eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
53 دنبال‌کننده
174 عکس
450 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/3881 _پس من دیگه میرم _صبر کن.موتورم کجاست؟ _نمیدونم بهت بگم.امیلی بهت گفت نباید بزارم فرار... _فرار نمیکنم. یه کاری دارم که باید بهش رسیدگی کنم و بعد برمیگردم. _ولی... _سوالم رو جواب بده. نمیخوام تکرارش کنم. _اگه برنگردی، میام پیدات میکنم و... _باشه باشه،حالا منو ببر پیش موتورم و بس کن _از این طرف ویکتور سباستین رو به سمت جایی میبره که موتور رو به اونجا جابه جا کردن _کجا میری؟ _لازم نیست بدونی بعد سوار موتور میشه،روشنش میکنه و از ویکتور دور میشه. _باعرضه باش... ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین با موتور سریع به سمت خونه اش بر میگرده ، سرعت موتور زیاده و باد رو به صورتش میکوبه . باد از اینکه جلوی در خونه توقف می‌کنه به کمک عصاش می ایسته و نگاهی به خونه میندازه مثل اینکه سالمه ، جلو می‌ره و در میانه چند دقیقه میگذره و بعد ساتسوجین درو باز می‌کنه نگاهش پریشون و سردرگمه و به محض دیدن سباستین جلو میاد تا در آغوش بگیرتش ولی سباستین خودشو عقب می‌کشه با این حال نمیتونه در بره و ساتسوجین دستاشو دور سباستین حلقه می‌کنه و یه بغل محکم ازش میگیره البته که سباستین سعی می‌کنه از دستش خلاص بشه چون درد زیادی به دنده های شکسته اش وارد میشه . ساتسوجین با شنیدن فریاد کوتاه و خفه عقب می‌ره و نگاهی به سباستین میندازه و میگه :« ب.. ببخشید... خوبی؟» _ خوبم نگران نباش . _ معذرت می‌خوام ... حواسم به زخم شونه ات نبود . کجا بودی ؟ امیلی کجاست ؟ _ من ... رفته بودم اطلاعات کسایی که بهمون حمله کردن رو به دست بیارم که او راه یکم مشغول شدم . _ امیلی کجاست ؟بعد از اینکه فهمید رفتی پشت سرت اومد تا پیدات کنه . _ اون ... اون حالش خوبه . _ خب بیا بشین ، چرا نمیای داخل خونه؟ _ باید برم ساتسوجین فقط اومده بودم ببینم سالم... اومده بودم که یه چیزی بردارم همین . _ خب... باشه . سباستین به ساتسوجین نگفت که چه اتفاقی براش افتاده که امیلی کیه و اون قضایا چرا براشون اتفاق افتاد فقط راهشو کشید سمت اتاقش و موبایل خودشو برداشت و بلافاصله از خونه بیرون رفت تا سوار موتورش بشه و قبل از اون به ساتسوجین گفت :« همین جا بمون ، برمی‌گردم . » سباستین سوار موتورش شد و برگشت . شب شده بود مجبور بود شب رو اون جا سپری کنه تا بهش شک نکنن میخواست وارد اتاق امیلی بشه که ویکتور جلوشو گرفت و گفت :« منتقلش کردم یه اتاق دیگه .خودت هم امشب اتاق کنارش می‌خوابی .کار دیگه ای داشتی بهم بگو. »
https://eitaa.com/satsojen/3890 این تغییر رفتار ۱۸٠ درجه ویکتور باعث میشه سباستین کمی بهش شک کنه،اما به روی خودش نمیاره. _باشه. شب خوش. _شب خوش. سباستین وارد اتاق جدیدی که ویکتور بهش نشون میده میشه و در رو پشت سرش میبنده. امیلی هنوز بیدار نشده که این یکم نگران کنندست. ولی سباستین خسته تر از اونیه که بتونه بیدار بمونه و فکر کنه. با عصاش اروم اروم به سمت تختی که مقابل تخت امیلی اون ور اتاق قرار داره میره.درد دنده هاش کم شدن ولی هنوز هستن. روی تخت دراز میکشه و کمی بعد خوابش میبره. ~~~~~~~~~~~~~~ از لحظه ای که چشماشو می‌بنده یه رویا شروع میشه یه رویا که همیشه همراهشه : وقتایی هم که هیچ صدایی نیست صدای سکوت از همه بلند تره ، با این حال توس مغز سباستین هیچوقت ساکت نبوده . همیشه کابوس هاش هستن که دوره اش کنند کابوس های که از در و دیوار میریزن تا سباستین رو خفه کنند. و بین اون همه یکی شون بی وقفه تو ذهنش تکرار میشه به خاطره دردناک تو بچگی و یه عالمه حرف بی معنی حرفایی که زخم سون عمیق تر از چیزین که تصور بشه کرد . _ تو به درد نخوری . _ بی عرضه . _ حقته که بمیری _ زندگیت بی ارزشه _ زنده و مرده بودنت مهم نیست _ حتی اگه یه روز بمیری هم کسی متوجه نمیشه. _ تو لیاقت زندگی رو نداری . _ یه اشغالی مثل تو باید از روی زمین محو بشه . سباستین یهو چشماشو باز می‌کنه عرق سرد روی پیشونیش نقش بسته ولی با ابراز کردن چشماش دیگه اون صداها نیستن ... چرا هستن ... ولی.... کمتر شدن... سباستین نفس نفس میزد اطراف ش تار بود تا اینکه متوجه میشه صبح شده
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
سلام ببخشید امروز نبودم به احترام آقا امروز چیزی نداشتم .
