سلام.
باعث خرسندی منه اکانت شمارو میون ممبرای اینجا ببینم:))))
https://eitaa.com/nogofteh
~~~~~~~~~~~~~~
بچه ها برید پیششون
https://eitaa.com/minivlog903
تروخدا حمایت
~~~~~~~~~~~~~~
بچه ها حمایت کنید
https://eitaa.com/satsojen/4587
اوکی
فقط اینکه من ممکنه زودتر برم شرمنده
#امیلی
~~~~~~~~~~
اشکال نداره منم زیاد نمیتونم بمونم
https://eitaa.com/satsojen/4588
مرسی
الان میفرستم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
خواهش
ممنون
https://eitaa.com/satsojen/4589
مرسی، اوکی
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
خواهش.
( دستم به معنای واقعی داره میشکنه )
https://eitaa.com/satsojen/4591
من حس میکنم مچ پاهام دارن در میان(البته +چشمام)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
وای الهی خوب شی زودتر واقعا درد بدیه
https://eitaa.com/satsojen/4535
سباستین که کمی قبل تر از امیلی و ویکتور راه افتاده بود، تقریبا ۵ دقیقه زودتر از اونها میرسه. سعی میکنه دردی که دنده هاش دارن رو نادیده بگیره و از دیوار بالا بره تا وارد اتاقش بشه. بعد از کمی تلاش بالاخره از پنجره میپره داخل. شروع میکنه به عوض کردن لباساش و مخفی کردن وسایلش. همه لباس ها و وسایل دیگش رو داخل کوله پشتی سیاهی که داره میزاره و بعد کوله پشتی رو جایی که عقل هیچکس بهش نرسه مخفی میکنه.
بعد به سمت تخت میره و با درد روش دراز میکشه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
تو حالت دراز کش وقتی که به سقف خیره شده در مورد اتفاقات و حرفایی که شنیده فکر میکنه و با خودش میگه :« پس اونم فهمید ... دیگه وقتی برای تلف کردن نمونده . لارا شاید قابل اعتماد بوده باشه ولی الان جسدمو میخواد . فکر کنم ساتسوجین باید کلا دور از من زندگی کنه براش بهتره و در مورد امیلی باید یه ساختمون دیگه خیلی بهتر براش ردیف کنم و بعد از زندگی اونم محو میشم . طوری که انگار هیچوقت وجود نداشتم . »
وقتی جمله آخر را با خود گفت ناگهان قلبش تیر کشید ، سباستین از درد ناگهانی به قلبش چنگ زد ابروهایش را در هم کشید و نفسی بریده کشید . بعد از چند ثانیه اثر آن درد رفت و سباستین که خسته و بی خواب بود کم کم به خواب فرو رفت .
امیلی در راه بازگشت به ساختمان با کج خلقی و اخم از داخل ماشین به بیرون نگاه می کرد . ویکتور در حین رانندگی حواسش به دو هم بود که نفس هایی از جنس خشم و حرص میکشید . میخواست چیزی بگوید که امیلی قبل از او شروع کرد ، با مشت به در ماشین کوبید و گفت :« چرا نذاشت تیکه تیکه اش کنم ؟ اون عوضی مغرور حقش بود که بمیره .»
ویکتور چشمش را به خیابان روبرو دوخت و با آرامش گفت :« بانوی من لطفا آروم باشید . »
امیلی با عصبانیت به ویکتور توپید :« خفه شو ویکتور با تو هم کار دارم ، اون عوضی چی در گوشت پچ پچ کرد ؟»
ویکتور لحظه ای سکوت کرد و بعد پاسخ داد :« درخواست خیانت به شما رو داد بانو . »
_ تو چی جواب دادی ؟
_ من هیچوقت به شما خیانت نمیکنم . محض اطمینان یه جایزه کوچیک هم براش گذاشتم .
_ اگه دوباره از اون بمب های دردسر ساز باشه خودم میکشمت .
_ نه بانو این دفعه فرق داره ، کامپیوترش رو هک کردم و اطلاعات ش رو براتون آوردم .
_ خب این خوبه .
و بعد از پایان صحبت شان به پارکینگ ساختمان رسیدند .
https://eitaa.com/satsojen/4592
(وی از شدت مهربان بودن شوما اکلیلی شد و تعجب نمو-🎀)
مرسی توهم همینطور
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ممنونم
«نه بانوی من. من عمرا به خیانت به شما فکر کنم. شما از اول رئیس من بودید و تا اخرش هم با شما میمونم »
اره جون عمت مرتیکه ی بیترادب 🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
والا دلم میخواد الان بکشمش ولی نمیتونم باید طبق نقشه برم