eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
75 دنبال‌کننده
345 عکس
856 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کتابخانه‌مخفی‌عمارت‌هاثورن
تقدیم به دنیایی برای سایه ها گرامی 𝁵..﹎..𝁵..﹎..𝁵 𝁵..﹎..𝁵..﹎ 🎙نش؛ داستان رمان شما: Chapter 1 | Chapter 2 🎙گریسون؛ دیالوگی از رمان شما: «الیزای عزیزم، اگه یه روز این دفتر به دستت رسید... یعنی من دیگه نتونستم برگردم. فقط ازت یه خواهش دارم. هیچوقت منتظر مرده‌ ها نمون چون آدم باید کنار زنده‌ ها زندگی کنه؛ حتی اگه قلبت پیش یه مُرده جا مونده باشه...» 🎙ایوری؛ کارکترای اصلی رمان شما: الیزا وال‌شِف لوک مک‌کین تئو ماروین 🎙 جیمسون؛ ✪ 𝁵..﹎..𝁵..﹎..𝁵 𝁵..﹎..𝁵..﹎ ‌ ‌ارادتمند، فرستنده: کتابخانه‌مخفی‌عمارت‌هاثورن📜
خیلی خیلی ممنونمممم
وای آهنگ مورد علاقمهههههه
https://eitaa.com/satsojen/3811 افکر مزاحم باز هم سراغ سباستین میان... ~چرا رفتار امیلی موقع جنگیدن نسبت یه سباستین نرم شده بود؟ ~چرا امیلی روی زمین خوابیده بود؟ و...زیاد هم صاف و معمولی نخوابیده بود...ممکنه بیهوش شده باشه؟ ~یعنی... صبر کن، اون... چشم های سباستین گمی گرد میشه و با خودش میگه:«نه، امکان نداره. اون نگاهی که موقع مبارزه تو چشمای امیلی بود، فرق داشت.. احساس داشت.. شاید کمی ترحم یا شاید کمی... مهربونی؟» سباستین سرش رو تکون میده و سعی میکنه قبول نکنه. ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین با خودش میگه :« نه البته که اینطور نیست . فعلا باید در نبود امیلی کارها رو درست کنه ترتیب افراد زخمی و یا کشته هارو بده بعدشم یه درس حسابی به ویکتور بده . » از جاش با عصا به سختی بلند میشه ، وقتی می‌تونه کامل بایسته درد پای شکسته اش و دنده هاش اخم هاشو تو هم می‌بره . اونا هنوز وضعیت شون بده با این حال سباستین نباید تسلیم بشه به خاطر هدفش. به سمت در خروجی می‌ره دستشو دور دستگیره حلقه می‌کنه اما قبل از اینکه بازش کنه نگاهی به امیلی میندازه ، باید اونو از این اتاق به یه جای راحت تر ببره. درو باز می‌کنه و راه میوفته با وجود پای شکسته قدم هاش سریع و بی وقفه ست . دو تا سرباز پشت در پشت سر سباستین راه میفتن و ازش میپرسن:« اکه چیزی لازم داشتید باید بهمون می‌گفتید قربان . » و سباستین بدون اینکه نگاهشون کنه میگه :« نیاز نبود . »
ادامه داره
به یکی شون میگه که ویکتور رو خبر کنه و از اون یکی میخواد که همراهیش کنه . بعد از اینکه ویکتور پیش سباستین میاد میگه :« چیکارم داشتی ؟» _ یه لیست از زخمی ها و کشته ها می‌خوام . در ضمن همشون رو داخل یه سالن بزرگ جمع کن نمی‌خوام هیچ زخمی از دست بره . سه تا دکتر خبر میکنم تا بهتون کمک کنن قابل اعتمادن نگران نباش و اینکه یه موبایل بهم بده . _ بگیرش از مال من استفاده کن. _ یکی می‌خوام که شنود نباشه . _ پس میگم یکی برات بیارن . چیز دیگه ای نیست ؟ _ نه فعلا ولی زیاد ازم دور نباش . _ باشه . ویکتور رفت و این عجیب بود که با این آرامش با سباستین حرف میزد یا دیگر سعی نداشت او را بکشد ، به هر حال سباستین حالا کار های مهم تری داشت . ده دقیقه بعد یکی دیگر از سرباز ها گوشی که سباستین خواسته بود را برایش اورد . سباستین گوشی را وارسی کرد و بعد از اینکه مطمئن شد شنود نمیشود با آن شماره ریچارد را گرفت . _ الو ؟ _ سلام ریچارد منم سباستین. _ به به پارسال دوست امسال آشنا چه خبر ؟ _ بهت نیاز دارم ، خودت و دو تا از دوستات رو بیار اینجایی که میگم . _ که اینطور، آدرس بفرست . _ ممنونم . _ نیازی به تشکر نیست رفیق تو جونمو نجات دادی .
