eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
51 دنبال‌کننده
172 عکس
445 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
امیلی برای ادامه داستان امشب من امکان داره تا یک ساعت و نیم دیگه نتونم بیام گوشیم شارژ نداره بیرونم هستم ، شرمنده ام.
خب من اومدم
https://eitaa.com/satsojen/4196 باشه اصلا عیبی نداره هروقت خواستی بیا ~~~~~~~~~~~~~~ ممنونم امیلی
https://eitaa.com/satsojen/4198 خواهش سباستین نت و ایتای تو هم هماهنگ کردن به زور کار کنن؟ ~~~~~~~~~~~~~~ موقعی که تو حرم بودم اره ولی الان خوبه ، میخوای اد بکنمت راحت تر پیام بدی
https://eitaa.com/satsojen/4199 عه پس فقط ایتای من دلقک بازیش گل کرده ممنون ولی نمیتونم- ~~~~~~~~~~~~~~ باشه اوکی
https://eitaa.com/satsojen/4200 بازم مرسی الان مینویسم میفرستم ~~~~~~~~~~~~~~ خواهش، دستت درد نکنه
اینجا پناهگاه امن من است جایی که کلمات آرامش‌بخش روح خسته‌ام می‌شوند در دنیای سکوت نوشتن تنها فریاد و تسکین من است به پناهگاه واژه‌ها خوش آمدید لینک کانال https://eitaa.com/neveshtehHelinBanoo حمایت؟؟ ~~~~~~~~~~ حتما دوستان برید پیششون
https://eitaa.com/afkarman سلام اگر دوست داشتید یه سر به کانال بزنید ~~~~~~~~~~~~~~ حمایتشون کنید
سباستینننن صبر کن میخوام یه جمله هم اضافه کنممم ~~~~~~~~~~~~~~ باشه اوکی
https://eitaa.com/satsojen/4166 امیلی با صدای آرومی میپرسه:«سباستین؟میتونی صدامو بشنوی؟» سباستین اروم اروم چشماش رو باز میکنه. بعد چند ثانیه سباستین سرفه ای میکنه و بعد سعی میکنه گردنشو به سمتی که امیلی نشسته برگردونه. _تو نباید تکون بخوری. اما سباستین به کارش ادامه میده و بعد به امیلی خیره میشه. _خوبی؟ سباستین بازهم سرفه ی ارومی میکنه. بعد سعی میکنه حرف بزنه، ولی صداش خش داره. _خو...بم. (ببخشید کم شد.) ~~~~~~~~~~~~~~
_یادمه دفعه قبلی که گفتی خوبی، هنوز یه دقیقه نگذشته بود که خون بالا اوردی. نگاه سباستین تو تاریکی بازهم به امیلی خیره میمونه. _چیه؟ از وقتی بیدار شدی یکسره داری نگام میکنی. یعنی اینقدر جذابم که تو این تاریکی هم نمیتونی نگام نکنی؟ سباستین اروم به شوخی امیلی میخنده و در همون حین کمی سرفه هم میکنه. (الان بنویس، ببخشید جدا نوشتم. بعد از فرستادن یهو اینا به ذهنم رسیدن) ~~~~~~~~~~~~~~ نه اشکال ندارد فدا سرت
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
_یادمه دفعه قبلی که گفتی خوبی، هنوز یه دقیقه نگذشته بود که خون بالا اوردی. نگاه سباستین تو تاریکی با
یکم خون از گوشه لب سباستین جاری میشه ، سباستین سعی می‌کنه دستشو تکون بده و خون رو پاک کنه ولی امیلی با یه دستمال تو دستش زودتر اینکارو می‌کنه . سباستین سعی می‌کنه بشینه ، امیلی از روی صندلی فقط نگاه می‌کنه و بعد از اینکه کامل نشست می‌پرسه :«خوبذشد به هوش اومدی کلی سوال ازت دارم ...» _ منم ...همینطور . _ پس من اول میپرسم ، این زخمت از کی به وجود اومده ؟و همینطور شکستگی پات ؟ _ دونستنش چیزی رو تغییر نمیده . _ ولی من میپرسم . _ در گیری با کارلوس ، افرادش نه اون مرد هیکلی گنده . _ چرا بهم نگفتی ؟ _ نیازی نبود بدونی . _ ویکتور می‌دونه من نباید بدونم ؟ _ من و تو هیچ نسبتی حتی کاری هم باهم نداریم دلیلی وجود نداشت که قانعم کنه بهت بگم. _ عوضی ، در نبود من اتفاق خاصی هم افتاده ؟ _ نه ، غیر حمله بخش شرقی بهمون. _ کی مدیریت ش کرد ؟ _ ویکتور نبود پس من انجامش دادم . _ روز مراسم خاکسپاری چی ؟ _ متوجه نشدم . _ اون ده دقیقه تاخیر برای چی بود ؟ _ راه رو گم کرده بودم . _ مطمئنی؟ _ اره . _ اون روزی که سراسیمه از ساختمان خارج شدی برای چی بود ؟ _ رفته بودم به ساتسوجین سر بزنم . _ پس چرا ویکتور می‌گفت حالت بد بوده ؟ _ نه نبوده . _ بسیار خب . اینجا میمونی و استراحت می‌کنی تا حالت کامل خوب بشه ‌. فهمیدی ؟ _ من نمیخوام اینجا بمونم . _ من می‌خوام . اینایی این را گفت و از اتاق رفت ، خودش جواب تک تک سوالاتی که پرسید را می دانست فقط می خواست ببیند سباستین راستش را به او میگوید یا نه ، جوابش را هم یافته بود .