https://eitaa.com/satsojen/4114
سباستین راهشو میکشه که بره ولی بعد چیزی یادش میوفته.
_جلوی در اتاق امیلی چهار تا از سربازای خوبتو بزار.
_چرا؟
_نپرس. و همینطور میخوام چند تا از سرباز هات بیرون جوری کمین کنن که بتونن به پنجره دید کامل داشته باشن. نه که اتاق رو دید بزنن، همین که ببین کی از کنار پنجره رد میشه کافیه.
_باشه. چیز دیگه ای هست که بخوای بگی؟
ویکتور پکی به سیگارش میزنه. و ادامت میده:
_میخوام برم.
_نه. لطفا کارایی که گفتمو زودتر انجام بده.
_باشه.
و هردو به دو جهت مخالف هم حرکت میکنن.
#امیلی
~~~~~~~~~~
سباستین لنگان لنگان با عصاش وارد اتاق میشه و بعد درو پشت سرش میبنده .نفس عمیقی میکشه که باعث میشه درد توی دنده هایش بپیچه ولی این دفعه خون بالا نمیاره . به سمت تخت امیلی میره تا تب شو اندازه بگیره ، وضعیت ش ثابته که یعنی سباستین میتونه استراحت کنه به سمت تخت خودش میره و روش میشینه . گوشیش رو بر میداره و با ریچارد تماس میگیره .
_ الو؟
_ الو سلام، کاری که بهش گفتم رو انجام دادی ؟
_ منظورتون چیه آقا ؟اشتباه تماس گرفتید .
_ اوه ببخشید متاسفم .
و
قطع تماس .
آن صدا بی شک صدای ریچارد بود ولی این رمز بین آن دو بود که هر وقت نیاز به پاک شدن اطلاعات بود همدیگر را نمیشناختند . خوشبختانه مدرکی از طرف ریچارد وجود ندارد پس فعلا جان بقیه و خودش در خطر نیست . روی تخت دراز می کشد و همینطور که فکر میکند چشم هایش سنگین می شود و به خواب می رود .
صبح روز بعد سر ساعت بیدار می شود ، بلافاصله به سمت امیلی می رود تا ببند بیدار شده یا نه ولی او هنوز خواب است . دستور می دهد که رولان را خبر کنند .
https://eitaa.com/satsojen/4120
بعد ۲ دقیقه رولان وارد اتاق میشه.
_چی کارم داری.
_امیلی هنوز بیدار نشده.
_خب؟
_خب به جمال نداشتت.طبق حرفات اون باید حدود ۱٠ دقیقه پیش به هوش میومد.
_اخه به من چه ربطی دا..
سباستین قبل از اینکه رولان حرفش رو تموم کنه به سمتش میره، یقه ی لباسشو با دستش میگیره و میچسبوندش به دیوار.با خشم میگه:
_میخوای ربطشو نشونت بدم؟ میتونم اینکارو به کمک یه گلوله انجام بدم.
_هی چته تو.من کاری از دستم بر نمیاد.اون موقع خوندن اواز کاملا سالم نبوده پس الان طبیعیه ک..
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
جووووووون یه لحظه چقدر کراش شدم
ادامه
صدای رولان یکهو قطع میشه. اون با کمی ترس به سباستین نگاه میکنه. دلیل قطع شدن صداش این بود که سباستین تفنگش رو در اورده و رو به سر رولان نشانه گرفته. انگشت سباستین روی ماشه تفنگ بود و همین باعث شد رولان فقط نگاهش رو از تفنگ به سباستین جا به جا کنه و دیگه یک کلمه هم حرف نزنه.
_اگه فقط یه کلمه ی دیگه چرت و پرت بگی، یه گلوله حرومت میکنم عوضی.
رولان سر تکون میده و سباستین یقه ی لباسشو ول میکنه، چند قدم عقب میره و تنفگ رو برمیگردونه سرجاش.
ادامه داره، اگه میخوای بگو تو ادامه بده.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
نه تو بگو من یکم مشغولم
امیلی هم اکنون بیدار میشود. او با ضربه های لطیف خود رولان را محو میکند و سباستین را زیر لگد میگیرد.سباستین جا خالی میدهد و میگوید نکن ای (ناسزا)، دنده هایم شکسته اند. امیلی میگوید ای (ناسزای بدتر)، چرا زودتر نگفته بودی بعد از بلند کردن سباستین، مشتی به کتفش میزند. سباستین میگوید(ناسزای رکیک)، کتفم تازه جوش خورده بود(و باز هم ناسزا) و امیلی که کفری شده بدترین ناسزا را به زبان میاورد و سباستین را با تفنگ گوگولی اش به پیش خداوند میفرستد.
(همینجوری محض فان نوشتم الان میرم اصلیه رو مینویسم🤡)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
وای خیلی خوب بودددددد
عاشقش شدم
https://eitaa.com/satsojen/4128
اوکی
راستی پیام قبلیم رو جدی نگیر، یه لحظه تسخیر شدم🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اممم اوکی
رولان از اون طرف یقه ی لباسش رو صاف میکنه و سباستین دستی به موهاش میکشه.
