eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
51 دنبال‌کننده
172 عکس
445 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/4013 (داداش واسه خودت وسایل دخترونه میخری؟عجببب یکم مشکوکه) هوففف به خیر گذشت ~~~~~~~~~~~~~~ ساتسوجین: ن.. نه خب ... خبب.. راستش ... از ا...یکی از سر.. سربازا شنیدم که دلش مهمونی چای میخواد... سباستین: سربازای من؟
https://eitaa.com/satsojen/4014 نظرم اینه که چطور اینقدر شاهکار مینویسی چطور اینقدر خوب جزئیات رو میگی و هی ایده های جدید تر برای بهتر ادامه دادن داستان به ذهنت میرسه واااای سندسخیاصمساسحصصعدژ ~~~~~~~~~~~~~~ خداییییییی؟ ممنونمممممممممم مرسییییییییینبهل رایقعزفعیعکراهژ قزکبطبع
https://eitaa.com/satsojen/4015 خببب بعدش چی شد؟(چپ چپ و مشکوک نگاه کردن) ~~~~~~~~~~~~~~ ساتسوجین: ب... باهم مهمونی چای ... برگزار کردیم
https://eitaa.com/satsojen/4016 ارههههههسپدصهضذصمشانحشج یکیم اینکه الان برگشتی به اتاق خودتو امیلی؟ ~~~~~~~~~~~~~~ اره
https://eitaa.com/satsojen/4017 و بعدش؟(ریز تر کردن چشمام) ~~~~~~~~~~~~~~ ساتسوجین: مهمونی تموم شد. سباستین: مشکوکهههههههه
https://eitaa.com/satsojen/4019 حرف سباستینو تائید میکنم. خیلی خیلی مشکوکه. و البته نگفتی کادو ها اون وسط چه نقشی داشتن... ~~~~~~~~~~~~~~ ساتسوجین: او.. اونا برای سرباز بودن. سباستین: سایه ها یه مدت زیر نظر بگیریدش
https://eitaa.com/satsojen/4012 سباستین بعد از بستن در اتاق، به سمت امیلی میره که هنوز خوابه.امیلی دیگه تب نداره، ولی دستاش هنوز سردن و حالا صورتش هم مثل دستاش منجمده. با اینکه ضربانش معمولیه و نفس هاش هم منظمه، ولی همین موضوع یخ بودن بدنش به تنهایی هم میتونی نگران کننده باشه. سباستین از امیلی دور میشه و به اون سمت اتاق و به سمت تخت خودش میره. اروم روی تختش میشینه و سعی میکنه فکراشو مرتب کنه. اگه اوضاع دقیقا همونطور که رولان گفت پیش بره، امیلی هنوز دو روز تا بیدار شدنش باقی مونده. ~~~~~~~~~~ نفس عمیقی می‌کشه یه دم طولانی و ولی وقتی میخواد نفسشو بیرون بده به مشت خون از دهنش پرت میشه بیرون . سباستین سرفه می‌کنه و خون بیشتری روی لباسش می‌ریزه . سعی می‌کنه آروم نفس بکشه و بعد خون های روی دهنشو پاک میکنه . به موقع ش باید یه فکری هم به حال اون دنده ها و پای شکسته بکنه ، سباستین سعی می‌کنه آروم نفس بکشه چون احتمال انفس عمیق دیگه نمیتونه جزو راه های آروم کردنش باشه . دوباره لباسشو عوض می‌کنه اینبار فقط پیراهن شو و یه پیراهن سفید آستین بلند میپوشه که بازم آستین هاشو تا آرنج تا میزنه . بعد از روی تخت بلند میشه تا به سرباز دم در دستور که دوباره طرف آب رو برای در کنن و دستمال تمیز براش بیارن تا اگه امیلی تب کرد آماده باشه که یهو صدایی از سمت تخت امیلی میاد .
https://eitaa.com/satsojen/4021 واو به به بریم برای چرت و پرت گفتن و بعد در همون حین بیهوش شد ~~~~~~~~~~~~~~ اوکی عالیه بزن بریم
https://eitaa.com/satsojen/4023 مرسی ولی خب بعضی وقتا میگم شایدم همیشه نمیدونم ~~~~~~~~~~~~~~ ببین کلا هیچوقت
https://eitaa.com/satsojen/4024 ممنون امیدوارم همینطور باشه ~~~~~~~~~~~~~~ صد در صد همینطور
https://eitaa.com/satsojen/4021 سباستین سریع به سمت امیلی میچرخه. به کمک عصاش و با سریعترین سرعتی که با توجت به دنده ها و پاش میتونه بره، به سمت تخت امیلی راه میوفته. صدا شبیه یه ناله ی خیلی کوتاه و ضعیف از درد بود. سباستین کنار امیلی تخت امیلی روی زمین روی زانو هاش میشینه و با نگرانی به صورت امیلی خیره میشه. بعد سباستین متوجه حرکت خفیف انگشت امیلی میشه. کمی بعد امیلی به زور و خیلی اروم چشماش رو تا وسط باز میکنه. _امیلی؟صدام رو میشنوی؟اگه صدام رو میشنوی انگشتتو تکون بده... ادامه داره ~~~~~~~~~~