https://eitaa.com/satsojen/3811
افکر مزاحم باز هم سراغ سباستین میان...
~چرا رفتار امیلی موقع جنگیدن نسبت یه سباستین نرم شده بود؟
~چرا امیلی روی زمین خوابیده بود؟ و...زیاد هم صاف و معمولی نخوابیده بود...ممکنه بیهوش شده باشه؟
~یعنی... صبر کن، اون...
چشم های سباستین گمی گرد میشه و با خودش میگه:«نه، امکان نداره. اون نگاهی که موقع مبارزه تو چشمای امیلی بود، فرق داشت.. احساس داشت.. شاید کمی ترحم یا شاید کمی... مهربونی؟»
سباستین سرش رو تکون میده و سعی میکنه قبول نکنه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین با خودش میگه :« نه البته که اینطور نیست . فعلا باید در نبود امیلی کارها رو درست کنه ترتیب افراد زخمی و یا کشته هارو بده بعدشم یه درس حسابی به ویکتور بده . »
از جاش با عصا به سختی بلند میشه ، وقتی میتونه کامل بایسته درد پای شکسته اش و دنده هاش اخم هاشو تو هم میبره . اونا هنوز وضعیت شون بده با این حال سباستین نباید تسلیم بشه به خاطر هدفش.
به سمت در خروجی میره دستشو دور دستگیره حلقه میکنه اما قبل از اینکه بازش کنه نگاهی به امیلی میندازه ، باید اونو از این اتاق به یه جای راحت تر ببره.
درو باز میکنه و راه میوفته با وجود پای شکسته قدم هاش سریع و بی وقفه ست . دو تا سرباز پشت در پشت سر سباستین راه میفتن و ازش میپرسن:« اکه چیزی لازم داشتید باید بهمون میگفتید قربان . »
و سباستین بدون اینکه نگاهشون کنه میگه :« نیاز نبود . »
به یکی شون میگه که ویکتور رو خبر کنه و از اون یکی میخواد که همراهیش کنه .
بعد از اینکه ویکتور پیش سباستین میاد میگه :« چیکارم داشتی ؟»
_ یه لیست از زخمی ها و کشته ها میخوام . در ضمن همشون رو داخل یه سالن بزرگ جمع کن نمیخوام هیچ زخمی از دست بره . سه تا دکتر خبر میکنم تا بهتون کمک کنن قابل اعتمادن نگران نباش و اینکه یه موبایل بهم بده .
_ بگیرش از مال من استفاده کن.
_ یکی میخوام که شنود نباشه .
_ پس میگم یکی برات بیارن . چیز دیگه ای نیست ؟
_ نه فعلا ولی زیاد ازم دور نباش .
_ باشه .
ویکتور رفت و این عجیب بود که با این آرامش با سباستین حرف میزد یا دیگر سعی نداشت او را بکشد ، به هر حال سباستین حالا کار های مهم تری داشت . ده دقیقه بعد یکی دیگر از سرباز ها گوشی که سباستین خواسته بود را برایش اورد .
سباستین گوشی را وارسی کرد و بعد از اینکه مطمئن شد شنود نمیشود با آن شماره ریچارد را گرفت .
_ الو ؟
_ سلام ریچارد منم سباستین.
_ به به پارسال دوست امسال آشنا چه خبر ؟
_ بهت نیاز دارم ، خودت و دو تا از دوستات رو بیار اینجایی که میگم .
_ که اینطور، آدرس بفرست .
_ ممنونم .
_ نیازی به تشکر نیست رفیق تو جونمو نجات دادی .
https://eitaa.com/satsojen/3873
سباستین تصمیم میگیره تا وقتی امیلی نیست و ریچارد هم هنوز نرسیده، خودشو مسلح کنه. سربازی که بهش گفته بود همراهش بیاد رو صدا میکنه تا نزدیک تر بیاد.
_هی، از کجا میتونم یه اسلحه جور کنم؟
_ساختمونش اونجاست.
سرباز با انگشت مسیر رو نشون میده.
_میتونم بپرسم برای چی سلاح میخوا...
_نه نمیتونی بپرسی. و به هیچ کس هم چیزی نمیگی. حتی به ویکتور. این یه درخواست نبود، یه تهدید بود.
_ب...بله.
سباستین راه میوفته و سرباز رو پشت سرش میزاره. باید برای مواقع اضطراری ادامه بشه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
وارد انبار میشه با خودش میگه که یه چیز دم دستی کافیه ، فعلا باید بعد از درست کردن اوضاع اینجا بره پیش ساتسوجین .