_چطور میشه بیدارش کرد؟
_کاری از دست ما بر نمیاد. اون خودش بعد از برگشتن قدرت کافی به بدنش،بیدار میشه. حالا چرا اینقدر برات مهمه که...
سباستین این بار به قدری سریع تفنگش رو در میاره که رولان حتی متوجه نمیشه. بعد از دیدن تفنگ تو دست سباستین، رولان بازهم ساکت میشه.
_داشتی میگفتی.
_ببخشید. نباید اون حرف رو..
_اگه جرعت داری ادامه بده.
رولان بعد چند ثانیه میگه:
_تنفگتو بزار کنار.
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
براووو
_چی گفتی؟
_گفتم تفنگتو بزار کنار. لازم بود بازم تکرارش کنم؟
رولان حالا باچهره ای بی روح به سباستین زل زده.
_فک میکنی قرار نیس شلیک کنم؟
_تو حتی لیاقت نداری الان اینجا باشی، نمیدونم چطور ویکتور بهت اجازه داده بمونی و امیلی رو هم بابت کاری که برات کرده درک نمیکنم. تو یه ادم ضعیفی که فقط بلده ادای کاربلدا رو در بیاره، تو مایه ی خجا..
و همون لحظه، صدای شلیکی به گوش میرسه. ولی نه از بیرون. بلکه از داخل همون اتاق.
کسی اسیب ندیده، چون اون فقط یه هشدار بود. هشداری غیر منتظره.
ببخشید ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
هشداری از طرف شخصی که تا همین چند لحظه پیش روی تخت دراز کشیده بود. نه، اون بیهوش نبود. اون از اول تا اخر مکالمات سباستین و رولان رو شنید. و حالا، کنار سباستین ایستاده و یه کلت رو به سمت رولان نشونه گرفته. امیلی پوزخندی میزنه.
_انتظار یه گلوله که درست از بغل گوشت رد بشه رو نداشتی؟ خب میدونی، بهتره انتظار یه گلوله که مستقیم وارد مغزت بشه رو داشته باشی، رولان.
سباستین و رولان هردو متعجب به امیلی خیره میشن.دهن رولان باز مونده.
_بیا یه بازی کنیم.تو دوباره حرفاتو تکرار کن و من یه گلوله شلیک کنم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
وای خدااااا
یکم طول میکشه ادامه بدم ببخشید
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
هشداری از طرف شخصی که تا همین چند لحظه پیش روی تخت دراز کشیده بود. نه، اون بیهوش نبود. اون از اول تا
سباستین چهره بی روحش رو به خودش میگیره و کنار می ایسته . رولان از ترس روی زانو میفته و به امیلی تعظیم میکنه و میگه :« من ... عذر خواهم ... بانوی من . »
امیلی با عصبانیت میگه :« کافیه ، از جلوی چشمام گمشو بیرون . »
رولان سریع از جا بلند میشه و از اتاق خارج میشه . امیلی با یه حرکت نمایشی تفنگشو میذاره کنار تختش و دوباره میره روی همون میشینه .
سباستین همون جا ایستاده و حرکتی نمیکنه داره فکر میکنه اما به چی ؟
رو به امیلی میکنه و میگه :« چرا ؟»
_ چی چرا ؟
_ چرا بهش اون حرفا رو گفتی ؟میتونستی بذاری ادامه بده و بعد اعلام کنی که بیداری .
_ داشت میرفت رو مخم همین .
https://eitaa.com/satsojen/4136
_که اینطور.از کیه بیداری؟
_از همون موقع که رولانو صدا کردی.یکم قبل تر از اونم صداهارو میشنیدم.
_پس چرا زودتر..
_چون میخواستم ریکشنتو ببینم.
سباستین پوکر فیس به امیلی نگاه میکنه.
_یعنی چی؟
_هیچی.ولش کن.
چند ثانیه سکوت..سکوتی آزار دهنده.
_امیلی
_بله؟
_یه سوالی دارم.
_قول نمیدم جواب بدم
_چرا اینکارو برای من کردی؟ چرا،وقتی میتونستی ولم کنی؟لطفا این بار دیگه به سوالم جواب بده.
_سباستین.خیلی چیزا هست که نمیتونم بگم.بیخیالش شو.
#امیلی
~~
_ امیلی ... ل...
سباستین میخواست کلمه لطفا را بر زبان بیاورد ولی یهو مشتی از خون از دهانش به بیرون پرتاب شد و سباستین را به زانو در آورد . اما سباستین برای اینکه امیلی را نگران نکند با پست جلوی دهانش را گرفته بود تا او خون را نبیند
امیلی پرسید :« چت شد ؟»
سباستین نمیتوانست جواب دهد چون موج سرفه هایش قطع نمیشد در عوض با دست آزادش به امیلی گفت که خوب است و نیاز نیست جلو بیاید تا سباستین را در آن حال ببند ولی امیلی با آن جواب ساده راضی نشد و جلو آمد تا چهره سباستین را ببیند .
