eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
53 دنبال‌کننده
172 عکس
461 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/4525 امیلی به طبقه -۳۲ میرسه. همه اعضای انجمن دور میز بلند و مشکی که اونجاست نشستن. امیلی ساعت مچیش رو نگاه میکنه و میبینه درست به موقع رسیده. میره میشینه روی صندلی خودش و جلسه شروع میشه. (ببخشید کم شد) ~~~~~~~~~~~~~~ اشکال ندارد فقط از من ممکنه طول بکشه . ببخشید
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/4525 امیلی به طبقه -۳۲ میرسه. همه اعضای انجمن دور میز بلند و مشکی که اونج
همه دور میز مستطیلی شکل سیاه جمع شدن و همه سر جای خودشونن . چهار رئیس از چهار بخش شهر برای اداره چهار بخش کشور و یک رئیس.کسی به این لارا که مدیریت کننده هر اتفاقی در چهار بخش است . تنها کسی که توانایی امر و نهی به این چهار نفر را دارد . امیلی از بخش شمالی سکوت کرده و حرفی نمیزنه حتی حالت چهره اش هم چیزی برای گفتن نداره و ویکتور مثل یه بادیگارد کنار صندلی امیلی ایستاده ، در عوض سمت روبروش کارلوس رئیس بخش شرقی با لبخند عجیبی روی صورتش همه رو از نگاه میگذرونه . ویکتوریکا رئیس بخش غربی زنی با موهای طلایی رنگ و پوستی روشن و البته بسیار سیاستمدار ، گوشه ای مشغول آنالیز کردن رفتار باقی افراد است . و کاتسو رئیس بخش جنوبی مردی با موهای قهوه ای روشن و پوستی چند درجه تیره تر از ویکتوریکا همیشه خسته و چرت میزند . رئیس های هر چهار بخش نشسته و منتظر رئیس اداره کل جرم و جنایات کشور لارا هستند . چند دقیقه ای می‌گذرد و لارا با قامتی بلند و وقاری مسحور کننده وارد اتاق جلسه می شود . لارا لباسی با دامنی بلند که پشت سرش کشیده می شد به تن دارد . کتی کوتاه روی آن پوشیده و موهایش را. ساده بالای سرش جمع کرده . با ورود تو همه ساکت از جای برمی خیزند و تعظیم میکنند . صدای :« درود به رئیس بزرگ . »فضا را پر می کند ، سپس هر چهار نفر احترام نظامی می گذارند و با علامت لارا روی صندلی ها می نشینند . لارا آغاز می کند بعد از تشریفات رسمی شروع واقعی جلسه را اعلام می‌کند :« همینطور که میدونید هیچ وقت دو جلسه با فاصله زمانی کم ، خارج از برنامه برگزار نشده که این یعنی موضوع مهمی پیش اومده . » سکوت جوابی راستین برای حرف های اوست . ادامه می دهد:« موضوع اصلی بحث امروز درگیری پیش اومده بین بخش شرقی و شمالیه از هر دو طرف می‌خوام دلیلشو بپرسم اول بخش شمالی . » امیلی شروع به صحبت می کند :« با احترام خدمت بانو لارا ، درگیری بین دو بخش ذکر شده به دلیل تجاوز به حریم منطقه بخش شمالی توسط بخش جنوبی بوده ، عملیات ما صرفا دفاعی و بدون خسارت برای بخش جنوبی بوده در حالی که صاحب بخش جنوبی به خاطر طمع ش ده نفر از افراد بنده رو به قتل رسوند . » _ متوجهم حالا بخش جنوبی دلیلتو توضیح بده . کارلوس با چرب زبانی می گوید :« بانو لارا بنده اشتباهم رو میپذیرم و آماده هر مجازاتی هستم . » _ سعی نکن منم با حرفات خام کنی کارلوس ، بهاشو به صورت نقدی و کشتن ده نفر از افرادی بپذیر . _ بله قربان . _ حالا میرسیم به بحث اصلی جلسه ، اخیرا خبر های به دستم رسیده حاکی از اینکه قاتل مشهور سباستین مک کویین برگشته . قاتلی که بیست سال از زندگیشو صرف سازمان و به مدت ده سال از سازمان دوری می‌کرده بالاخره رخ نشون داده . هر چهار نفر مشت هایشان را روی سینه گذاشتن و بلند گفتند :«قربان چه دستور میدید؟» _ من می‌خوام این فرد زنده یا مرده دستگیر و تحویل من داده بشه . پاداش کسی که زنده بیاردش بیشتره ده میلیارد . مفهومه ؟ همه یک صدا پاسخ دادند :« بله .» _ بسیار خب جلسه تمومه . سباستین گوشه ای از اتاق در میان سایه ها مخفی شده بود با شنیدن جایزه ای که بر سرش گذاشته بودند شوکه شد و تصمیم گرفت قبل از امیلی به ساختمان برگردد .
