https://eitaa.com/satsojen/4125
یوها- نه چیز یعنی چشم پادشاه
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
آفرین خوبه
امیلی هم اکنون بیدار میشود. او با ضربه های لطیف خود رولان را محو میکند و سباستین را زیر لگد میگیرد.سباستین جا خالی میدهد و میگوید نکن ای (ناسزا)، دنده هایم شکسته اند. امیلی میگوید ای (ناسزای بدتر)، چرا زودتر نگفته بودی بعد از بلند کردن سباستین، مشتی به کتفش میزند. سباستین میگوید(ناسزای رکیک)، کتفم تازه جوش خورده بود(و باز هم ناسزا) و امیلی که کفری شده بدترین ناسزا را به زبان میاورد و سباستین را با تفنگ گوگولی اش به پیش خداوند میفرستد.
(همینجوری محض فان نوشتم الان میرم اصلیه رو مینویسم🤡)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
وای خیلی خوب بودددددد
عاشقش شدم
https://eitaa.com/satsojen/4128
اوکی
راستی پیام قبلیم رو جدی نگیر، یه لحظه تسخیر شدم🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اممم اوکی
رولان از اون طرف یقه ی لباسش رو صاف میکنه و سباستین دستی به موهاش میکشه.
_چطور میشه بیدارش کرد؟
_کاری از دست ما بر نمیاد. اون خودش بعد از برگشتن قدرت کافی به بدنش،بیدار میشه. حالا چرا اینقدر برات مهمه که...
سباستین این بار به قدری سریع تفنگش رو در میاره که رولان حتی متوجه نمیشه. بعد از دیدن تفنگ تو دست سباستین، رولان بازهم ساکت میشه.
_داشتی میگفتی.
_ببخشید. نباید اون حرف رو..
_اگه جرعت داری ادامه بده.
رولان بعد چند ثانیه میگه:
_تنفگتو بزار کنار.
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
براووو
_چی گفتی؟
_گفتم تفنگتو بزار کنار. لازم بود بازم تکرارش کنم؟
رولان حالا باچهره ای بی روح به سباستین زل زده.
_فک میکنی قرار نیس شلیک کنم؟
_تو حتی لیاقت نداری الان اینجا باشی، نمیدونم چطور ویکتور بهت اجازه داده بمونی و امیلی رو هم بابت کاری که برات کرده درک نمیکنم. تو یه ادم ضعیفی که فقط بلده ادای کاربلدا رو در بیاره، تو مایه ی خجا..
و همون لحظه، صدای شلیکی به گوش میرسه. ولی نه از بیرون. بلکه از داخل همون اتاق.
کسی اسیب ندیده، چون اون فقط یه هشدار بود. هشداری غیر منتظره.
ببخشید ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
هشداری از طرف شخصی که تا همین چند لحظه پیش روی تخت دراز کشیده بود. نه، اون بیهوش نبود. اون از اول تا اخر مکالمات سباستین و رولان رو شنید. و حالا، کنار سباستین ایستاده و یه کلت رو به سمت رولان نشونه گرفته. امیلی پوزخندی میزنه.
_انتظار یه گلوله که درست از بغل گوشت رد بشه رو نداشتی؟ خب میدونی، بهتره انتظار یه گلوله که مستقیم وارد مغزت بشه رو داشته باشی، رولان.
سباستین و رولان هردو متعجب به امیلی خیره میشن.دهن رولان باز مونده.
_بیا یه بازی کنیم.تو دوباره حرفاتو تکرار کن و من یه گلوله شلیک کنم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
وای خدااااا
یکم طول میکشه ادامه بدم ببخشید
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
هشداری از طرف شخصی که تا همین چند لحظه پیش روی تخت دراز کشیده بود. نه، اون بیهوش نبود. اون از اول تا
سباستین چهره بی روحش رو به خودش میگیره و کنار می ایسته . رولان از ترس روی زانو میفته و به امیلی تعظیم میکنه و میگه :« من ... عذر خواهم ... بانوی من . »
امیلی با عصبانیت میگه :« کافیه ، از جلوی چشمام گمشو بیرون . »
رولان سریع از جا بلند میشه و از اتاق خارج میشه . امیلی با یه حرکت نمایشی تفنگشو میذاره کنار تختش و دوباره میره روی همون میشینه .
سباستین همون جا ایستاده و حرکتی نمیکنه داره فکر میکنه اما به چی ؟
رو به امیلی میکنه و میگه :« چرا ؟»
_ چی چرا ؟
_ چرا بهش اون حرفا رو گفتی ؟میتونستی بذاری ادامه بده و بعد اعلام کنی که بیداری .
_ داشت میرفت رو مخم همین .
https://eitaa.com/satsojen/4135
باورت میشه دقیقا لحظه ای که این پیامو ارسال کردم دیدم اومدی؟🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اره یوهاهاهاهاه
https://eitaa.com/satsojen/4134
عیبی نداره
(راستی امیلی بعد از اینکه شنید رولان شروع کرده داره درباره سباستین چرت و پرت میگه دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و بلند شد)
#امیلی
~~~~~~~~~~
اهااااا فهمیدم
https://eitaa.com/satsojen/4130
حیحی مرسی🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
خواهش
https://eitaa.com/satsojen/4136
_که اینطور.از کیه بیداری؟
_از همون موقع که رولانو صدا کردی.یکم قبل تر از اونم صداهارو میشنیدم.
_پس چرا زودتر..
_چون میخواستم ریکشنتو ببینم.
سباستین پوکر فیس به امیلی نگاه میکنه.
_یعنی چی؟
_هیچی.ولش کن.
چند ثانیه سکوت..سکوتی آزار دهنده.
_امیلی
_بله؟
_یه سوالی دارم.
_قول نمیدم جواب بدم
_چرا اینکارو برای من کردی؟ چرا،وقتی میتونستی ولم کنی؟لطفا این بار دیگه به سوالم جواب بده.
_سباستین.خیلی چیزا هست که نمیتونم بگم.بیخیالش شو.
#امیلی
~~
_ امیلی ... ل...
سباستین میخواست کلمه لطفا را بر زبان بیاورد ولی یهو مشتی از خون از دهانش به بیرون پرتاب شد و سباستین را به زانو در آورد . اما سباستین برای اینکه امیلی را نگران نکند با پست جلوی دهانش را گرفته بود تا او خون را نبیند
امیلی پرسید :« چت شد ؟»
سباستین نمیتوانست جواب دهد چون موج سرفه هایش قطع نمیشد در عوض با دست آزادش به امیلی گفت که خوب است و نیاز نیست جلو بیاید تا سباستین را در آن حال ببند ولی امیلی با آن جواب ساده راضی نشد و جلو آمد تا چهره سباستین را ببیند .
به محض دیدن چشمان کاسه خون سباستین و دست جلوی دهانش که خون ز بین انگشت هایش بیرون زده بود کنار سباستین روی زانو هایش هم شد و چشم در چشمانش دوخت و گفت :« هی تو خوبی ؟»
سباستین که بی اختیار بدنش می لرزید با تمام ضعفش با سر تکان دادن پاسخ داد .
اما امیلی سماجت کرد و گفت :« نه نیستی از کی اینجوری شدی ؟»