https://eitaa.com/satsojen/4011
نههه کادویی به من نداده من هیچ اونو زیاد نمیبینممم
هر از گاهی تو مراسمای خیلی خیلی رسمی با هم دیگه رو به رو میشیم وگرنه دختر چیه پدر چیه نههه
هومم ساتسوجین بیا درباره اون کادو ها توضیح بده سباستین باور به من ندادیییی
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ساتسوجین: را.. راستش ... اونا ... برای خودم بودن....
سباستین: اون این بده ... فکر میکردم دختر و پدر باشید . حیف شد
https://eitaa.com/satsojen/4013
(داداش واسه خودت وسایل دخترونه میخری؟عجببب یکم مشکوکه)
هوففف به خیر گذشت
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ساتسوجین: ن.. نه خب ... خبب.. راستش ... از ا...یکی از سر.. سربازا شنیدم که دلش مهمونی چای میخواد...
سباستین: سربازای من؟
https://eitaa.com/satsojen/4014
نظرم اینه که
چطور اینقدر شاهکار مینویسی
چطور اینقدر خوب جزئیات رو میگی و هی ایده های جدید تر برای بهتر ادامه دادن داستان به ذهنت میرسه واااای سندسخیاصمساسحصصعدژ
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
خداییییییی؟
ممنونمممممممممم
مرسییییییییینبهل رایقعزفعیعکراهژ قزکبطبع
https://eitaa.com/satsojen/4015
خببب بعدش چی شد؟(چپ چپ و مشکوک نگاه کردن)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ساتسوجین: ب... باهم مهمونی چای ... برگزار کردیم
https://eitaa.com/satsojen/4016
ارههههههسپدصهضذصمشانحشج
یکیم اینکه الان برگشتی به اتاق خودتو امیلی؟
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اره
https://eitaa.com/satsojen/4017
و بعدش؟(ریز تر کردن چشمام)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ساتسوجین: مهمونی تموم شد.
سباستین: مشکوکهههههههه
https://eitaa.com/satsojen/4019
حرف سباستینو تائید میکنم. خیلی خیلی مشکوکه.
و البته نگفتی کادو ها اون وسط چه نقشی داشتن...
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ساتسوجین: او.. اونا برای سرباز بودن.
سباستین: سایه ها یه مدت زیر نظر بگیریدش
https://eitaa.com/satsojen/4012
سباستین بعد از بستن در اتاق، به سمت امیلی میره که هنوز خوابه.امیلی دیگه تب نداره، ولی دستاش هنوز سردن و حالا صورتش هم مثل دستاش منجمده. با اینکه ضربانش معمولیه و نفس هاش هم منظمه، ولی همین موضوع یخ بودن بدنش به تنهایی هم میتونی نگران کننده باشه. سباستین از امیلی دور میشه و به اون سمت اتاق و به سمت تخت خودش میره. اروم روی تختش میشینه و سعی میکنه فکراشو مرتب کنه. اگه اوضاع دقیقا همونطور که رولان گفت پیش بره، امیلی هنوز دو روز تا بیدار شدنش باقی مونده.
#امیلی
~~~~~~~~~~
نفس عمیقی میکشه یه دم طولانی و ولی وقتی میخواد نفسشو بیرون بده به مشت خون از دهنش پرت میشه بیرون .
سباستین سرفه میکنه و خون بیشتری روی لباسش میریزه . سعی میکنه آروم نفس بکشه و بعد خون های روی دهنشو پاک میکنه .
به موقع ش باید یه فکری هم به حال اون دنده ها و پای شکسته بکنه ، سباستین سعی میکنه آروم نفس بکشه چون احتمال انفس عمیق دیگه نمیتونه جزو راه های آروم کردنش باشه . دوباره لباسشو عوض میکنه اینبار فقط پیراهن شو و یه پیراهن سفید آستین بلند میپوشه که بازم آستین هاشو تا آرنج تا میزنه . بعد از روی تخت بلند میشه تا به سرباز دم در دستور که دوباره طرف آب رو برای در کنن و دستمال تمیز براش بیارن تا اگه امیلی تب کرد آماده باشه که یهو صدایی از سمت تخت امیلی میاد .
https://eitaa.com/satsojen/4021
واو
به به بریم برای چرت و پرت گفتن و بعد در همون حین بیهوش شد
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اوکی عالیه بزن بریم
https://eitaa.com/satsojen/4023
مرسی
ولی خب بعضی وقتا میگم
شایدم همیشه
نمیدونم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ببین کلا هیچوقت