https://eitaa.com/satsojen/3873 سباستین تصمیم میگیره تا وقتی امیلی نیست و ریچارد هم هنوز نرسیده، خودشو مسلح کنه. سربازی که بهش گفته بود همراهش بیاد رو صدا میکنه تا نزدیک تر بیاد. _هی، از کجا میتونم یه اسلحه جور کنم؟ _ساختمونش اونجاست. سرباز با انگشت مسیر رو نشون میده. _میتونم بپرسم برای چی سلاح میخوا... _نه نمیتونی بپرسی. و به هیچ کس هم چیزی نمیگی. حتی به ویکتور. این یه درخواست نبود، یه تهدید بود. _ب...بله. سباستین راه میوفته و سرباز رو پشت سرش میزاره. باید برای مواقع اضطراری ادامه بشه. ~~~~~~~~~~~~~~ وارد انبار میشه با خودش میگه که یه چیز دم دستی کافیه ، فعلا باید بعد از درست کردن اوضاع اینجا بره پیش ساتسوجین . یه کلت یه نارنجک و سه تا خشاب اضافه فکر میکنم کافی باشه . سریع از انبار میاد بیرون انگار که کسی متوجه نشده . بعد یه سمت سرباز می‌ره و میگه :« منم ببر به سالنی که زخمی ها اونجان .» سرباز سباستین رو به اونجا هدایت می‌کنه و اونم لنگان لنگان پشت سرش می‌ره . بعد از اینکه به اونجا رسیدن ، یهو موجی بزرگی از بوی خون و ضدعفونی کننده مشامش رو پر می‌کنه سر تا سر سالن در سده از آدمای زخمی تعدادشون به حدود صد نفر میرسه نه کمتر نه بیشتر عدد بزرگیه اگه کارلوس دوباره تصمیم حمله بگیره اوضاع بد تر این میشه .چهره تو هم میکشه و بعد نگاهی به اطراف میندازه نگاهش از بین بدن های زخمی رد میشه تا دنبال ویکتور برگرده و دست آخر کنار بدن یه مرد که از ناحیه پهلو آسیب دیده متوقف میشه لنگان لنگان خودشو به ویکتور می‌رسونه . بالای سر مرد زخمی می ایسته نگاهی بهش میندازه و بعد روی زانوش خم میشه و زخمش رو وارسی می‌کنه عمیقه باید بقیه بخوره و خون زیادی از دست داده سباستین از ویکتور میخواد که سریع جعبه کمک های اولیه رو براش بیاره و بعد زخم مرد رو به سرعت پانسمان می‌کنه و جلوی خون ریزی رو میگیره قطرات عرق پیشونیش رو پوشانده با ساعدش پاکشون می‌کنه و بعد باخودش میگه :« تا من اینجام هیچکدومتون نمی میرید‌.» و بعد می ایسته و رو به ویکتور میگه :« اطلاعاتی که ازت خواستم رو جمع کردی ؟» ویکتور دسته ای برکه به سباستین میده و جواب میده :« بله در مجموع صد نفر به مبارزه رفتن که از اونا تقریبا همشون زخمی شدن .» _ و تعداد کشته ها؟ _ ده نفر . _ که اینطور، به کسایی که با دستور من اومدن اینجا مجوز ورود بده تا این سرباز هارو درمان کنه و یه اتاق دیگه برای امیلی می‌خوام . _ الساعه انجام میشه ، خودت نیاز به مراقبت نداری ؟ _ نه .