یه کلت یه نارنجک و سه تا خشاب اضافه فکر میکنم کافی باشه .
سریع از انبار میاد بیرون انگار که کسی متوجه نشده . بعد یه سمت سرباز میره و میگه :« منم ببر به سالنی که زخمی ها اونجان .» سرباز سباستین رو به اونجا هدایت میکنه و اونم لنگان لنگان پشت سرش میره .
بعد از اینکه به اونجا رسیدن ، یهو موجی بزرگی از بوی خون و ضدعفونی کننده مشامش رو پر میکنه سر تا سر سالن در سده از آدمای زخمی تعدادشون به حدود صد نفر میرسه نه کمتر نه بیشتر عدد بزرگیه اگه کارلوس دوباره تصمیم حمله بگیره اوضاع بد تر این میشه .چهره تو هم میکشه و بعد نگاهی به اطراف میندازه نگاهش از بین بدن های زخمی رد میشه تا دنبال ویکتور برگرده و دست آخر کنار بدن یه مرد که از ناحیه پهلو آسیب دیده متوقف میشه لنگان لنگان خودشو به ویکتور میرسونه . بالای سر مرد زخمی می ایسته نگاهی بهش میندازه و بعد روی زانوش خم میشه و زخمش رو وارسی میکنه عمیقه باید بقیه بخوره و خون زیادی از دست داده سباستین از ویکتور میخواد که سریع جعبه کمک های اولیه رو براش بیاره و بعد زخم مرد رو به سرعت پانسمان میکنه و جلوی خون ریزی رو میگیره قطرات عرق پیشونیش رو پوشانده با ساعدش پاکشون میکنه و بعد باخودش میگه :« تا من اینجام هیچکدومتون نمی میرید.»
و بعد می ایسته و رو به ویکتور میگه :« اطلاعاتی که ازت خواستم رو جمع کردی ؟»
ویکتور دسته ای برکه به سباستین میده و جواب میده :« بله در مجموع صد نفر به مبارزه رفتن که از اونا تقریبا همشون زخمی شدن .»
_ و تعداد کشته ها؟
_ ده نفر .
_ که اینطور، به کسایی که با دستور من اومدن اینجا مجوز ورود بده تا این سرباز هارو درمان کنه و یه اتاق دیگه برای امیلی میخوام .
_ الساعه انجام میشه ، خودت نیاز به مراقبت نداری ؟
_ نه .
https://eitaa.com/satsojen/3881
_پس من دیگه میرم
_صبر کن.موتورم کجاست؟
_نمیدونم بهت بگم.امیلی بهت گفت نباید بزارم فرار...
_فرار نمیکنم. یه کاری دارم که باید بهش رسیدگی کنم و بعد برمیگردم.
_ولی...
_سوالم رو جواب بده. نمیخوام تکرارش کنم.
_اگه برنگردی، میام پیدات میکنم و...
_باشه باشه،حالا منو ببر پیش موتورم و بس کن
_از این طرف
ویکتور سباستین رو به سمت جایی میبره که موتور رو به اونجا جابه جا کردن
_کجا میری؟
_لازم نیست بدونی
بعد سوار موتور میشه،روشنش میکنه و از ویکتور دور میشه.
_باعرضه باش...
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین با موتور سریع به سمت خونه اش بر میگرده ، سرعت موتور زیاده و باد رو به صورتش میکوبه .
باد از اینکه جلوی در خونه توقف میکنه به کمک عصاش می ایسته و نگاهی به خونه میندازه مثل اینکه سالمه ، جلو میره و در میانه چند دقیقه میگذره و بعد ساتسوجین درو باز میکنه نگاهش پریشون و سردرگمه و به محض دیدن سباستین جلو میاد تا در آغوش بگیرتش ولی سباستین خودشو عقب میکشه با این حال نمیتونه در بره و ساتسوجین دستاشو دور سباستین حلقه میکنه و یه بغل محکم ازش میگیره البته که سباستین سعی میکنه از دستش خلاص بشه چون درد زیادی به دنده های شکسته اش وارد میشه .
ساتسوجین با شنیدن فریاد کوتاه و خفه عقب میره و نگاهی به سباستین میندازه و میگه :« ب.. ببخشید... خوبی؟»
_ خوبم نگران نباش .
_ معذرت میخوام ... حواسم به زخم شونه ات نبود . کجا بودی ؟ امیلی کجاست ؟
_ من ... رفته بودم اطلاعات کسایی که بهمون حمله کردن رو به دست بیارم که او راه یکم مشغول شدم .
_ امیلی کجاست ؟بعد از اینکه فهمید رفتی پشت سرت اومد تا پیدات کنه .
