https://eitaa.com/satsojen/4014
نظرم اینه که
چطور اینقدر شاهکار مینویسی
چطور اینقدر خوب جزئیات رو میگی و هی ایده های جدید تر برای بهتر ادامه دادن داستان به ذهنت میرسه واااای سندسخیاصمساسحصصعدژ
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
خداییییییی؟
ممنونمممممممممم
مرسییییییییینبهل رایقعزفعیعکراهژ قزکبطبع
https://eitaa.com/satsojen/4015
خببب بعدش چی شد؟(چپ چپ و مشکوک نگاه کردن)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ساتسوجین: ب... باهم مهمونی چای ... برگزار کردیم
https://eitaa.com/satsojen/4016
ارههههههسپدصهضذصمشانحشج
یکیم اینکه الان برگشتی به اتاق خودتو امیلی؟
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اره
https://eitaa.com/satsojen/4017
و بعدش؟(ریز تر کردن چشمام)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ساتسوجین: مهمونی تموم شد.
سباستین: مشکوکهههههههه
https://eitaa.com/satsojen/4019
حرف سباستینو تائید میکنم. خیلی خیلی مشکوکه.
و البته نگفتی کادو ها اون وسط چه نقشی داشتن...
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ساتسوجین: او.. اونا برای سرباز بودن.
سباستین: سایه ها یه مدت زیر نظر بگیریدش
https://eitaa.com/satsojen/4012
سباستین بعد از بستن در اتاق، به سمت امیلی میره که هنوز خوابه.امیلی دیگه تب نداره، ولی دستاش هنوز سردن و حالا صورتش هم مثل دستاش منجمده. با اینکه ضربانش معمولیه و نفس هاش هم منظمه، ولی همین موضوع یخ بودن بدنش به تنهایی هم میتونی نگران کننده باشه. سباستین از امیلی دور میشه و به اون سمت اتاق و به سمت تخت خودش میره. اروم روی تختش میشینه و سعی میکنه فکراشو مرتب کنه. اگه اوضاع دقیقا همونطور که رولان گفت پیش بره، امیلی هنوز دو روز تا بیدار شدنش باقی مونده.
#امیلی
~~~~~~~~~~
نفس عمیقی میکشه یه دم طولانی و ولی وقتی میخواد نفسشو بیرون بده به مشت خون از دهنش پرت میشه بیرون .
سباستین سرفه میکنه و خون بیشتری روی لباسش میریزه . سعی میکنه آروم نفس بکشه و بعد خون های روی دهنشو پاک میکنه .
به موقع ش باید یه فکری هم به حال اون دنده ها و پای شکسته بکنه ، سباستین سعی میکنه آروم نفس بکشه چون احتمال انفس عمیق دیگه نمیتونه جزو راه های آروم کردنش باشه . دوباره لباسشو عوض میکنه اینبار فقط پیراهن شو و یه پیراهن سفید آستین بلند میپوشه که بازم آستین هاشو تا آرنج تا میزنه . بعد از روی تخت بلند میشه تا به سرباز دم در دستور که دوباره طرف آب رو برای در کنن و دستمال تمیز براش بیارن تا اگه امیلی تب کرد آماده باشه که یهو صدایی از سمت تخت امیلی میاد .
https://eitaa.com/satsojen/4021
واو
به به بریم برای چرت و پرت گفتن و بعد در همون حین بیهوش شد
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اوکی عالیه بزن بریم
https://eitaa.com/satsojen/4023
مرسی
ولی خب بعضی وقتا میگم
شایدم همیشه
نمیدونم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ببین کلا هیچوقت
https://eitaa.com/satsojen/4024
ممنون
امیدوارم همینطور باشه
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
صد در صد همینطور
https://eitaa.com/satsojen/4021
سباستین سریع به سمت امیلی میچرخه. به کمک عصاش و با سریعترین سرعتی که با توجت به دنده ها و پاش میتونه بره، به سمت تخت امیلی راه میوفته. صدا شبیه یه ناله ی خیلی کوتاه و ضعیف از درد بود. سباستین کنار امیلی تخت امیلی روی زمین روی زانو هاش میشینه و با نگرانی به صورت امیلی خیره میشه. بعد سباستین متوجه حرکت خفیف انگشت امیلی میشه. کمی بعد امیلی به زور و خیلی اروم چشماش رو تا وسط باز میکنه.
_امیلی؟صدام رو میشنوی؟اگه صدام رو میشنوی انگشتتو تکون بده...
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~
ادامه:
امیلی اروم سرش رو به سمت جایی که سباستین نشسته بر میگردونه.
_هوففف، خدارو شکر که میتونی تکون بخوری.حالت خوبه؟ جاییت درد میکنه؟ میخوای بگم برات چیزی بیا..
و اون موقع، امیلی حرفای سباستین روقطع میکنه و بعد از چند روز، حرف میزنه.
_س..باس..تین...
صداش خش داره. امیلی شروع میکنه اروم سرفه میکنه. بعد از چند تا سرفه، بالاخره با صدایی بهتر ادامه میده.
_تو...
_اوه تو داری حرف میزنی. این عالیه. گشنته؟ میخوای بگم..
_لا..زم..نیست..من..خو..بم.
ادامه داره شرمنده احتمالا قراره یکم طولانی شه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
نه اتفاقا این عالیههههه