سباستین داشتم مینوشتم دستم خورد بقیش نیومد
«امیلی بعد از گفتن اون حرف از اتاق خارج میشه.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اوکی
https://eitaa.com/satsojen/4519
سباستین و امیلی غذاشون رو تو سکوت میخورن. دقیقا لحظه ای که غذای هردوشون تموم میشه، ویکتور در اتاق رو میزنه.
_بیا تو.
ویکتور وارد میشه و سرش رو برای امیلی خم میکنه.
_بانوی من، وقتشه.
امیلی بلند میشه بره که سباستین میپرسه:«جایی میخواین برین؟»
_اره، میریم به یه چیزی رسیدگی کنیم. چطور؟
_هیچی. فقط کنجکاو شدم.
امیلی بعد از کمی مکث به چشمای سباستین نگاه میکنه.
_سباستین، کنجکاوی همیشه هم خوب نیست. میتونه باعث دردسر بشه. یا حتی موجب مرگ.
امیلی بعد از گفتن اون حرف از اتاق خارج میشه.
#امیلی
~~~~~~~~~~
سباستین به در خیره میشه و بعد از چند ثانیه متوجه لباساش که ویکتور. قبل از رفتن پشت در گذاشته بود میشه . از عصاش که کنار تخت شه کنم میگیره و می ایسته ، حالا قدم های ارومشو به سمت در میکشونه بعد از پوشیدن لباسای مخصوصش سوییچ موتورش رو از جیبش در میاره و از پنجره درمانگاه بیرون میره .
از پنجره تا زمین حدود سه متر ارتفاعه ، سباستین ریسک نمیکنه و از شکاف های توی دیوار برای پایین رفتن استفاده میکنه و در نهایت وقتی به ارتفاع یک و نیم متری رسید میپره. بعد از پرش درد زیادی توی دنده هایش پخش میشه و قفسه سینه اشو میسوزونه اما اون زیاد اهمیت ننیده و به سمت موتورش میره و بعد از راه افتادن ماشین مشکی رنگ امیلی راه میوفته.
https://eitaa.com/satsojen/4524
امیلی که حالا با کت شلوار رسمی مشکیش تو ماشین نشسته، به ویکتور که درحال رانندگیه از اینه نگا میکنه.
_مطمئن شدی نتونه از اتاق خارج بشه؟
_بله رئیس. دو تا نگهبان جلوی در اتاقش گزاشتم و به دکترا و پرستارا هم سپردم.
_خوبه. بعد از اینکه کامل بهبوهد پیدا کرد یه کارایی باهاش دارم.
_میتونم بپرسم چه کارایی رئیس؟
امیلی با نگاهش به ویکتور میفهمونه که نه.
_معذرت میخوام بانوی من نباید میپرسیدم.
_به جای این حرفا سریعتر رانندگی کن.
_چشم.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
بعد از بیست دقیقه رانندگی در سکوت به میخانه شبدر واقع در بخش مرکزی شهر میرسند ، جایی که خلافکار ترین سازمان کل کشور در آن جلسات ماهانه اش را برگزار می کند .
تنها سازمانی که با اجازه دولت فعالیت می کند ، تا به موقع کثافت کاری های دولت را پاک کند .
به هر حال به وقت رسیدن ویکتور بعد از پیدا کردن جای پارک از ماشین پیاده و در را برای امیلی باز می کند امیلی با چهره ای جدی و بی روح از ماشین پیاده می شود و وارد بار می شود .
بار بزرگی ست ، بعد از رفتن به سمت صاحب بار که پشت میز بزرگش نشسته امیلی می گوید :« سلام جناب مارکوس . »
مارکوس مردی پیر اما توانمند است ، در حالی که جامی را با دستمال خشک می کند با لبخندی بزرگ می گوید :« اوه خوشحالم دوباره میبینمتون بانو امیلی . نوشیدنی میل دارید ؟»
امیلی لبخند کم جانی می زند و پاسخ می دهد :« نه مارکوس برای کار اینجام . راستی تو میدونی جلسه امروز برای چیه ؟»
مارکوس خنده ای می کند و جواب می دهد :« اوه بانو ی من از من انتظار نداشته باشید که همچین اسراری رو لو بدم . »
بعد با نوک انگشتانش روی میز ضرب می گیرد . نامنظم است پس ریتم نیست بلکه کد مورس است .
پیام مارکوس :« شنیدم دعوا به پا کردی . به رئیس چیزی نگفتم ولی مراقب خودت باش .»
امیلی لحظه ای مکث می کند و بعد می گوید :« ممنونم مارکوس ، بعداً یه دونه از اون همیشگی ها برام بزن»
_ چشم بانوی من .
امیلی از زیر زمین وارد آسانسور می شود و حدود ۳۲ طبقه زیر زمین می رود ، جایی که حتی بهترین دستگاه های شنود هم کار نمیکنند و همین سباستین را مجبور می کند تا در سایه او را تعقیب کند حتی اگر در طبقه ۳۲ ام در زیر زمین باشد حتی اگر جانش در خطر باشد .
https://eitaa.com/satsojen/4522
حیحی بله بله
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
🤡
https://eitaa.com/satsojen/4525
امیلی به طبقه -۳۲ میرسه. همه اعضای انجمن دور میز بلند و مشکی که اونجاست نشستن. امیلی ساعت مچیش رو نگاه میکنه و میبینه درست به موقع رسیده. میره میشینه روی صندلی خودش و جلسه شروع میشه.
