https://eitaa.com/satsojen/4120
بعد ۲ دقیقه رولان وارد اتاق میشه.
_چی کارم داری.
_امیلی هنوز بیدار نشده.
_خب؟
_خب به جمال نداشتت.طبق حرفات اون باید حدود ۱٠ دقیقه پیش به هوش میومد.
_اخه به من چه ربطی دا..
سباستین قبل از اینکه رولان حرفش رو تموم کنه به سمتش میره، یقه ی لباسشو با دستش میگیره و میچسبوندش به دیوار.با خشم میگه:
_میخوای ربطشو نشونت بدم؟ میتونم اینکارو به کمک یه گلوله انجام بدم.
_هی چته تو.من کاری از دستم بر نمیاد.اون موقع خوندن اواز کاملا سالم نبوده پس الان طبیعیه ک..
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
جووووووون یه لحظه چقدر کراش شدم
ادامه
صدای رولان یکهو قطع میشه. اون با کمی ترس به سباستین نگاه میکنه. دلیل قطع شدن صداش این بود که سباستین تفنگش رو در اورده و رو به سر رولان نشانه گرفته. انگشت سباستین روی ماشه تفنگ بود و همین باعث شد رولان فقط نگاهش رو از تفنگ به سباستین جا به جا کنه و دیگه یک کلمه هم حرف نزنه.
_اگه فقط یه کلمه ی دیگه چرت و پرت بگی، یه گلوله حرومت میکنم عوضی.
رولان سر تکون میده و سباستین یقه ی لباسشو ول میکنه، چند قدم عقب میره و تنفگ رو برمیگردونه سرجاش.
ادامه داره، اگه میخوای بگو تو ادامه بده.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
نه تو بگو من یکم مشغولم
https://eitaa.com/satsojen/4125
یوها- نه چیز یعنی چشم پادشاه
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
آفرین خوبه
امیلی هم اکنون بیدار میشود. او با ضربه های لطیف خود رولان را محو میکند و سباستین را زیر لگد میگیرد.سباستین جا خالی میدهد و میگوید نکن ای (ناسزا)، دنده هایم شکسته اند. امیلی میگوید ای (ناسزای بدتر)، چرا زودتر نگفته بودی بعد از بلند کردن سباستین، مشتی به کتفش میزند. سباستین میگوید(ناسزای رکیک)، کتفم تازه جوش خورده بود(و باز هم ناسزا) و امیلی که کفری شده بدترین ناسزا را به زبان میاورد و سباستین را با تفنگ گوگولی اش به پیش خداوند میفرستد.
(همینجوری محض فان نوشتم الان میرم اصلیه رو مینویسم🤡)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
وای خیلی خوب بودددددد
عاشقش شدم
https://eitaa.com/satsojen/4128
اوکی
راستی پیام قبلیم رو جدی نگیر، یه لحظه تسخیر شدم🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اممم اوکی
رولان از اون طرف یقه ی لباسش رو صاف میکنه و سباستین دستی به موهاش میکشه.
_چطور میشه بیدارش کرد؟
_کاری از دست ما بر نمیاد. اون خودش بعد از برگشتن قدرت کافی به بدنش،بیدار میشه. حالا چرا اینقدر برات مهمه که...
سباستین این بار به قدری سریع تفنگش رو در میاره که رولان حتی متوجه نمیشه. بعد از دیدن تفنگ تو دست سباستین، رولان بازهم ساکت میشه.
_داشتی میگفتی.
_ببخشید. نباید اون حرف رو..
_اگه جرعت داری ادامه بده.
رولان بعد چند ثانیه میگه:
_تنفگتو بزار کنار.
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
براووو
_چی گفتی؟
_گفتم تفنگتو بزار کنار. لازم بود بازم تکرارش کنم؟
رولان حالا باچهره ای بی روح به سباستین زل زده.
_فک میکنی قرار نیس شلیک کنم؟
_تو حتی لیاقت نداری الان اینجا باشی، نمیدونم چطور ویکتور بهت اجازه داده بمونی و امیلی رو هم بابت کاری که برات کرده درک نمیکنم. تو یه ادم ضعیفی که فقط بلده ادای کاربلدا رو در بیاره، تو مایه ی خجا..
و همون لحظه، صدای شلیکی به گوش میرسه. ولی نه از بیرون. بلکه از داخل همون اتاق.
کسی اسیب ندیده، چون اون فقط یه هشدار بود. هشداری غیر منتظره.
ببخشید ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
هشداری از طرف شخصی که تا همین چند لحظه پیش روی تخت دراز کشیده بود. نه، اون بیهوش نبود. اون از اول تا اخر مکالمات سباستین و رولان رو شنید. و حالا، کنار سباستین ایستاده و یه کلت رو به سمت رولان نشونه گرفته. امیلی پوزخندی میزنه.
_انتظار یه گلوله که درست از بغل گوشت رد بشه رو نداشتی؟ خب میدونی، بهتره انتظار یه گلوله که مستقیم وارد مغزت بشه رو داشته باشی، رولان.
سباستین و رولان هردو متعجب به امیلی خیره میشن.دهن رولان باز مونده.
_بیا یه بازی کنیم.تو دوباره حرفاتو تکرار کن و من یه گلوله شلیک کنم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
وای خدااااا
یکم طول میکشه ادامه بدم ببخشید
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
هشداری از طرف شخصی که تا همین چند لحظه پیش روی تخت دراز کشیده بود. نه، اون بیهوش نبود. اون از اول تا
سباستین چهره بی روحش رو به خودش میگیره و کنار می ایسته . رولان از ترس روی زانو میفته و به امیلی تعظیم میکنه و میگه :« من ... عذر خواهم ... بانوی من . »
امیلی با عصبانیت میگه :« کافیه ، از جلوی چشمام گمشو بیرون . »
رولان سریع از جا بلند میشه و از اتاق خارج میشه . امیلی با یه حرکت نمایشی تفنگشو میذاره کنار تختش و دوباره میره روی همون میشینه .
سباستین همون جا ایستاده و حرکتی نمیکنه داره فکر میکنه اما به چی ؟
رو به امیلی میکنه و میگه :« چرا ؟»
_ چی چرا ؟
_ چرا بهش اون حرفا رو گفتی ؟میتونستی بذاری ادامه بده و بعد اعلام کنی که بیداری .
_ داشت میرفت رو مخم همین .
https://eitaa.com/satsojen/4135
باورت میشه دقیقا لحظه ای که این پیامو ارسال کردم دیدم اومدی؟🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اره یوهاهاهاهاه