https://eitaa.com/satsojen/4135
باورت میشه دقیقا لحظه ای که این پیامو ارسال کردم دیدم اومدی؟🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اره یوهاهاهاهاه
https://eitaa.com/satsojen/4134
عیبی نداره
(راستی امیلی بعد از اینکه شنید رولان شروع کرده داره درباره سباستین چرت و پرت میگه دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و بلند شد)
#امیلی
~~~~~~~~~~
اهااااا فهمیدم
https://eitaa.com/satsojen/4130
حیحی مرسی🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
خواهش
https://eitaa.com/satsojen/4136
_که اینطور.از کیه بیداری؟
_از همون موقع که رولانو صدا کردی.یکم قبل تر از اونم صداهارو میشنیدم.
_پس چرا زودتر..
_چون میخواستم ریکشنتو ببینم.
سباستین پوکر فیس به امیلی نگاه میکنه.
_یعنی چی؟
_هیچی.ولش کن.
چند ثانیه سکوت..سکوتی آزار دهنده.
_امیلی
_بله؟
_یه سوالی دارم.
_قول نمیدم جواب بدم
_چرا اینکارو برای من کردی؟ چرا،وقتی میتونستی ولم کنی؟لطفا این بار دیگه به سوالم جواب بده.
_سباستین.خیلی چیزا هست که نمیتونم بگم.بیخیالش شو.
#امیلی
~~
_ امیلی ... ل...
سباستین میخواست کلمه لطفا را بر زبان بیاورد ولی یهو مشتی از خون از دهانش به بیرون پرتاب شد و سباستین را به زانو در آورد . اما سباستین برای اینکه امیلی را نگران نکند با پست جلوی دهانش را گرفته بود تا او خون را نبیند
امیلی پرسید :« چت شد ؟»
سباستین نمیتوانست جواب دهد چون موج سرفه هایش قطع نمیشد در عوض با دست آزادش به امیلی گفت که خوب است و نیاز نیست جلو بیاید تا سباستین را در آن حال ببند ولی امیلی با آن جواب ساده راضی نشد و جلو آمد تا چهره سباستین را ببیند .
به محض دیدن چشمان کاسه خون سباستین و دست جلوی دهانش که خون ز بین انگشت هایش بیرون زده بود کنار سباستین روی زانو هایش هم شد و چشم در چشمانش دوخت و گفت :« هی تو خوبی ؟»
سباستین که بی اختیار بدنش می لرزید با تمام ضعفش با سر تکان دادن پاسخ داد .
اما امیلی سماجت کرد و گفت :« نه نیستی از کی اینجوری شدی ؟»
https://eitaa.com/satsojen/4140
یا خدااا
میشه یکمم ادامه بدی؟ اگه نمیخوای بگو مینویسم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
باشه چشم
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/4136 _که اینطور.از کیه بیداری؟ _از همون موقع که رولانو صدا کردی.یکم قبل ت
سباستین من من کنان کلماتی کمابیش نا مفهوم را بر زبان آورد :« خو... بم... نگ... ران... نب.. اش...»
_ سباستین مقاومت نکن بذار کمکت کنم .
_ ن... نه... نیاز... نیست...
سباستین از جیبش پارچه ای که ریچارد که او داده بود را در آورد و خون روی دست ها و دهنش را پاک کرد بعد به کمک عصایش با دست و پای لرزان از روی زمین بلند شد و به سمت تختش رفت .
امیلی با نگاه عصبانی به سباستین نگاه میکرد در حالی که سباستین سعی میکرد بتواند نفس بکشد .
امیلی پرسید :« چرا اینجوری شدی ؟»
سباستین که هنوز گلویش گرفته بود گفت :« مهم نیست ... امیلی ... »
https://eitaa.com/satsojen/4142
الان ادامه بدم؟
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اره اگه میتونی اگه نه من میتونم
https://eitaa.com/satsojen/4144
چی شدههههه
#امیلی
~~~~~~~~~~
از دیروز تا کل امروز باید بیدار باشممم
https://eitaa.com/satsojen/4145
یا خدااا
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ارههههه