_ اون ... اون حالش خوبه .
_ خب بیا بشین ، چرا نمیای داخل خونه؟
_ باید برم ساتسوجین فقط اومده بودم ببینم سالم... اومده بودم که یه چیزی بردارم همین .
_ خب... باشه .
سباستین به ساتسوجین نگفت که چه اتفاقی براش افتاده که امیلی کیه و اون قضایا چرا براشون اتفاق افتاد فقط راهشو کشید سمت اتاقش و موبایل خودشو برداشت و بلافاصله از خونه بیرون رفت تا سوار موتورش بشه و قبل از اون به ساتسوجین گفت :« همین جا بمون ، برمیگردم . »
سباستین سوار موتورش شد و برگشت . شب شده بود مجبور بود شب رو اون جا سپری کنه تا بهش شک نکنن میخواست وارد اتاق امیلی بشه که ویکتور جلوشو گرفت و گفت :« منتقلش کردم یه اتاق دیگه .خودت هم امشب اتاق کنارش میخوابی .کار دیگه ای داشتی بهم بگو. »
https://eitaa.com/satsojen/3890
این تغییر رفتار ۱۸٠ درجه ویکتور باعث میشه سباستین کمی بهش شک کنه،اما به روی خودش نمیاره.
_باشه. شب خوش.
_شب خوش.
سباستین وارد اتاق جدیدی که ویکتور بهش نشون میده میشه و در رو پشت سرش میبنده. امیلی هنوز بیدار نشده که این یکم نگران کنندست. ولی سباستین خسته تر از اونیه که بتونه بیدار بمونه و فکر کنه. با عصاش اروم اروم به سمت تختی که مقابل تخت امیلی اون ور اتاق قرار داره میره.درد دنده هاش کم شدن ولی هنوز هستن. روی تخت دراز میکشه و کمی بعد خوابش میبره.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
از لحظه ای که چشماشو میبنده یه رویا شروع میشه یه رویا که همیشه همراهشه : وقتایی هم که هیچ صدایی نیست صدای سکوت از همه بلند تره ، با این حال توس مغز سباستین هیچوقت ساکت نبوده . همیشه کابوس هاش هستن که دوره اش کنند کابوس های که از در و دیوار میریزن تا سباستین رو خفه کنند. و بین اون همه یکی شون بی وقفه تو ذهنش تکرار میشه به خاطره دردناک تو بچگی و یه عالمه حرف بی معنی حرفایی که زخم سون عمیق تر از چیزین که تصور بشه کرد .
_ تو به درد نخوری .
_ بی عرضه .
_ حقته که بمیری
_ زندگیت بی ارزشه
_ زنده و مرده بودنت مهم نیست
_ حتی اگه یه روز بمیری هم کسی متوجه نمیشه.
_ تو لیاقت زندگی رو نداری .
_ یه اشغالی مثل تو باید از روی زمین محو بشه .
سباستین یهو چشماشو باز میکنه عرق سرد روی پیشونیش نقش بسته ولی با ابراز کردن چشماش دیگه اون صداها نیستن ...
چرا هستن ...
ولی....
کمتر شدن...
سباستین نفس نفس میزد اطراف ش تار بود تا اینکه متوجه میشه صبح شده
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
https://eitaa.com/satsojen/3891
به تخت امیلی نگاه میکنه و در کمال تعجب مبینه هنوز خوابه.نگران میشه و میخواد بلند شه تا تب امیلی رو چک کنه که با کوچک ترین تکون درد دنده هاش بهش هجوم میارن.سعی میکنه بلند بشه ولی واقعا دردِ طاقت فرساییه. به هر زور و زحمتی شده به کمک عصاش بلند میشه و اهسته به سمت امیلی میره. دستش رو میزاره رو پیشونی امیلی. تب خیلی خفیفه. بعد دستای امیلی رو میگیره...و شوکه میشه. دستاش جورین که انگار همین الان از فریزر در اومدن.میره تا رولان رو خبر کنه، هم برای زخم خودش هم اون.
#امیلی
~~~~~~~~~~
از اتاق بیرون میره و به سرباز کنار اتاق که نگهبانی میده میگه که رولان رو سریع بیاره به اون اتاق .
ده دقیقه بعد رولان میرسه ، درو باز میکنه و وارد میشه . اول به سمت سباستین میره و ازش میپرسه :« برای چی خواستید بیام؟»
سباستین که روی لبه تخت نشسته بود سرشو بالا میکنه به سختی با عصا. می ایسته و کنار تخت امیلی میره و میگه :« امیلی تب داره اما دستاش سرده.مبخوام معاینه اش کنی اینبار دقیق تر . »
رولان سر تکون میده و شروع میکنه بعد از مرحله آخر که چک کردن ضربان قلب امیلی با اون گوشی پزشکی روی گردنشه ، رو به سباستین میگه :« دلم میخواد باهات روراست باشم .اما قبلش یه سوال ازت دارم. »
_ رک و واضح حرفت رو بگو.