https://eitaa.com/satsojen/3891 به تخت امیلی نگاه میکنه و در کمال تعجب مبینه هنوز خوابه.نگران میشه و میخواد بلند شه تا تب امیلی رو چک کنه که با کوچک ترین تکون درد دنده هاش بهش هجوم میارن.سعی میکنه بلند بشه ولی واقعا دردِ طاقت فرساییه. به هر زور و زحمتی شده به کمک عصاش بلند میشه و اهسته به سمت امیلی میره. دستش رو میزاره رو پیشونی امیلی. تب خیلی خفیفه. بعد دستای امیلی رو میگیره...و شوکه میشه. دستاش جورین که انگار همین الان از فریزر در اومدن.میره تا رولان رو خبر کنه، هم برای زخم خودش هم اون. ~~~~~~~~~~ از اتاق بیرون می‌ره و به سرباز کنار اتاق که نگهبانی میده میگه که رولان رو سریع بیاره به اون اتاق . ده دقیقه بعد رولان میرسه ، درو باز می‌کنه و وارد میشه . اول به سمت سباستین می‌ره و ازش می‌پرسه :« برای چی خواستید بیام؟» سباستین که روی لبه تخت نشسته بود سرشو بالا می‌کنه به سختی با عصا. می ایسته و کنار تخت امیلی می‌ره و میگه :« امیلی تب داره اما دستاش سرده.مبخوام معاینه اش کنی اینبار دقیق تر . » رولان سر تکون میده و شروع می‌کنه بعد از مرحله آخر که چک کردن ضربان قلب امیلی با اون گوشی پزشکی روی گردنشه ، رو به سباستین میگه :« دلم میخواد باهات روراست باشم .اما قبلش یه سوال ازت دارم. » _ رک و واضح حرفت رو بگو. _ قابل اعتمادی ؟ _ منظورت چیه ؟ _ همین کافیه ، هر چند نیاز نبود سوال رو بپرسم چون نگاه امیلی وقتی که راجع به شرایط تو بهش گفتم رو کامل دیدم و مطمئنم که بهت اعتماد داره ، شایدم چیز دیگه با این حال فکر نکنم از یه امین براش کمتر باشی. _ ادامه بده. _ ارباب قبلا هم توی این وضعیت بوده ، اما فقط یه بار و فقط من ازش خبر دارم . با این حال چیزی که الان می‌خوام باهات در میون بذارم فراتر از عقل و منطق انسانیه. پس ازت می‌خوام درکش کنی. _ راحت به چی صحبت می‌کنی ؟ _ خانواده امیلی جزو مشهور ترین و با اصالت ترین خانواده بین ده خاندان برتره. که این یعنی چیزی فراتر از اصالت و خون پاک گیرشون میاد . _ خب ؟ _ یه آواز ، یه رسم چیزی که دویست و پنجاه ساله بین اعضای این خونواده دست به دست شده و از هر نسل به بعدی منتقل میشه . یه آواز خاص که با سنت های قدیمی این خاندان گره خورده که می‌تونه در هر راهی استفاده بشه. _ جادو . _ نه اون جادو نیست با این حال ماهیت ش رو داره . _ اینا چه ربطی به وضعیت الان امیلی داره ؟ _ اگر کسی که اون آواز رو میخونه از لحاظ روحی تمرکز نداشته باشه یا از لحاظ جسمی در سلامت کامل نباشه این تبسم اون رو به چهار روز خواب فرو می‌بره . خوابی بیدار شدن ازش محاله مگر اینکه صاحب تلسم اینو بخواد . _ که اینطور. _ ببین ممکنه سخت بتونی درکش کنی چون درک مسئله به این بزرگی زمان بره ولی می‌خوام که سعی تو بکنی و این ... _ متوجه شدم نیاز نیست بیشتر توضیح بدی . _ بسیار خب من میرم چند تا وسیله بیارم تا تب شو بیارم پایین و تو چیزی لازم نداری ؟ _من ... سباستین اول میخواست راجع به دنده های شکسته اش بگه اما بعد سریع منصرف شد ، نمیدونستم چرا اما از اینکه ضعف ش رو به بقیه نشون بده میترسید . اگه میفهمیدن ضعیف شده و میخواستن بکشنش زندگی ساتسوجین و امیلی چی میشدن؟ نمیتونست همچین ریسکی کنه. برای همین جواب داد :« نه خوبم . » _ اما به نظر نمیاد ... — خوبم .