به محض دیدن چشمان کاسه خون سباستین و دست جلوی دهانش که خون ز بین انگشت هایش بیرون زده بود کنار سباستین روی زانو هایش هم شد و چشم در چشمانش دوخت و گفت :« هی تو خوبی ؟»
سباستین که بی اختیار بدنش می لرزید با تمام ضعفش با سر تکان دادن پاسخ داد .
اما امیلی سماجت کرد و گفت :« نه نیستی از کی اینجوری شدی ؟»
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/4136 _که اینطور.از کیه بیداری؟ _از همون موقع که رولانو صدا کردی.یکم قبل ت
سباستین من من کنان کلماتی کمابیش نا مفهوم را بر زبان آورد :« خو... بم... نگ... ران... نب.. اش...»
_ سباستین مقاومت نکن بذار کمکت کنم .
_ ن... نه... نیاز... نیست...
سباستین از جیبش پارچه ای که ریچارد که او داده بود را در آورد و خون روی دست ها و دهنش را پاک کرد بعد به کمک عصایش با دست و پای لرزان از روی زمین بلند شد و به سمت تختش رفت .
امیلی با نگاه عصبانی به سباستین نگاه میکرد در حالی که سباستین سعی میکرد بتواند نفس بکشد .
امیلی پرسید :« چرا اینجوری شدی ؟»
سباستین که هنوز گلویش گرفته بود گفت :« مهم نیست ... امیلی ... »
https://eitaa.com/satsojen/4142
امیلی متوقف میشه.
_صبر کن ببینم، تو چرا داری از عصا استفاده میکنی؟ سباستین یا میگی چی شده یا میرم داد و هوار راه میندازم تا بفهمم چته.
_چیز..مهمی..نی..ست..
سباستین روی تختش میشینه و باز هم خون سرفه میکنه.
_پس خودت خواستی.
امیلی به سمت در میره تا از ویکتور یا هر مس دیگه ای بپرسه چه اتفاقی افتاده که صدای افتادن عصای سباستین میاد.امیلی سریع برمیگرده پیش سباستین. میشینه کنارش روی تخت و نمیزاره که بیوفته. سباستین اروم زمزمه میکنه: من..خو..بم. و بعد بیهوش میشه.
#امیلی
~~~~~~
امیلی از بین دندون های به هم فشرده اش میگه :« عوضی ، لعنت بهت . »
و بعد ویکتور رو صدا میزنه، چند دقیقه بعد ویکتور سر میرسه و سباستین بیهوش رو روی دوش امیلی میبینن به محض دیدن این صحنه جلو میاد و سباستین رو از امیلی میگیره و میندازه روی دوش خودش . امیلی بلافاصله بهش دستور میده :« ببرش درمانگاه و بعد برام گزارش پزشکی ش رو بیار . »
ویکتور با صدای جدی ش میگه :« بله بانو من . »
و بعد هم از اتاق خارج میشه ، نفس های سباستین روی دوش ویکتور آروم و منظمه . ویکتور از راهرو میگذره و به آسانسور میرسه . وارد اون میشه و دو طبقه به پایین میره . درمانگاه سازمان امیلی تو طبقه همکفت قرار داره . ویکتور سباستین رو روی دوشش به داخل درمانگاه میبره و بلافاصله به دست چند تا پرستار مرد که جلو ایستادن میده . اونا سباستین رو روی یه تخت چرخ دار میذارن و بعد میبرنش . ویکتور به سمت اتاق دکتر درمانگاه میره و قضیه رو مفصل بهش توضیح میده .
بعد از اینکه بر میگرده ده تا کار آچار رو روی یه تخته شاسی گذاشته و تو فکرم که به امیلی تحویل شون بده .
در میزنه و بعد از اجازه امیلی وارد اتاق کارش میشه .
امیلی که پشت میز نشسته در حالی که دستاشو تو هم قفل کردن و زیر چونه اش گذاشته میگه :« خب چیشد ؟»
ویکتور احترام نظامی میذاره و بعد میگه :« قربان این گزارش پزشکی رو خود دکتر نوشتن و خلاصه اش میشه ، شکستگی هفت تا دنده و اینکه یکیشون دیواره ریه رو زخمی کردن و همچنین مچ پایش هم شکسته . »
امیلی نگاهی به کاغذ ها میندازه و میگه :« اینا برای چی ان؟»
_ طبق گفته پزشک این جراحات نشان از درگیری با یه فرد بزرگ جثه یا کسی که از لحاظ جسمانی از سباستین برتر بوده باشه رو داره.
امیلی از خشم مشتش رو به میز میکوبه و ناسزایی زیر لب میگه.