هشداری از طرف شخصی که تا همین چند لحظه پیش روی تخت دراز کشیده بود. نه، اون بیهوش نبود. اون از اول تا اخر مکالمات سباستین و رولان رو شنید. و حالا، کنار سباستین ایستاده و یه کلت رو به سمت رولان نشونه گرفته. امیلی پوزخندی میزنه.
_انتظار یه گلوله که درست از بغل گوشت رد بشه رو نداشتی؟ خب میدونی، بهتره انتظار یه گلوله که مستقیم وارد مغزت بشه رو داشته باشی، رولان.
سباستین و رولان هردو متعجب به امیلی خیره میشن.دهن رولان باز مونده.
_بیا یه بازی کنیم.تو دوباره حرفاتو تکرار کن و من یه گلوله شلیک کنم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
وای خدااااا
یکم طول میکشه ادامه بدم ببخشید
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
هشداری از طرف شخصی که تا همین چند لحظه پیش روی تخت دراز کشیده بود. نه، اون بیهوش نبود. اون از اول تا
سباستین چهره بی روحش رو به خودش میگیره و کنار می ایسته . رولان از ترس روی زانو میفته و به امیلی تعظیم میکنه و میگه :« من ... عذر خواهم ... بانوی من . »
امیلی با عصبانیت میگه :« کافیه ، از جلوی چشمام گمشو بیرون . »
رولان سریع از جا بلند میشه و از اتاق خارج میشه . امیلی با یه حرکت نمایشی تفنگشو میذاره کنار تختش و دوباره میره روی همون میشینه .
سباستین همون جا ایستاده و حرکتی نمیکنه داره فکر میکنه اما به چی ؟
رو به امیلی میکنه و میگه :« چرا ؟»
_ چی چرا ؟
_ چرا بهش اون حرفا رو گفتی ؟میتونستی بذاری ادامه بده و بعد اعلام کنی که بیداری .
_ داشت میرفت رو مخم همین .
https://eitaa.com/satsojen/4135
باورت میشه دقیقا لحظه ای که این پیامو ارسال کردم دیدم اومدی؟🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اره یوهاهاهاهاه
https://eitaa.com/satsojen/4134
عیبی نداره
(راستی امیلی بعد از اینکه شنید رولان شروع کرده داره درباره سباستین چرت و پرت میگه دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و بلند شد)
#امیلی
~~~~~~~~~~
اهااااا فهمیدم
https://eitaa.com/satsojen/4130
حیحی مرسی🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
خواهش
https://eitaa.com/satsojen/4136
_که اینطور.از کیه بیداری؟
_از همون موقع که رولانو صدا کردی.یکم قبل تر از اونم صداهارو میشنیدم.
_پس چرا زودتر..
_چون میخواستم ریکشنتو ببینم.
سباستین پوکر فیس به امیلی نگاه میکنه.
_یعنی چی؟
_هیچی.ولش کن.
چند ثانیه سکوت..سکوتی آزار دهنده.
_امیلی
_بله؟
_یه سوالی دارم.
_قول نمیدم جواب بدم
_چرا اینکارو برای من کردی؟ چرا،وقتی میتونستی ولم کنی؟لطفا این بار دیگه به سوالم جواب بده.
_سباستین.خیلی چیزا هست که نمیتونم بگم.بیخیالش شو.
#امیلی
~~
_ امیلی ... ل...
سباستین میخواست کلمه لطفا را بر زبان بیاورد ولی یهو مشتی از خون از دهانش به بیرون پرتاب شد و سباستین را به زانو در آورد . اما سباستین برای اینکه امیلی را نگران نکند با پست جلوی دهانش را گرفته بود تا او خون را نبیند
امیلی پرسید :« چت شد ؟»
سباستین نمیتوانست جواب دهد چون موج سرفه هایش قطع نمیشد در عوض با دست آزادش به امیلی گفت که خوب است و نیاز نیست جلو بیاید تا سباستین را در آن حال ببند ولی امیلی با آن جواب ساده راضی نشد و جلو آمد تا چهره سباستین را ببیند .
به محض دیدن چشمان کاسه خون سباستین و دست جلوی دهانش که خون ز بین انگشت هایش بیرون زده بود کنار سباستین روی زانو هایش هم شد و چشم در چشمانش دوخت و گفت :« هی تو خوبی ؟»
سباستین که بی اختیار بدنش می لرزید با تمام ضعفش با سر تکان دادن پاسخ داد .
اما امیلی سماجت کرد و گفت :« نه نیستی از کی اینجوری شدی ؟»
https://eitaa.com/satsojen/4140
یا خدااا
میشه یکمم ادامه بدی؟ اگه نمیخوای بگو مینویسم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
باشه چشم
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/4136 _که اینطور.از کیه بیداری؟ _از همون موقع که رولانو صدا کردی.یکم قبل ت
سباستین من من کنان کلماتی کمابیش نا مفهوم را بر زبان آورد :« خو... بم... نگ... ران... نب.. اش...»
_ سباستین مقاومت نکن بذار کمکت کنم .
_ ن... نه... نیاز... نیست...
سباستین از جیبش پارچه ای که ریچارد که او داده بود را در آورد و خون روی دست ها و دهنش را پاک کرد بعد به کمک عصایش با دست و پای لرزان از روی زمین بلند شد و به سمت تختش رفت .
امیلی با نگاه عصبانی به سباستین نگاه میکرد در حالی که سباستین سعی میکرد بتواند نفس بکشد .
امیلی پرسید :« چرا اینجوری شدی ؟»
سباستین که هنوز گلویش گرفته بود گفت :« مهم نیست ... امیلی ... »