https://eitaa.com/satsojen/3935
چرا ترسید-
نه جدی خوشم اومدم خوب بود
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
امم مرسی
https://eitaa.com/satsojen/3933
اهان مرسی
جمله اخرتو نوشته بودی "و بعد از امیلی رو دوباره پایین میاره ." واسه همین یکم گیج شدم ببخشید
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
کلمه تب جا مونده بود
https://eitaa.com/satsojen/3934
وای🤣
هروقت خوابت اومدم برو بخواب ها میتونیم فردا ادامه بدیم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
باید تا اذان بیدار باشم
نمیشه همینطو که خوابم یه نفر بیاد منو بدزده بعد ببره بکشتم-
اصلا چرا بدزده همونجا دخلمو بیاره-
برام واقعیت یا داستان هم فرقی نداره فقط زود کارشو تموم کنه و بره🤡
#امیلی
~~~~~~
نه تو باید زنده بمونی تا برای شکنجه ... چیزه گل کاری کمکم کنی🤡
https://eitaa.com/satsojen/3926
سباستین دستمال رو خیس میکنه و با دقت روی پیشونی امیلی میزاره. کمی به حرف های رولان فکر میکنه. به اون اواز، به امیلی. با خودش فکر میکنه«نه ، من و اون دوست نیستیم. حتی همکار هم حساب نمیشیم. بیشتر شبیه دشمن هم دیگه میمونیم.»و بعد یاد موقعی میوفته که امیلی تو خونش زخم هاشو می بست. جوری که سباستین رو نگاه میکرد، نفرت نبود، بیشتر شبیه ترحم بود.و بعد تصمیم میگیره بعد از اینکه امیلی به هوش اومد و بیدار شد، هر جور شده بفهمه چرا همون موقع که پیشش بود کاری نکرده.
#امیلی
~~~~~~
سباستین کل روز رو صرف پایین آوردن تب امیلی میکنه شب که به نیمه میرسه یه سرباز رو به جای خودش میذاره ، در خواست یه کت و شلوار میکنه و بعد از پوشیدن ش به سمت سالنی که توش زخمی ها هستن میره .
ویکتور هم اونجاست ، به محض دیدن سباستین تعظیم کوتاهی میکنه و میگه :« حالش چطوره ؟»
_ بد نیست ، زمان ... بیشتری میخواد.
_ که اینطور منم یه سری اطلاعات جدید دارم .
سباستین نگاهی به اطراف میندازه تعداد کسایی که داخل سالن بودن کمتر شده کمتر از پنجاه نفر ، به ویکتور میگه :« بگو . »
_ خب بیشتر زخمیا تقریبا حالشون خوب شده و دارن تمرین میکنن . در مورد کشته ها هم منتظر دستور شما هستم .
_ یه مراسم باشکوه برگزار کنید .
_ خودتون شرکت میکنید ؟
_ اره .
_ سوال دیگه ای دارید ، قربان ؟
_ سه تا دکتری که خبر کردم کجان؟
_ بعد از تموم شدن کارشون رفتن .
_ خوبه ، منو به اتاق امیلی ببر .
قیافه ویکتور یهو عوض میشه و با خشم سباستین رو نگاه میکنه :« تا الان هر چی گفتی چیزی نگفتم ولی حد خودتو بدون سباستین ، جایگاه امیلی چیزی نیست که تو لایق ش باشی .فکر ریاست رو از سرت بیرون کن .»
سباستین درد را در قلبش می کرد انگار که سوزنی در قلبش فرو رفته باشد اما آن را نادیده گرفت و گفت :« همچین فکری نمیکنم . فقط میخوام تا وقتی بیدار میشه همه چی مرتب باشه . »
_ خوبه ، اجازه ورود به اتاق رو نداری . چیزی خواستی برات میارم . مراسم خاکسپاری هم فردا صبحه.
_ باشه .
سباستین بدون هیچ حرفی دیگری قبل از اینکه ویکتور چیزی بگوید رفت . به سمت همان اتاق که شاید تنها راه نجاتش از آن همه فکر بود شاید هم قتلگاهش.
با عجله وارد اتاق شد و به سربازی که تب امیلی را پایین می آورد گفت که بیرون برود و بعد روی صندلی کنار تخت امیلی نشست .
https://eitaa.com/satsojen/3939
ای بابا چشم زنده میمونم به طبیعت کمک کنم🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
آفرین خوووووبه
https://eitaa.com/satsojen/3940
خداوند سایه ویکتور را از سرمان کم کند
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
امین به حق پنج تن
https://eitaa.com/satsojen/3938
باشه پس منم تا همون موقع میمونم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اوکی
https://eitaa.com/satsojen/3940
سباستین شروع میکنه به حرف زدن، ولی اروم تا از بیرون صداش رو نشنون.
_میدونی، ویکتور بهم حس خوبی نمیده. فقط چون فهمیدم مدت زیادیه نوچه ی تو بوده کمی بهش اعتماد کردم، ولی هنوزم حس میکنم یه کاسه ای زیر نیم کاسشه. و...در مورد حرفی که رولان زد. دوست دارم وقتی بیدار شدی از زبون خودت بشونم. اینکه چرا منو نجات دادی، وقتی میدونستی خودت قراره به این روز بیوفتی. اگه الان میتونستی، حتما بهم میگفتی که نفزت انگیزم و یه سیلی مهمونم میکردی. ولی الان کسی که ضعیف شده، تو هستی
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
صدای سباستین آروم تر از همیشه شد :« میدونی شاید قبلا دشمن هم بودیم ولی هیچوقت نخواستم آسیب ببینی . »
سباستین تا صبح کنار امیلی میمونه و به نوبت تبش رو چک میکنه ، بعد از چند ساعت حدود چهار صبح خوابش میبره .
صبح روز بعد یه سرباز بدون کسب اجازه وارد اتاق میشه و سباستین رو که روی صندلی نشسته خوابش برده بود رو با عجله بیدار میکنه و میگه :« عذر میخوام قربان اما چند تا گروه کوچیک از بخش شرقی بهمون حمله کردن . ویکتور به ماموریت رفته نمیدونیم چیکار کنیم .»
سرباز سراسیمه ست اما سباستین آرامش خودش رو حفظ میکنه و سریع عصا شو بر میداره و لنگان لنگان راه میوفته . توی راه از سرباز اطلاعات میگیره :« دقیق توضیح بده . »
_ امروز صبح ساعت سه یه انفجار توی بخش تسلیحات شناسایی شد بزرگ بود ولی خسارت زیادی به بار نیاورد چون تخلیه شده بود ، بعد از نیم ساعت محقق هامون فهمیدن که کار یکی از گروه های کوچک بخش شرقی برای تصرف قلمرو بوده و حدود ده دقیقه پیش حمله اصلی شروع شد . با پهباد و هک حمله رو شروع کردن.
_ چند نفرن؟
_ حدود بیست تا .
_ هکر های بخش رو بگو مشکل هک رو حل و امنیت ساختمان رو دو برابر کنن. نیرو های عملیاتی به جلو برن و جلوی پیشروی رو بگیرن . نیروهای امداد اماده و گروه چک و خنثی بمب رو همین الان آماده باش بده . و در مورد نیرو ها چه امدادی چه هک چه عملیاتی و چه خنثی سازی در صورت مواجه با دردسر بدون دستور وارد عمل بشن .
_ اطاعت قربان .
_ سه تا نگهبان هم برای اتاق امیلی بذار .
_ چشم .
_ هرچه سریع تر هم ویکتور رو خبر کن .
هدایت شده از شماره "۱"
تقدیم به https://eitaa.com/satsojen
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett