https://eitaa.com/satsojen/4034
سباستین اینکه اطلاعات به دست اومده بعد از هک چیا بودنو به خودت میسپارم اگه مشکلی نداری
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
نه اتفاقا میخواستم بگم هنوز قراره بنویسم اگه اشکال ندارد تا شب بهم مهلت بده کاملش کنم
https://eitaa.com/satsojen/4045
باشه مرسی
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ممنونم
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین
خب دوستان نظری، انتقادی، حرفی، حدیثی، فحشی، چیزی ندارید با من بزنید ؟
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
پس از فرو کردن سوزن در قفسه سینه سباستین صدای خارج شدن هوا از ریه هایش کنی خیال ریچارد را راحت کرد ر
سباستین دم دمای بعد از ظهر به خانه ریچارد رفته بود و حالا شب شده بود . با آرام بخشی که ریچارد به او تجویز کرده بود این چند ساعت را خواب بود و بعد از بیدار شدن ریچارد را دید که پست کامپیوتر قدیمی اش نشسته و اعداد و ارقامی را تایپ می کند . سباستین سعی کرد این بار خودش از جایش بلند شود البته بی سر و صدا و آرام با این حال گوش های ریچارد تیز تر از دست های سباستین بودند . ریچارد به محض شنیدن صدا از روی صندلی چرخی زد و روبروی سباستین صندلی را متوقف کرد . با لبخند رو به سباستین گفت :« خوب خوابیدی نه؟»
_ اره ، ممنونم . خیلی وقت بود که ... اینجوری آرامش نداشتم .
_ درسته بعد از اون قضیه تو کلا عوض شدی .
_ بحث راجع به این مورد کافیه . در مورد اطلاعات بهم بگو چی به دست آوردی ؟
_ خب راستش چیز زیادی نیست ،از روی تصاویر دوربین خونت چیز زیادی دستگیرم نشد جز یه رد کفش که نه مال ویکتوره نه مال شاگرد سابقت . از روی رد کفش میشد حدس زد که مال یه مرد پنجاه ساله مو بوره که عینک هم میزنه و من یه نفر رو با این مشخصات میشناسم ، کارلوس . اما اگه به فرو رفتگی کفش دقت کنیم میشه فهمید که نه برای یه زن حدودا بیست و هشت ساله ست . که بازم من اون شخص رو میشناسم . با این حال هر دو تا رد میشه چون یه تار مو هم پیدا کردم که رنگش آبی بود . نه اینکه رنگ شده باشه ، رنگ واقعی مو آبی بود و بدبختانه من کسی رو با این مشخصات نمیشناسم .
_ همه اینا رو فقط با یه عکس فهمیدی ؟
_ خب ...اره.
_ پس هنوز اونقدر هام پیر نشدی .
ریچارد خنده ای کوتاه کرد و بعد سباستین گفت :« بسیار خب چیز دیگه ای دستگیری نشد ؟»
_ البته ، تصاویر دوربین های ساختمان امیلی رو هم بررسی کردم . اون مرد بزرگ که باهاش جنگیدی و مبارزه امیلی همه رو تحلیل کردم و به یه نتیجه واحد رسیدم .
_ خب ؟
_ شاید دشمنات پراکنده باشن ، اما همه شون در اصل یه چیزو هدف گرفتن .
_ منو؟
_ نه ببین منظورمو درست متوجه نشدی ، در واقع اونا همشون مثل ریشه های درخت میمونن در آخر به درخت میرسن. و مسئله اینجاست که درخت کیه؟
_ درسته در مورد اون چیزی فهمیدی ؟
_ خب نمیخوام سرت رو درد بیارم ، خلاصه میگم مشخصات ش شامل اینا میشه :
قد حدود ۱۷۰ سانتی متر
وزن یه چیزی بین ۶۰ تا ۶۵ کیلو
وضعیت بدنی ؛ متوسط ، توانایی حمله متوسط و توانایی دفاع بالا .
احتمالا مو کوتاه و اینکه یه چیزی هست که صددرصد ازش مطمئنم اینه که مرده اتو نمیخواد .
_ داری میگی مرده ام به دردش نمیخوره ؟
_ درسته ولی هنوز نفهمیدم برا چی به زنده تو نیاز داره .
_ که اینطور ممنونم ریچارد ، کمک بزرگی بود .
_ برای بقیه اش میخوای چیکار کنی ؟
_ تنها عمل میکنم هیچکدوم از کسایی که منو میشناسم نباید اسیب ببینن.
_ اما تو تنها نمیتونی کاری کنی ، باید کمک بگیری سباستین.
_ نه ریچارد قضیه فراتر از یه چیز شخصیه نمیتونم رو زندگی بقیه ریسک کنم.
_ حداقل بذار من کمکت کنم .
_ متاسفم نمیتونم اجازه بدم درگیرش بشی . لطفاً بعد از اینکه من رفتم همه چیزو از کامپیوترت پاک کن .
_ باشه . امشب اینجا میمونی درسته؟
_ نه باید بر...
_ نه سباستین ، ممکنه الان بهت حمله کنند حداقل اکه بمونی کارشون برای رد شدن از سیستم امنیتی غیر ممکن میشه اما اون جوری تو کاملا ضعیف گیرشون میفتی . منطقی فکر کن .
_ باشه .
سباستین شب را پیش ریچارد ماند و صبح روز بعد بعد از اینکه ریچارد گچ پایش را ظریف تر کرد تا کمتر در چشم باشد و دنده هایش را پانسمان کرد به سمت ساختمان شمالی راه افتاد . به محض ورود ویکتور که از عصبانیت سیگار میکشید سریع به سمتش آمد و او را باز خواستش کرد :« کجا بودی ؟»
سباستین با آرامش پاسخ داد :« کاری داشتم . »
_ بهم بگو کجا بودی ؟
_ اتفاقی افتاده ؟
_ همین که حدود هجده ساعت نبودی خودش به اندازه کافی اتفاق به حساب میاد .
_ فرار که نکردم ، الآنم که اینجام .
_ این دلیل خوبی نیست .
_ دیگه خستم کردی میرم استراحت کنم .
سباستین به سمت اتاقش رفت و ویکتور را همان جا رها کرد ، ویکتور از عصبانیت پشت سرش کلی فحش داد و بعد رفت .
سباستین وارد اتاق شد و نفس عمیقی کشید بعد به سمت تخت خودش رفت و روی آن نشست .
https://eitaa.com/satsojen/4055
واو چه قشنگ
ویکتور❌
فوضول دو عالم✅
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
قربانت .
اره دقیقا دقیقا