https://eitaa.com/satsojen/3911 رولان باشه ای میگه و میره که وسایلی که میخواستو بیاره.سباستین تصمیم میگیره فعلا چیزی درباره دنده هاش به رولان نگه. چند دقیقه بعد رولان با یه جعبه تو دستش برمیگرده و کنار امیلی میشینه. _با هم دیگه نسبت خاصی دارین؟ _چی؟ _تو و امیلی رو میگم. _نه. حتی دوست هم محسوب نمیشیم. نهایتا همکار. _عجیبه که این فداکاری رو واست کرده. _راجب چی حرف میزنی. _خب، عجیبه که به خاطر تو، با اینکه خودش حالش خوب نبود از قدرتش استفاده کرده. ادامه داره ~~~~~~~~~~~~~~
ادامه: سباستین متوجه پوزخند کوچکی که رولان بعد از حرف اخرش میزنه میشه. _که چی؟ میخوای چی رو بگی؟ _خب...لابد خیلی برات ارزش قائل بوده که حاضر شده قدرت رو از بدن خودش خارج کنه و به جسم تو بفرسته. _یعنی.. داری میگی با این اواز قدرت خود شخص گرفته میشه و به شخص مورد نظر برای بهبودش داده میشه؟ _اوهوم. دقیقا. و برام عجیبه چرا تو...خب میدونی... تو... چندان با ارزش نیس...(با پوزخند) سباستین حرف رولان رو قطع میکنه. _دهنتو ببند، کارتو بکن و گورتو گم کن. ~~~~~~~~~~ واو
نه می‌دونی یه نقشه بهتر دارم
ادامه ... چهره رولان بی رحمانه میشه ، با تهدید با هر کلمه ضربه ای به شونه سباستین میزنه و میگه :« من دهنمو ببندم ؟ تویی که اینجا اضافی ، یه به درد نخور اشغال که فقط خرابی بیشتر به بار آورده . تو وجودت دردسره . تو نحسی. » سباستین میخواد که جوابشو بده اما زبون ش حرکت نمیکنه فکش قفل کرده و ید تر از اون مغزش هم به سختی فرمان میده . رولان بعد از زدن همه اون حرفا با تهدید و خونی که جلوی چشماشو گرفته بود به سمت در می‌ره و دستشو دور دستگیره حلقه می‌کنه اما قبل از اینکه بچرخوندش برمیگرده و برای آخرین بار نگاهی به سباستین میندازه و میگه :« رقت انگیز اکه اون بمیره مقصرش تویی . » و بعد بیرون میره و درو با صدای محکمی می‌بنده . چهره سباستین حرکت نمیکنه نمیدونه چرا قبلا هم این حرفا رو بهش میزدن ، خانواده اش ، بچه های توی کوچه ، همسایه ها و حتی همکارای خودش برای همین همیشه انفرادی کار میکرد . اوت حرفا براش جدید نبودن اما انکار این دفعه تیزی اون حرفا عمیق تر توی قلبش مغزش و پوست و استخونش فرو می‌ره . سباستین سعی می‌کنه راه بره و بره سمت تخت خودش تا یکم بشینه درد توی کل بدنش پخش شده اما معلوم نیست درد مال کدوم قسمت بدنشه ؛ روح یا جسم . بدم اول رو بر نداشته روی زانو هاش میفته تازه اون موقع است که متوجه میشه داره آروم نفس نفس می‌ره مثل اینکه الان دیگه حتی به زور چیزیو حس می‌کنه. ولی یه چیزی دردش بیشتر شده ، قلبش . بیشتر از همیشه میتپه . بیشتر از همیشه سعی داره از بدنش بزنه بیرون . بیشتر از همیشه میخواد سباستین رو بکشه . وقتی سباستین روی زانو هاش خم میشه تکه ای دنده های شکسته اش توی شش هاش فرو می‌ره و باعث میشه یکم خون بالا بیاره . خون روی زمین روبروی سباستین می‌ریزه اون قدری شفافه که سباستین می‌تونه چهره رقت انگیز خودشو توش ببینه . سباستین برای ایستادن تقلا می‌کنه به عصاش تکیه می‌کنه باید از جاش بلند بشه وگرنه اون تیکه استخون بیشتر فرو می‌ره و اونو تا مرز مرگ می‌رسونه. سباستین به سختی می ایسته ، تلو تلو خوران به سمت تختش می‌ره و گوشه اون میشینه . سرفه می‌کنه ... خون آستین شو کثیف می‌کنه ... سعی می‌کنه پاکش کنه ... ولی غلیظ تر از این حرفاست ... حرفت از لحظه ای که رولان رفته پست سر هم توی سرش تکرار میشن ... داره دیوونه اش می‌کنه ... تق تق . صدایی از پشت در سباستین رو متوجه خودش می‌کنه . سباستین تحول می‌کنه بیا تو. سربازی که پشت در بود با یه ظرف پر آب و دو تا حوله میاد تو ، از سباستین می‌پرسه کجا بذاردشون و سباستین میگه کنار تخت امیلی . سرباز می‌ره ... همه چی شبیه یه نجوا به نظر میرسه ... نجوا های پر تکرار ... نجوا های که تمومی ندارن ... سباستین دوباره خودشو مجبور می‌کنه بایسته به سمت تخت امیلی می‌ره یه صندلی از گوشه اتاق میاره و کنار تخت می‌ذاره ، روش صندلی چند ثانیه ای لم میده و بعد تب امیلی رو دوباره پایین میاره .
https://eitaa.com/satsojen/3926 سباستین دستمال رو خیس میکنه و با دقت روی پیشونی امیلی میزاره. کمی به حرف های رولان فکر میکنه. به اون اواز، به امیلی. با خودش فکر میکنه«نه ، من و اون دوست نیستیم. حتی همکار هم حساب نمیشیم. بیشتر شبیه دشمن هم دیگه میمونیم.»و بعد یاد موقعی میوفته که امیلی تو خونش زخم هاشو می بست. جوری که سباستین رو نگاه میکرد، نفرت نبود، بیشتر شبیه ترحم بود.و بعد تصمیم میگیره بعد از اینکه امیلی به هوش اومد و بیدار شد، هر جور شده بفهمه چرا همون موقع که پیشش بود کاری نکرده. ~~~~~~ سباستین کل روز رو صرف پایین آوردن تب امیلی می‌کنه شب که به نیمه میرسه یه سرباز رو به جای خودش می‌ذاره ، در خواست یه کت و شلوار می‌کنه و بعد از پوشیدن ش به سمت سالنی که توش زخمی ها هستن می‌ره . ویکتور هم اونجاست ، به محض دیدن سباستین تعظیم کوتاهی می‌کنه و میگه :« حالش چطوره ؟» _ بد نیست ، زمان ... بیشتری میخواد. _ که اینطور منم یه سری اطلاعات جدید دارم . سباستین نگاهی به اطراف میندازه تعداد کسایی که داخل سالن بودن کمتر شده کمتر از پنجاه نفر ، به ویکتور میگه :« بگو . » _ خب بیشتر زخمیا تقریبا حالشون خوب شده و دارن تمرین میکنن . در مورد کشته ها هم منتظر دستور شما هستم . _ یه مراسم باشکوه برگزار کنید . _ خودتون شرکت میکنید ؟ _ اره . _ سوال دیگه ای دارید ، قربان ؟ _ سه تا دکتری که خبر کردم کجان؟ _ بعد از تموم شدن کارشون رفتن . _ خوبه ، منو به اتاق امیلی ببر . قیافه ویکتور یهو عوض میشه و با خشم سباستین رو نگاه می‌کنه :« تا الان هر چی گفتی چیزی نگفتم ولی حد خودتو بدون سباستین ، جایگاه امیلی چیزی نیست که تو لایق ش باشی .فکر ریاست رو از سرت بیرون کن .» سباستین درد را در قلبش می کرد انگار که سوزنی در قلبش فرو رفته باشد اما آن را نادیده گرفت و گفت :« همچین فکری نمیکنم . فقط می‌خوام تا وقتی بیدار میشه همه چی مرتب باشه . » _ خوبه ، اجازه ورود به اتاق رو نداری . چیزی خواستی برات میارم . مراسم خاکسپاری هم فردا صبحه. _ باشه . سباستین بدون هیچ حرفی دیگری قبل از اینکه ویکتور چیزی بگوید رفت . به سمت همان اتاق که شاید تنها راه نجاتش از آن همه فکر بود شاید هم قتلگاهش. با عجله وارد اتاق شد و به سربازی که تب امیلی را پایین می آورد گفت که بیرون برود و بعد روی صندلی کنار تخت امیلی نشست .
https://eitaa.com/satsojen/3939 ای بابا چشم زنده میمونم به طبیعت کمک کنم🤡 ~~~~~~~~~~~~~~ آفرین خوووووبه
https://eitaa.com/satsojen/3940 خداوند سایه ویکتور را از سرمان کم کند ~~~~~~~~~~~~~~ امین به حق پنج تن