eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
53 دنبال‌کننده
179 عکس
450 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/3926 وااااو اون صحنه که دنده رفت تو شش قیافم:😦 ~~~~~~~~~~~~~~ الان بده یا خوب؟
https://eitaa.com/satsojen/3929 منطقیه گاهی برا منم پیش میاد ~~~~~~~~~~~~~~ هیچی دیگه خلاصه زدم تو گوش ساتسوجین گفتم خفه شو بذار زنده بمونم
https://eitaa.com/satsojen/3926 یه سوال امیلی رو از رو تخت پایین اوردی؟ چرا- ~~~~~~ از رو تخت پایین نیومده کهههههه گفتم اون روی تخته و سباستین روی صندلی کنارش
https://eitaa.com/satsojen/3932 واکنش ساتسوجین: داداش من اینجا چیکاره ام اخههه چه گناهی کردممم ~~~~~~~~~~~~~~ به تو چه که بی گناهی ( اثرات بی خوابی)
https://eitaa.com/satsojen/3931 هیچکدوم عالیه ~~~~~~~~~~~~~~ اممم بیشتر ترسیدم
https://eitaa.com/satsojen/3935 چرا ترسید- نه جدی خوشم اومدم خوب بود ~~~~~~~~~~~~~~ امم مرسی
https://eitaa.com/satsojen/3933 اهان مرسی جمله اخرتو نوشته بودی "و بعد از امیلی رو دوباره پایین میاره ." واسه همین یکم گیج شدم ببخشید ~~~~~~~~~~~~~~ کلمه تب جا مونده بود
https://eitaa.com/satsojen/3934 وای🤣 هروقت خوابت اومدم برو بخواب ها میتونیم فردا ادامه بدیم ~~~~~~~~~~~~~~ باید تا اذان بیدار باشم
نمیشه همینطو که خوابم یه نفر بیاد منو بدزده بعد ببره بکشتم- اصلا چرا بدزده همونجا دخلمو بیاره- برام واقعیت یا داستان هم فرقی نداره فقط زود کارشو تموم کنه و بره🤡 ~~~~~~ نه تو باید زنده بمونی تا برای شکنجه ... چیزه گل کاری کمکم کنی🤡
https://eitaa.com/satsojen/3926 سباستین دستمال رو خیس میکنه و با دقت روی پیشونی امیلی میزاره. کمی به حرف های رولان فکر میکنه. به اون اواز، به امیلی. با خودش فکر میکنه«نه ، من و اون دوست نیستیم. حتی همکار هم حساب نمیشیم. بیشتر شبیه دشمن هم دیگه میمونیم.»و بعد یاد موقعی میوفته که امیلی تو خونش زخم هاشو می بست. جوری که سباستین رو نگاه میکرد، نفرت نبود، بیشتر شبیه ترحم بود.و بعد تصمیم میگیره بعد از اینکه امیلی به هوش اومد و بیدار شد، هر جور شده بفهمه چرا همون موقع که پیشش بود کاری نکرده. ~~~~~~ سباستین کل روز رو صرف پایین آوردن تب امیلی می‌کنه شب که به نیمه میرسه یه سرباز رو به جای خودش می‌ذاره ، در خواست یه کت و شلوار می‌کنه و بعد از پوشیدن ش به سمت سالنی که توش زخمی ها هستن می‌ره . ویکتور هم اونجاست ، به محض دیدن سباستین تعظیم کوتاهی می‌کنه و میگه :« حالش چطوره ؟» _ بد نیست ، زمان ... بیشتری میخواد. _ که اینطور منم یه سری اطلاعات جدید دارم . سباستین نگاهی به اطراف میندازه تعداد کسایی که داخل سالن بودن کمتر شده کمتر از پنجاه نفر ، به ویکتور میگه :« بگو . » _ خب بیشتر زخمیا تقریبا حالشون خوب شده و دارن تمرین میکنن . در مورد کشته ها هم منتظر دستور شما هستم . _ یه مراسم باشکوه برگزار کنید . _ خودتون شرکت میکنید ؟ _ اره . _ سوال دیگه ای دارید ، قربان ؟ _ سه تا دکتری که خبر کردم کجان؟ _ بعد از تموم شدن کارشون رفتن . _ خوبه ، منو به اتاق امیلی ببر . قیافه ویکتور یهو عوض میشه و با خشم سباستین رو نگاه می‌کنه :« تا الان هر چی گفتی چیزی نگفتم ولی حد خودتو بدون سباستین ، جایگاه امیلی چیزی نیست که تو لایق ش باشی .فکر ریاست رو از سرت بیرون کن .» سباستین درد را در قلبش می کرد انگار که سوزنی در قلبش فرو رفته باشد اما آن را نادیده گرفت و گفت :« همچین فکری نمیکنم . فقط می‌خوام تا وقتی بیدار میشه همه چی مرتب باشه . » _ خوبه ، اجازه ورود به اتاق رو نداری . چیزی خواستی برات میارم . مراسم خاکسپاری هم فردا صبحه. _ باشه . سباستین بدون هیچ حرفی دیگری قبل از اینکه ویکتور چیزی بگوید رفت . به سمت همان اتاق که شاید تنها راه نجاتش از آن همه فکر بود شاید هم قتلگاهش. با عجله وارد اتاق شد و به سربازی که تب امیلی را پایین می آورد گفت که بیرون برود و بعد روی صندلی کنار تخت امیلی نشست .
https://eitaa.com/satsojen/3939 ای بابا چشم زنده میمونم به طبیعت کمک کنم🤡 ~~~~~~~~~~~~~~ آفرین خوووووبه