پر از خون می‌کشه به سختی سعی می‌کنه حتی نفس بکشه تا اینکه یهو مشتی از خون از دهنش به بیرون پرتاب میشه سباستین که حالا راحت تر می‌تونه نفس بکشه با دستش دهنشو پاک می‌کنه و روی همون وای سالمش تمرکز می‌کنه از اون یکی پاشو به عنوان وسیله استفاده می‌کنه و سعی می‌کنه با چیزای دم دستی روی هیولا خراش بندازه . به سمتش می‌ره و با چاقویی که از امیلی گرفته روی یه دست هیولا می‌کنه دستش زخمی میشه اما دردش توسط هیولا حس نمیشه ، هیولا دوباره نزدیک میشه . دنده های شکسته سباستین رو با دستش میگیره و یکم فشار میده تا اونو بین انگشت های غول آسا ش اسیر کنه سباستین از درد فریاد خفه ای می‌کشه ، کارلوس در جوابش میگه :« بهت که گفتم درد رو حس نمیکنه ، اون هیچ وقت نمی میمیره و شکست هم نمیخوره . اون مایع سبزی که میبینی تنها چیزیه که اونو به این هیولا تبدیل کرده .هیچ جوره نمیشه شکستش داد. » سباستین بین دردی که به دنده هایش وارد میشه زورکی سعی میکنه لبخند بزنه کارلوس میگه :« سباستین تو موس آزمایش گاهی خوبی بودی . ولی دیگه به دردم نمیخوری . » و بعد راهشو به سمت ماشینش کج می‌کنه و داخل ماشین میشینه و منتظر میمونه تا هیولا سباستین رو تکه تکه کنه . سباستین بعد رفتن اون وقتی میبینه فرصتش به دست اومده یهو چاقوی توی دستش رو روی لوله های سبز می‌کشه لوله ها بریده میشه و مایع سبز به بیرون پرتاب میشه ، هیولا سباستین رو رها می‌کنه و عقب عقب می‌ره چشمای کارلوس از تعجب در اومده و سباستین روی زمین میفته از جاش بلند میشه و در حال که دنده هاشو گرفته به سمت هیولا میاد که چشماش پر از خون شده و تقلا می‌کنه نفس بکشه انکار اون مایع تنها راه نفس کشیدنش بود . کارلوس که فهمیده انکار شکست خورده تیزی توی تاریکی میزنه به افرادش دستور شلیک و بلافاصله دستور عقب نشینی میده . اونا شلیک میکنم تا آخرین ذره وجود سباستین رو هم از بین ببرند آخرین ذره ای که به سختی زنده است . دنده هاش استخوان پاش درد شونه اش و سرش ، زخمای زیادی بهش وارد شده که هر کدوم به تنهایی می‌تونه سباستین رو بکشه . با این حال هیچکدوم از تیر ها به سباستین نخوردن چون قبل از اینکه کارلوس دستور تیراندازی بده سباستین با آخرین توانش روی زمین میفته و بیهوش میشه . امیلی با شنیدن صدای تیراندازی بیرون میاد و سباستین که روی زمین افتاده رو میبینه با یه نگاه متوجه همه چیز میشه و دستور میده تا کارلوس و تعقیب و به سزای اعمالش برسونن با این حال، با وجود اینکه جسد اون هیولا الان به واسطه سباستین روی زمین افتاده و کاری برای نجاتش نمیشه کرد حالا امیلی نگران هیولایی عه که در حال جون دادنه و نمیدونه که میشه سباستین رو نجاتش داد یاد نه .
