سباستین داداش کجا رفتی
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
بین افکار خودم و خودم گم شده بودم
https://eitaa.com/satsojen/3926
وااااو
اون صحنه که دنده رفت تو شش قیافم:😦
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
الان بده یا خوب؟
https://eitaa.com/satsojen/3929
منطقیه گاهی برا منم پیش میاد
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
هیچی دیگه خلاصه زدم تو گوش ساتسوجین گفتم خفه شو بذار زنده بمونم
https://eitaa.com/satsojen/3926
یه سوال
امیلی رو از رو تخت پایین اوردی؟
چرا-
#امیلی
~~~~~~
از رو تخت پایین نیومده کهههههه
گفتم اون روی تخته و سباستین روی صندلی کنارش
https://eitaa.com/satsojen/3932
واکنش ساتسوجین: داداش من اینجا چیکاره ام اخههه چه گناهی کردممم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
به تو چه که بی گناهی
( اثرات بی خوابی)
https://eitaa.com/satsojen/3931
هیچکدوم
عالیه
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اممم بیشتر ترسیدم
https://eitaa.com/satsojen/3935
چرا ترسید-
نه جدی خوشم اومدم خوب بود
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
امم مرسی
https://eitaa.com/satsojen/3933
اهان مرسی
جمله اخرتو نوشته بودی "و بعد از امیلی رو دوباره پایین میاره ." واسه همین یکم گیج شدم ببخشید
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
کلمه تب جا مونده بود
https://eitaa.com/satsojen/3934
وای🤣
هروقت خوابت اومدم برو بخواب ها میتونیم فردا ادامه بدیم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
باید تا اذان بیدار باشم
نمیشه همینطو که خوابم یه نفر بیاد منو بدزده بعد ببره بکشتم-
اصلا چرا بدزده همونجا دخلمو بیاره-
برام واقعیت یا داستان هم فرقی نداره فقط زود کارشو تموم کنه و بره🤡
#امیلی
~~~~~~
نه تو باید زنده بمونی تا برای شکنجه ... چیزه گل کاری کمکم کنی🤡
https://eitaa.com/satsojen/3926
سباستین دستمال رو خیس میکنه و با دقت روی پیشونی امیلی میزاره. کمی به حرف های رولان فکر میکنه. به اون اواز، به امیلی. با خودش فکر میکنه«نه ، من و اون دوست نیستیم. حتی همکار هم حساب نمیشیم. بیشتر شبیه دشمن هم دیگه میمونیم.»و بعد یاد موقعی میوفته که امیلی تو خونش زخم هاشو می بست. جوری که سباستین رو نگاه میکرد، نفرت نبود، بیشتر شبیه ترحم بود.و بعد تصمیم میگیره بعد از اینکه امیلی به هوش اومد و بیدار شد، هر جور شده بفهمه چرا همون موقع که پیشش بود کاری نکرده.
#امیلی
~~~~~~
سباستین کل روز رو صرف پایین آوردن تب امیلی میکنه شب که به نیمه میرسه یه سرباز رو به جای خودش میذاره ، در خواست یه کت و شلوار میکنه و بعد از پوشیدن ش به سمت سالنی که توش زخمی ها هستن میره .
ویکتور هم اونجاست ، به محض دیدن سباستین تعظیم کوتاهی میکنه و میگه :« حالش چطوره ؟»
_ بد نیست ، زمان ... بیشتری میخواد.
_ که اینطور منم یه سری اطلاعات جدید دارم .
سباستین نگاهی به اطراف میندازه تعداد کسایی که داخل سالن بودن کمتر شده کمتر از پنجاه نفر ، به ویکتور میگه :« بگو . »
_ خب بیشتر زخمیا تقریبا حالشون خوب شده و دارن تمرین میکنن . در مورد کشته ها هم منتظر دستور شما هستم .
_ یه مراسم باشکوه برگزار کنید .
_ خودتون شرکت میکنید ؟
_ اره .
_ سوال دیگه ای دارید ، قربان ؟
_ سه تا دکتری که خبر کردم کجان؟
_ بعد از تموم شدن کارشون رفتن .
_ خوبه ، منو به اتاق امیلی ببر .
قیافه ویکتور یهو عوض میشه و با خشم سباستین رو نگاه میکنه :« تا الان هر چی گفتی چیزی نگفتم ولی حد خودتو بدون سباستین ، جایگاه امیلی چیزی نیست که تو لایق ش باشی .فکر ریاست رو از سرت بیرون کن .»
سباستین درد را در قلبش می کرد انگار که سوزنی در قلبش فرو رفته باشد اما آن را نادیده گرفت و گفت :« همچین فکری نمیکنم . فقط میخوام تا وقتی بیدار میشه همه چی مرتب باشه . »
_ خوبه ، اجازه ورود به اتاق رو نداری . چیزی خواستی برات میارم . مراسم خاکسپاری هم فردا صبحه.
_ باشه .
سباستین بدون هیچ حرفی دیگری قبل از اینکه ویکتور چیزی بگوید رفت . به سمت همان اتاق که شاید تنها راه نجاتش از آن همه فکر بود شاید هم قتلگاهش.
با عجله وارد اتاق شد و به سربازی که تب امیلی را پایین می آورد گفت که بیرون برود و بعد روی صندلی کنار تخت امیلی نشست .