(ببخشید کم شد)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اشکال ندارد فقط از من ممکنه طول بکشه . ببخشید
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/4525 امیلی به طبقه -۳۲ میرسه. همه اعضای انجمن دور میز بلند و مشکی که اونج
همه دور میز مستطیلی شکل سیاه جمع شدن و همه سر جای خودشونن .
چهار رئیس از چهار بخش شهر برای اداره چهار بخش کشور و یک رئیس.کسی به این لارا که مدیریت کننده هر اتفاقی در چهار بخش است . تنها کسی که توانایی امر و نهی به این چهار نفر را دارد .
امیلی از بخش شمالی سکوت کرده و حرفی نمیزنه حتی حالت چهره اش هم چیزی برای گفتن نداره و ویکتور مثل یه بادیگارد کنار صندلی امیلی ایستاده ، در عوض سمت روبروش کارلوس رئیس بخش شرقی با لبخند عجیبی روی صورتش همه رو از نگاه میگذرونه .
ویکتوریکا رئیس بخش غربی زنی با موهای طلایی رنگ و پوستی روشن و البته بسیار سیاستمدار ، گوشه ای مشغول آنالیز کردن رفتار باقی افراد است .
و کاتسو رئیس بخش جنوبی مردی با موهای قهوه ای روشن و پوستی چند درجه تیره تر از ویکتوریکا همیشه خسته و چرت میزند .
رئیس های هر چهار بخش نشسته و منتظر رئیس اداره کل جرم و جنایات کشور لارا هستند . چند دقیقه ای میگذرد و لارا با قامتی بلند و وقاری مسحور کننده وارد اتاق جلسه می شود . لارا لباسی با دامنی بلند که پشت سرش کشیده می شد به تن دارد . کتی کوتاه روی آن پوشیده و موهایش را. ساده بالای سرش جمع کرده .
با ورود تو همه ساکت از جای برمی خیزند و تعظیم میکنند . صدای :« درود به رئیس بزرگ . »فضا را پر می کند ، سپس هر چهار نفر احترام نظامی می گذارند و با علامت لارا روی صندلی ها می نشینند .
لارا آغاز می کند بعد از تشریفات رسمی شروع واقعی جلسه را اعلام میکند :« همینطور که میدونید هیچ وقت دو جلسه با فاصله زمانی کم ، خارج از برنامه برگزار نشده که این یعنی موضوع مهمی پیش اومده . »
سکوت جوابی راستین برای حرف های اوست .
ادامه می دهد:« موضوع اصلی بحث امروز درگیری پیش اومده بین بخش شرقی و شمالیه از هر دو طرف میخوام دلیلشو بپرسم اول بخش شمالی . »
امیلی شروع به صحبت می کند :« با احترام خدمت بانو لارا ، درگیری بین دو بخش ذکر شده به دلیل تجاوز به حریم منطقه بخش شمالی توسط بخش جنوبی بوده ، عملیات ما صرفا دفاعی و بدون خسارت برای بخش جنوبی بوده در حالی که صاحب بخش جنوبی به خاطر طمع ش ده نفر از افراد بنده رو به قتل رسوند . »
_ متوجهم حالا بخش جنوبی دلیلتو توضیح بده .
کارلوس با چرب زبانی می گوید :« بانو لارا بنده اشتباهم رو میپذیرم و آماده هر مجازاتی هستم . »
_ سعی نکن منم با حرفات خام کنی کارلوس ، بهاشو به صورت نقدی و کشتن ده نفر از افرادی بپذیر .
_ بله قربان .
_ حالا میرسیم به بحث اصلی جلسه ، اخیرا خبر های به دستم رسیده حاکی از اینکه قاتل مشهور سباستین مک کویین برگشته . قاتلی که بیست سال از زندگیشو صرف سازمان و به مدت ده سال از سازمان دوری میکرده بالاخره رخ نشون داده .
هر چهار نفر مشت هایشان را روی سینه گذاشتن و بلند گفتند :«قربان چه دستور میدید؟»
_ من میخوام این فرد زنده یا مرده دستگیر و تحویل من داده بشه . پاداش کسی که زنده بیاردش بیشتره ده میلیارد . مفهومه ؟
همه یک صدا پاسخ دادند :« بله .»
_ بسیار خب جلسه تمومه .
سباستین گوشه ای از اتاق در میان سایه ها مخفی شده بود با شنیدن جایزه ای که بر سرش گذاشته بودند شوکه شد و تصمیم گرفت قبل از امیلی به ساختمان برگردد .
https://eitaa.com/satsojen/4527
مرسی
عیب نداره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ممنون
https://eitaa.com/satsojen/4531
اوکی
سباستین من امشب تا ۳ میمونم، فردا صبح کلاس دارم امروز هم خوب نخوابیدم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اشکال نداره ، هر وقت خواستی برو
https://eitaa.com/satsojen/4528
سباستین داداش فرار کن-
اینو میخوان تو رو بکارن-
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
من درحال فراررررر