هدایت شده از .•°⭒✭𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒄𝒊𝒕𝒚✭⭒•°
از .•°⭒✭𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒄𝒊𝒕𝒚✭⭒•° برای دنیایی برای سایه ها نقش دوم دختر سربلندی و افتخار خاندانتون تو افتاب جزغاله نمیشی خونی که نباید ریخته میشد جیمز ۸ جلد ۱۰ سال یه کتاب جلد سخت مشکی مات با حکاکی هایی که با جوهر قرمز پر شدن و یه حالتی که انگار داره از اون حکاکی ها خون میچکه پایان تلخ جمعه ی معروف : ولی این تقصیر من نبود که بدنیا اومدم سناریو : رو زمین افتاده بود و خون از چشمانش چکه میکرد زنجیر های نقره ای او را به زمین قفل کرده بودند و پوست و گوشتش را می‌خوردند و نیرو زندگی اش را میمکیدند با التماس فریاد می‌زد و طلب بخشش میکرد برای چیزی که حتی تقصیر او نبود دست بی رحم سرنوشت با او همچو سربازی بی ارزش بازی کرده و در اخر او را با بی اهمیتی فدا کرده بود در دقایق اخر توانی برای تقلا و داد و شیون نداشت سر بر زمین نهاد موهای مشکی اش همچو رودخانه ای خونین بر زمین ریخته بودند در آخرین لحظات دو چشم نقره ای را دید که از میان جمعیت به او خیره شده بود ولی برای جبران اشتباهات دیگر خیلی دیر بود قربانیان بی گناه همچو سربازانی بی ارزش قربانی می‌شدند تا شاید روزی حقیقت برملا شود امیدوارم لذت ببری🩸🪙
https://eitaa.com/satsojen/3760 حس نگرانیش برای هیولا خیلی کمتره نسبت به نگرانیش برای سباستین. اگه سباستین بمیره خیلی چیزا از دست میره. همه ی این کارا هدر میشه. یه جوری باید جلوی مردنشو بگیره. اما چطور؟ و بعد، همون لحظه فکری به سر امیلی میزنه.فکری که خطرناکه و حتی ممکنه باعث مرگ امیلی بشه، ولی باهاش میشه سباستینو نجات داد. امیلی برای لحظه با خودش میگه:«ولش کن، اون ارزششو نداره، بیخیالش شو و بزار بمیره...»ولی همه ی اون افکارو پس میزنه. ادامه داره ~~~~~~~~~~ منظورم از هیولایی که باید نجاتش داد سباستین عه
ادامه: به کسایی که اونجان و تقریبا ۲٠ نفری میشن دستور میده:«اون گنده بکو بزارین یه گوشه و اینجا رو تمیز کنین.»در واقع منظورش از تمیز کردن، پاکسازی اون مکان از جنازه هاست. بعد، خودش میره به سمت سباستین که بی هوش روی زمین افتاده. به سختی و با صدا نفس میکشه. روی زمین اطرافش پر از خونه. امیلی خم میشه تا سباستین رو بلند کنه. باید خودش اینکارو انجام بده تا به زخم های سباستین فشاری وارد نشه. بقیه افراد تو این کار ناشی ان. امیلی، سباستین رو بلند میکنه و... ببخشید ادامه داره ~~~~~~~~~~~~~~ نه اشکال نداره
...امیلی سباستین رو به یه اتاق تمیز و میبره که تجهیزات پزشکی و دو تا تخت، به علاوه تلفن داره. امیلی سباستین رو روی یکی از تخت ها میخوابونه و شروع به تمیز کردن زخماش میکنه. یکی از زخم ها رو بخیه میزنه و بقیشونم پانسمان میکنه. و بعد دستاشو میشوره و به سمت تلفن میره. _بله رئیس؟ _خوب گوش کن ببین چی میگم.من قراره به مدت چند روز بی حال باشم. کافیه وقتی بیدار شدم ببینم سباستین فرار کرده یا وضع به هم ریخته. اون موقعست که به طرز ناخوشایندی میمیری. شیرفهم شد؟ ادامه داره ببخشید زیاد شد ~~~~~~~~~~~~~~ اشکال داره مگه نگفته بودم ببخشید ممنوعه ؟
_بله رئیس. فقط میشه بگید چرا قراره... امیلی گوشی رو روی ویکتور قطع میکنه. امیدواره اون پسره ی ابله بتونه از پس چند روز مدیریت بر بیاد. به سباستین که اروم روی تخت دراز کشیده نگاه میکنه. زیر لب زمزمه میکنه:«مجبورم این کارو بکنم.نباید بمیری...نمیتونم بزارم بمیری.ارزششو داشته باش.»و بعد اهنگی رو زیر لب میخونه.اهنگی که از اجدادش بهش رسیده، اهنگی که بعد از تموم شدنش، میتونه قدرت رو از جسمی به جسم دیگر منتقل کنه. و بعدش امیلی خسته تر از اون خواهد بود که چشماشو باز کنه. ~~~~~~~~~~ اوه مای گاددددددد الان ادامه میدم
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
_بله رئیس. فقط میشه بگید چرا قراره... امیلی گوشی رو روی ویکتور قطع میکنه. امیدواره اون پسره ی ابله ب
آهنگ به صورت یه هاله که ترکیبی از رنگ سبز تیره و سیاه توش داشت روانه زخم های باز سباستین که ازش خون میاد میشه و تقریبا اونا رو درمان می‌کنه ولی دیگه توانی برای امیلی باقی نمی مونه تا دنده های شکسته و پای شکسته شو درمان کنه . امیلی تعادل شو از دست میده و روی صندلی کنار تخت میفته و همون جا بیهوش میشه . حدود یه ساعت و نیم که میگذره سباستین به هوش میاد اما مهلتی که امیلی بعد از استفاده از قدرتش می‌تونه بیدار بشه حداقل یه روزه. سباستین آروم چشماشو باز می‌کنه درد سرش و شونه ش متوقف شده فعلا دردی نیست که ابرو هاشو در هم ببره از آرنجش استفاده می‌کنه تا نیم خیز بشه و بعد بتونه بشینه که یهو موجی از درد دنده هاش یهو اونو به پایین می‌کشه اما سباستین تسلیم نمیشه و با وجود درد سعی می‌کنه بشینه . حالا اطراف بهتر قابل مشاهده ست . سباستین با دیدن زخم بازوی امیلی یه تیکه باند از جیبش در میاره و زخم امیلی رو می‌بنده و بعد سعی می‌کنه بایسته . اما فقط روی یه پاش می‌تونه بایسته . با همون یه پا خودشو به در می‌رسونه و درو باز می‌کنه . ویکتور پشت در ایستاده و در حال نگهبانیه وقتی سباستین رو میبینه حدی میشه و میگه :« تو نباید بیرون بیای برگرد داخل . » سباستین با عصبانیت میگه :« برو برام یه عصا بیار .» _ اما من دستور دیگه ای دارم . _ اگه میخوای برای اجرای دستورت زنده بمونی بهتره کاری که میگم رو انجام بدی .
https://eitaa.com/satsojen/3802 ویکتور به یکی میگه بره و یه عصا برای سباستین بیاره. _رئیس کجاست؟ _اون... بعد از اینکه بیدار شدن روی زمین بود. _هی منظورت چیه؟ برو کنار ببینم... ویکتور میخواد سباستین هل بده که سباستین دستشو میگیره _بهتره اروم باشی و به حای اینکارا دکتر خبر کنی. احتمالا خسته بوده و حوصله نداشته بره رو تخت...چه میدونم. هیچ کاری ازش بعید نیست. _رولان؟ اون رولان لعنتی کجاست ؟اونو بیارینش اینجا. ویکتور بعد از داد و هوا کردناش، رو به سباستین میگه:«اگه چیزیش بشه ،زنده نمیذارمت.» ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین با تهدید میگه :« منم منتظر نمیمونم که یه احمق که بلد نیست چطور وظیفه شو انجام بده بیاد منو بکشه . » _ هی حرفتو دهنتو بفهم . _ من خوب میدونم چی دارم میگم ، حالا بهتره که خفه خون بگیری ویکتور . _ توی اشغال چه غلطی... ویکتور میخواست که سباستین را بزند که رولان ناگهان ظاهر شد گفت :« آقایون بهتره اینجا دعوا راه نندازید.» و بعد یکی از سرباز ها عصای سباستین را به دستش می دهد ، سباستین با سلانه سلانه به داخل اتاق بر می گرده و همزمان به ویکتور میگه :« بهتره بری گمشی ویکتور . » ویکتور عصبانی مشتش را به دیوار می کوبد و بعد میرود . پشت سر سباستین رولان وارد اتاق میشه و بلافاصله امیلی رو معاینه میکنه ، اون تب داره و همینطور نیاز به استراحت. رولان بعد از اینکه ضربان قلب امیلی رو چک می‌کنه میگه :« تب داره ، ضربان قلبش ثابته اما حالش نسبتا خوب نیست . باید مراقب شد باشی سباستین فعلا هیچی غیر از استراحت مداوم حالشو خوب نمیکنه .ازش رو هم باید بیاری پایین .» _ چه اینطور متوجه شدم رولان میتونی بری . _ خودت حالت خوبه ؟ _ خوبم برو و لطفاً به ویکتور هم بگو بیاد اینجا . رولان سر تکون میده و از اتاق خارج میشه ، بعد از ده دقیقه ویکتور در میزنه سباستین اجازه ورود میده و اون وارد میشه و با اخم های تو هم میگه :« چی میخوای پیرمرد ؟» سباستین با آرامش جواب میده :« یه دستمال پارچه ای و یه ظرف آب باید تب امیلی رو پایین بیارم ، در ضمن دو ا سرباز هم می‌خوام که پشت در باشن تا چیزایی که می‌خوام رو برام بیارن مفهومه؟ _ تو رئیس من نیستی . _ فعلا که امیلی بیهوشه و تو هم مثل اینکه بلد نیستی درست مدیریت کنی . پس فعلا من رئیستم. _ عوضی . _ زود کارایی که گفتمو انجام بده . ویکتور می‌ره و چند لحظه بعد یه سرباز با دستمال و ظرف آب پیش سباستین میاد و اونا رو روی میز می‌ذاره و میره ، حالا سباستین باید امیلی رو روی تخت بذاره عصا شو به تخت تکیه میده و آروم به سمت امیلی می‌ره دستاشو آروم می‌ذاره روی شونه اش تا به زخماش آسیب بیشتری وارد نسخ و بعد با احتیاط امیلی رو روی تخت می‌ذاره . حالا خودش روی صندلی میشینه و به نوبت هر بیست دقیقه دستمال روی سرش رو عوض می‌کنه تا آبش کم کم بیاد پایین . حدود دو ساعت که میگذره وضعیت بدن امیلی متعادل میشه و تب فروکش می‌کنه حالا سباستین باید تا زمانی که امیلی بیدار میشه این ساختمون رو خوب مدیریت کنه وگرنه ویکتور گند میزنه بهش.
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