eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
52 دنبال‌کننده
176 عکس
450 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/4011 نههه کادویی به من نداده من هیچ اونو زیاد نمیبینممم هر از گاهی تو مراسمای خیلی خیلی رسمی با هم دیگه رو به رو میشیم وگرنه دختر چیه پدر چیه نههه هومم ساتسوجین بیا درباره اون کادو ها توضیح بده سباستین باور به من ندادیییی ~~~~~~~~~~~~~~ ساتسوجین: را.. راستش ... اونا ... برای خودم بودن.... سباستین: اون این بده ... فکر میکردم دختر و پدر باشید . حیف شد
https://eitaa.com/satsojen/4013 (داداش واسه خودت وسایل دخترونه میخری؟عجببب یکم مشکوکه) هوففف به خیر گذشت ~~~~~~~~~~~~~~ ساتسوجین: ن.. نه خب ... خبب.. راستش ... از ا...یکی از سر.. سربازا شنیدم که دلش مهمونی چای میخواد... سباستین: سربازای من؟
https://eitaa.com/satsojen/4014 نظرم اینه که چطور اینقدر شاهکار مینویسی چطور اینقدر خوب جزئیات رو میگی و هی ایده های جدید تر برای بهتر ادامه دادن داستان به ذهنت میرسه واااای سندسخیاصمساسحصصعدژ ~~~~~~~~~~~~~~ خداییییییی؟ ممنونمممممممممم مرسییییییییینبهل رایقعزفعیعکراهژ قزکبطبع
https://eitaa.com/satsojen/4015 خببب بعدش چی شد؟(چپ چپ و مشکوک نگاه کردن) ~~~~~~~~~~~~~~ ساتسوجین: ب... باهم مهمونی چای ... برگزار کردیم
https://eitaa.com/satsojen/4016 ارههههههسپدصهضذصمشانحشج یکیم اینکه الان برگشتی به اتاق خودتو امیلی؟ ~~~~~~~~~~~~~~ اره
https://eitaa.com/satsojen/4017 و بعدش؟(ریز تر کردن چشمام) ~~~~~~~~~~~~~~ ساتسوجین: مهمونی تموم شد. سباستین: مشکوکهههههههه
https://eitaa.com/satsojen/4019 حرف سباستینو تائید میکنم. خیلی خیلی مشکوکه. و البته نگفتی کادو ها اون وسط چه نقشی داشتن... ~~~~~~~~~~~~~~ ساتسوجین: او.. اونا برای سرباز بودن. سباستین: سایه ها یه مدت زیر نظر بگیریدش
https://eitaa.com/satsojen/4012 سباستین بعد از بستن در اتاق، به سمت امیلی میره که هنوز خوابه.امیلی دیگه تب نداره، ولی دستاش هنوز سردن و حالا صورتش هم مثل دستاش منجمده. با اینکه ضربانش معمولیه و نفس هاش هم منظمه، ولی همین موضوع یخ بودن بدنش به تنهایی هم میتونی نگران کننده باشه. سباستین از امیلی دور میشه و به اون سمت اتاق و به سمت تخت خودش میره. اروم روی تختش میشینه و سعی میکنه فکراشو مرتب کنه. اگه اوضاع دقیقا همونطور که رولان گفت پیش بره، امیلی هنوز دو روز تا بیدار شدنش باقی مونده. ~~~~~~~~~~ نفس عمیقی می‌کشه یه دم طولانی و ولی وقتی میخواد نفسشو بیرون بده به مشت خون از دهنش پرت میشه بیرون . سباستین سرفه می‌کنه و خون بیشتری روی لباسش می‌ریزه . سعی می‌کنه آروم نفس بکشه و بعد خون های روی دهنشو پاک میکنه . به موقع ش باید یه فکری هم به حال اون دنده ها و پای شکسته بکنه ، سباستین سعی می‌کنه آروم نفس بکشه چون احتمال انفس عمیق دیگه نمیتونه جزو راه های آروم کردنش باشه . دوباره لباسشو عوض می‌کنه اینبار فقط پیراهن شو و یه پیراهن سفید آستین بلند میپوشه که بازم آستین هاشو تا آرنج تا میزنه . بعد از روی تخت بلند میشه تا به سرباز دم در دستور که دوباره طرف آب رو برای در کنن و دستمال تمیز براش بیارن تا اگه امیلی تب کرد آماده باشه که یهو صدایی از سمت تخت امیلی میاد .
https://eitaa.com/satsojen/4021 واو به به بریم برای چرت و پرت گفتن و بعد در همون حین بیهوش شد ~~~~~~~~~~~~~~ اوکی عالیه بزن بریم
https://eitaa.com/satsojen/4023 مرسی ولی خب بعضی وقتا میگم شایدم همیشه نمیدونم ~~~~~~~~~~~~~~ ببین کلا هیچوقت