https://eitaa.com/satsojen/4527 مرسی عیب نداره ~~~~~~~~~~~~~~ ممنون
https://eitaa.com/satsojen/4531 اوکی سباستین من امشب تا ۳ میمونم، فردا صبح کلاس دارم امروز هم خوب نخوابیدم ~~~~~~~~~~~~~~ اشکال نداره ، هر وقت خواستی برو
https://eitaa.com/satsojen/4528 سباستین داداش فرار کن- اینو میخوان تو رو بکارن- ~~~~~~~~~~~~~~ من درحال فراررررر
https://eitaa.com/satsojen/4528 لارا بلند میشه و بقیه هم به احترامش بلند میشن و احترام نظامی میزارن. اول لارا به سمت اسانسور میره و بعد از رفتن اون، امیلی نگاهی به کارلوس که پورخند روی لباشه میندازه. _اقای سرخوش، بهتره دیگه به سرت نزنه به منطقه ی من بیای، وگرنه اینبار کاری میکنم جوری پشیمون بشی که تا عمر داری دیگه نتونی حتی به من، منطقه‌م و افرادم نگاه کنی. _حالا میبینیم. _بله، میبینیم. ~~~~~~~~~~ آسانسور به نوبت میرسه و امیلی قبل از اینکه بره نوشیدنی که به مارکوس سفارش داده بود رو میخوره اما سباستین قبل از اون خارج شده و حالا سوار موتور ش به سمت درمانگاه می‌ره. امیلی روی یه صندلی روبروی میز کار مارکوس نشسته ، جرعه ای بزرگ از نوشیدنیش مینوشه و زیر لب فحش نثار کارلوس می‌کنه . مارکوس مثل همیشه در حال پاک کردن لیوان ها و جام ها می‌پرسه :« باز چی شده بانوی من ؟» امیلی جرعه ای عمیق مینوشه و میگه :« بازم اون عوضی ... » _ درک میکنم بانوی من اما بهتره زبونتون رو کنترل کنید اون هنوز اینجاست . کارلوس پشت سر امیلی ایستاده و با لبخند گفت:« بیخیال مارکوس کار همیشه اشه. » امیلی عصبانی تر میشه و ایوانو توی دستش میشکونه . مارکوس نفسی عمیق می‌کشه و بعد از جمع کردن خورده شیشه ها از روی میز خون روی دست و شیشه های فرو رفته توی دست امیلی رو در میاره و میگه :« کارلوس اینجا باید حواست به خودت باشه . وگرنه سرتو به باد میدی . » کارلوس تک خنده ای تلخ میکند واژ بار بیرون می رود تا سیگار بکشد . امیلی میگه :« آههه یه لیوان دیگه . » ویکتور می‌ترسه و میخواد که جلوشو بگیره ، میگه :« اما بانوی من ... » ولی امیلی با خشم وسط حرفش می‌پرسه و میگه :« خفه شو ویکتور . مارکوس یکی دیگه .» مارکوس اینبار بدون لبخند میگه :« بانوی من حق با وبکتوره بهتره برگردید . » امیلی با عصبانیت مشت هاشو روی میز میکوبه و از بار بیرون میره ، ویکتور تعظیمی به مارکوس می‌کنه و میگه :« عذر می‌خوام قربان . » ما موس با مهربانی میگه :« نیازی نیست ، درک میکنم . » _ ممنونم . ویکتور از بار بیرون می‌ره و امیلی رو مقابل کارلوس که سیگار برگش رو به لب داره میبینه ایول از خشم سبگارشو پرت می‌کنه زمین و له می‌کنه و بعد ویکتور رو صدا می‌کنه تا از اون جا ببردش . ویکتور به سمت کارلوس هم تعظیمی می‌کنه و میگه :« عذرمیخوام قربان . » سیگارشو از روی زمین بر می‌ذاره و به سمتش میگیره کارلوس دست ویکتور رو میگیره و به سمت خودش میکشونه تا گوشش کنار لب هایش قرار بگیره و میگه :« بیا تو تیم من . » ویکتور دوباره عذر خواهی می‌کنه و پیشنهادشو رد می‌کنه و بعد امیلی رو به ساختمان می‌بره ‌
https://eitaa.com/satsojen/4534 بدو زودباش سریعتر- ~~~~~~~~~~~~~~ چشم
https://eitaa.com/satsojen/4535 سباستین یه گیف از جمله اخری که نوشتی درست کن- انزلی- ~~~~~~~~~~~~~~ نه ننوشتم
https://eitaa.com/satsojen/4535 دنیا بدون وجود کارلوس و ویکتور:✨✨✨ ~~~~~~~~~~~~~~ آخ دقیقا دقیقا دقیقا ( می‌خوام یه کار بکنم به خاطر مرگ جفتشون گریه کنی)