eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
51 دنبال‌کننده
172 عکس
445 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/4034 سباستین اینکه اطلاعات به دست اومده بعد از هک چیا بودنو به خودت میسپارم اگه مشکلی نداری ~~~~~~~~~~~~~~ نه اتفاقا میخواستم بگم هنوز قراره بنویسم اگه اشکال ندارد تا شب بهم مهلت بده کاملش کنم
https://eitaa.com/satsojen/4045 باشه مرسی ~~~~~~~~~~~~~~ ممنونم
نظر انتقاد حرف حدیث فحش ~~~~~~~~~~~~~~ دستت درد نکنه داداش😂🤡
خواهش میکنم قابلتو نداشت😂 ~~~~~~~~~~ فدات
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
پس از فرو کردن سوزن در قفسه سینه سباستین صدای خارج شدن هوا از ریه هایش کنی خیال ریچارد را راحت کرد ر
سباستین دم دمای بعد از ظهر به خانه ریچارد رفته بود و حالا شب شده بود . با آرام بخشی که ریچارد به او تجویز کرده بود این چند ساعت را خواب بود و بعد از بیدار شدن ریچارد را دید که پست کامپیوتر قدیمی اش نشسته و اعداد و ارقامی را تایپ می کند . سباستین سعی کرد این بار خودش از جایش بلند شود البته بی سر و صدا و آرام با این حال گوش های ریچارد تیز تر از دست های سباستین بودند . ریچارد به محض شنیدن صدا از روی صندلی چرخی زد و روبروی سباستین صندلی را متوقف کرد . با لبخند رو به سباستین گفت :« خوب خوابیدی نه؟» _ اره ، ممنونم . خیلی وقت بود که ... اینجوری آرامش نداشتم . _ درسته بعد از اون قضیه تو کلا عوض شدی . _ بحث راجع به این مورد کافیه . در مورد اطلاعات بهم بگو چی به دست آوردی ؟ _ خب راستش چیز زیادی نیست ،از روی تصاویر دوربین خونت چیز زیادی دستگیرم نشد جز یه رد کفش که نه مال ویکتوره نه مال شاگرد سابقت . از روی رد کفش میشد حدس زد که مال یه مرد پنجاه ساله مو بوره که عینک هم میزنه و من یه نفر رو با این مشخصات میشناسم ، کارلوس . اما اگه به فرو رفتگی کفش دقت کنیم میشه فهمید که نه برای یه زن حدودا بیست و هشت ساله ست . که بازم من اون شخص رو میشناسم . با این حال هر دو تا رد میشه چون یه تار مو هم پیدا کردم که رنگش آبی بود . نه اینکه رنگ شده باشه ، رنگ واقعی مو آبی بود و بدبختانه من کسی رو با این مشخصات نمی‌شناسم . _ همه اینا رو فقط با یه عکس فهمیدی ؟ _ خب ...اره. _ پس هنوز اونقدر هام پیر نشدی . ریچارد خنده ای کوتاه کرد و بعد سباستین گفت :« بسیار خب چیز دیگه ای دستگیری نشد ؟» _ البته ، تصاویر دوربین های ساختمان امیلی رو هم بررسی کردم . اون مرد بزرگ که باهاش جنگیدی و مبارزه امیلی همه رو تحلیل کردم و به یه نتیجه واحد رسیدم . _ خب ؟ _ شاید دشمنات پراکنده باشن ، اما همه شون در اصل یه چیزو هدف گرفتن . _ منو؟ _ نه ببین منظورمو درست متوجه نشدی ، در واقع اونا همشون مثل ریشه های درخت میمونن در آخر به درخت میرسن. و مسئله اینجاست که درخت کیه؟ _ درسته در مورد اون چیزی فهمیدی ؟ _ خب نمی‌خوام سرت رو درد بیارم ، خلاصه میگم مشخصات ش شامل اینا میشه : قد حدود ۱۷۰ سانتی متر وزن یه چیزی بین ۶۰ تا ۶۵ کیلو وضعیت بدنی ؛ متوسط ، توانایی حمله متوسط و توانایی دفاع بالا . احتمالا مو کوتاه و اینکه یه چیزی هست که صددرصد ازش مطمئنم اینه که مرده اتو نمیخواد . _ داری میگی مرده ام به دردش نمیخوره ؟ _ درسته ولی هنوز نفهمیدم برا چی به زنده تو نیاز داره . _ که اینطور ممنونم ریچارد ، کمک بزرگی بود . _ برای بقیه اش میخوای چیکار کنی ؟ _ تنها عمل میکنم هیچکدوم از کسایی که منو میشناسم نباید اسیب ببینن. _ اما تو تنها نمیتونی کاری کنی ، باید کمک بگیری سباستین. _ نه ریچارد قضیه فراتر از یه چیز شخصیه نمیتونم رو زندگی بقیه ریسک کنم. _ حداقل بذار من کمکت کنم . _ متاسفم نمیتونم اجازه بدم درگیرش بشی . لطفاً بعد از اینکه من رفتم همه چیزو از کامپیوترت پاک کن . _ باشه . امشب اینجا میمونی درسته؟ _ نه باید بر... _ نه سباستین ، ممکنه الان بهت حمله کنند حداقل اکه بمونی کارشون برای رد شدن از سیستم امنیتی غیر ممکن میشه اما اون جوری تو کاملا ضعیف گیرشون میفتی . منطقی فکر کن . _ باشه . سباستین شب را پیش ریچارد ماند و صبح روز بعد بعد از اینکه ریچارد گچ پایش را ظریف تر کرد تا کمتر در چشم باشد و دنده هایش را پانسمان کرد به سمت ساختمان شمالی راه افتاد . به محض ورود ویکتور که از عصبانیت سیگار می‌کشید سریع به سمتش آمد و او را باز خواستش کرد :« کجا بودی ؟» سباستین با آرامش پاسخ داد :« کاری داشتم . » _ بهم بگو کجا بودی ؟ _ اتفاقی افتاده ؟ _ همین که حدود هجده ساعت نبودی خودش به اندازه کافی اتفاق به حساب میاد . _ فرار که نکردم ، الآنم که اینجام . _ این دلیل خوبی نیست . _ دیگه خستم کردی میرم استراحت کنم . سباستین به سمت اتاقش رفت و ویکتور را همان جا رها کرد ، ویکتور از عصبانیت پشت سرش کلی فحش داد و بعد رفت . سباستین وارد اتاق شد و نفس عمیقی کشید بعد به سمت تخت خودش رفت و روی آن نشست .
https://eitaa.com/satsojen/4055 واو چه قشنگ ویکتور❌ فوضول دو عالم✅ ~~~~~~~~~~~~~~ قربانت . اره دقیقا دقیقا