_ قابل اعتمادی ؟
_ منظورت چیه ؟
_ همین کافیه ، هر چند نیاز نبود سوال رو بپرسم چون نگاه امیلی وقتی که راجع به شرایط تو بهش گفتم رو کامل دیدم و مطمئنم که بهت اعتماد داره ، شایدم چیز دیگه با این حال فکر نکنم از یه امین براش کمتر باشی.
_ ادامه بده.
_ ارباب قبلا هم توی این وضعیت بوده ، اما فقط یه بار و فقط من ازش خبر دارم . با این حال چیزی که الان میخوام باهات در میون بذارم فراتر از عقل و منطق انسانیه. پس ازت میخوام درکش کنی.
_ راحت به چی صحبت میکنی ؟
_ خانواده امیلی جزو مشهور ترین و با اصالت ترین خانواده بین ده خاندان برتره. که این یعنی چیزی فراتر از اصالت و خون پاک گیرشون میاد .
_ خب ؟
_ یه آواز ، یه رسم چیزی که دویست و پنجاه ساله بین اعضای این خونواده دست به دست شده و از هر نسل به بعدی منتقل میشه . یه آواز خاص که با سنت های قدیمی این خاندان گره خورده که میتونه در هر راهی استفاده بشه.
_ جادو .
_ نه اون جادو نیست با این حال ماهیت ش رو داره .
_ اینا چه ربطی به وضعیت الان امیلی داره ؟
_ اگر کسی که اون آواز رو میخونه از لحاظ روحی تمرکز نداشته باشه یا از لحاظ جسمی در سلامت کامل نباشه این تبسم اون رو به چهار روز خواب فرو میبره . خوابی بیدار شدن ازش محاله مگر اینکه صاحب تلسم اینو بخواد .
_ که اینطور.
_ ببین ممکنه سخت بتونی درکش کنی چون درک مسئله به این بزرگی زمان بره ولی میخوام که سعی تو بکنی و این ...
_ متوجه شدم نیاز نیست بیشتر توضیح بدی .
_ بسیار خب من میرم چند تا وسیله بیارم تا تب شو بیارم پایین و تو چیزی لازم نداری ؟
_من ...
سباستین اول میخواست راجع به دنده های شکسته اش بگه اما بعد سریع منصرف شد ، نمیدونستم چرا اما از اینکه ضعف ش رو به بقیه نشون بده میترسید .
اگه میفهمیدن ضعیف شده و میخواستن بکشنش زندگی ساتسوجین و امیلی چی میشدن؟
نمیتونست همچین ریسکی کنه. برای همین جواب داد :« نه خوبم . »
_ اما به نظر نمیاد ...
— خوبم .
https://eitaa.com/satsojen/3911
رولان باشه ای میگه و میره که وسایلی که میخواستو بیاره.سباستین تصمیم میگیره فعلا چیزی درباره دنده هاش به رولان نگه. چند دقیقه بعد رولان با یه جعبه تو دستش برمیگرده و کنار امیلی میشینه.
_با هم دیگه نسبت خاصی دارین؟
_چی؟
_تو و امیلی رو میگم.
_نه. حتی دوست هم محسوب نمیشیم. نهایتا همکار.
_عجیبه که این فداکاری رو واست کرده.
_راجب چی حرف میزنی.
_خب، عجیبه که به خاطر تو، با اینکه خودش حالش خوب نبود از قدرتش استفاده کرده.
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ادامه:
سباستین متوجه پوزخند کوچکی که رولان بعد از حرف اخرش میزنه میشه.
_که چی؟ میخوای چی رو بگی؟
_خب...لابد خیلی برات ارزش قائل بوده که حاضر شده قدرت رو از بدن خودش خارج کنه و به جسم تو بفرسته.
_یعنی.. داری میگی با این اواز قدرت خود شخص گرفته میشه و به شخص مورد نظر برای بهبودش داده میشه؟
_اوهوم. دقیقا. و برام عجیبه چرا تو...خب میدونی... تو... چندان با ارزش نیس...(با پوزخند)
سباستین حرف رولان رو قطع میکنه.
_دهنتو ببند، کارتو بکن و گورتو گم کن.
#امیلی
~~~~~~~~~~
واو