eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
51 دنبال‌کننده
168 عکس
445 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/4136 _که اینطور.از کیه بیداری؟ _از همون موقع که رولانو صدا کردی.یکم قبل تر از اونم صداهارو میشنیدم. _پس چرا زودتر.. _چون میخواستم ریکشنتو ببینم. سباستین پوکر فیس به امیلی نگاه میکنه. _یعنی چی؟ _هیچی.ولش کن. چند ثانیه سکوت..سکوتی آزار دهنده. _امیلی _بله؟ _یه سوالی دارم. _قول نمیدم جواب بدم _چرا اینکارو برای من کردی؟ چرا،وقتی میتونستی ولم کنی؟لطفا این بار دیگه به سوالم جواب بده. _سباستین.خیلی چیزا هست که نمیتونم بگم.بیخیالش شو. ~~ _ امیلی ... ل... سباستین میخواست کلمه لطفا را بر زبان بیاورد ولی یهو مشتی از خون از دهانش به بیرون پرتاب شد و سباستین را به زانو در آورد . اما سباستین برای اینکه امیلی را نگران نکند با پست جلوی دهانش را گرفته بود تا او خون را نبیند امیلی پرسید :« چت شد ؟» سباستین نمی‌توانست جواب دهد چون موج سرفه هایش قطع نمیشد در عوض با دست آزادش به امیلی گفت که خوب است و نیاز نیست جلو بیاید تا سباستین را در آن حال ببند ولی امیلی با آن جواب ساده راضی نشد و جلو آمد تا چهره سباستین را ببیند . به محض دیدن چشمان کاسه خون سباستین و دست جلوی دهانش که خون ز بین انگشت هایش بیرون زده بود کنار سباستین روی زانو هایش هم شد و چشم در چشمانش دوخت و گفت :« هی تو خوبی ؟» سباستین که بی اختیار بدنش می لرزید با تمام ضعفش با سر تکان دادن پاسخ داد . اما امیلی سماجت کرد و گفت :« نه نیستی از کی اینجوری شدی ؟»
https://eitaa.com/satsojen/4140 یا خدااا میشه یکمم ادامه بدی؟ اگه نمیخوای بگو مینویسم ~~~~~~~~~~~~~~ باشه چشم
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/4136 _که اینطور.از کیه بیداری؟ _از همون موقع که رولانو صدا کردی.یکم قبل ت
سباستین من من کنان کلماتی کمابیش نا مفهوم را بر زبان آورد :« خو... بم... نگ... ران... نب.. اش...» _ سباستین مقاومت نکن بذار کمکت کنم . _ ن... نه... نیاز... نیست... سباستین از جیبش پارچه ای که ریچارد که او داده بود را در آورد و خون روی دست ها و دهنش را پاک کرد بعد به کمک عصایش با دست و پای لرزان از روی زمین بلند شد و به سمت تختش رفت . امیلی با نگاه عصبانی به سباستین نگاه میکرد در حالی که سباستین سعی میکرد بتواند نفس بکشد . امیلی پرسید :« چرا اینجوری شدی ؟» سباستین که هنوز گلویش گرفته بود گفت :« مهم نیست ... امیلی ... »
امیلی حدس بزن چی شدهههه
امروزم تا صبح باید بیدار بمونممممممم
https://eitaa.com/satsojen/4142 الان ادامه بدم؟ ~~~~~~~~~~~~~~ اره اگه میتونی اگه نه من میتونم
https://eitaa.com/satsojen/4144 چی شدههههه ~~~~~~~~~~ از دیروز تا کل امروز باید بیدار باشممم
https://eitaa.com/satsojen/4145 یا خدااا ~~~~~~~~~~~~~~ ارههههه
https://eitaa.com/acception/2336 عمهههههههه عمه ادریننننننممممم
https://eitaa.com/acception/2339 با خیال راحت بدش مننننن