eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
53 دنبال‌کننده
172 عکس
466 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
سباستین امشب هستی؟ ~~~~~~~~~~~~~~ اره هستم داداش
https://eitaa.com/satsojen/4587 اوکی فقط اینکه من ممکنه زودتر برم شرمنده ~~~~~~~~~~ اشکال نداره منم زیاد نمیتونم بمونم
https://eitaa.com/satsojen/4588 مرسی الان میفرستم ~~~~~~~~~~~~~~ خواهش ممنون
https://eitaa.com/satsojen/4589 مرسی، اوکی ~~~~~~~~~~~~~~ خواهش. ( دستم به معنای واقعی داره می‌شکنه )
https://eitaa.com/satsojen/4591 من حس میکنم مچ پاهام دارن در میان(البته +چشمام) ~~~~~~~~~~~~~~ وای الهی خوب شی زودتر واقعا درد بدیه
https://eitaa.com/satsojen/4535 سباستین که کمی قبل تر از امیلی و ویکتور راه افتاده بود، تقریبا ۵ دقیقه زودتر از اونها میرسه. سعی میکنه دردی که دنده هاش دارن رو نادیده بگیره و از دیوار بالا بره تا وارد اتاقش بشه. بعد از کمی تلاش بالاخره از پنجره میپره داخل. شروع میکنه به عوض کردن لباساش و مخفی کردن وسایلش. همه لباس ها و وسایل دیگش رو داخل کوله پشتی سیاهی که داره میزاره و بعد کوله پشتی رو جایی که عقل هیچکس بهش نرسه مخفی میکنه. بعد به سمت تخت میره و با درد روش دراز میکشه. ~~~~~~~~~~~~~~ تو حالت دراز کش وقتی که به سقف خیره شده در مورد اتفاقات و حرفایی که شنیده فکر می‌کنه و با خودش میگه :« پس اونم فهمید ... دیگه وقتی برای تلف کردن نمونده . لارا شاید قابل اعتماد بوده باشه ولی الان جسدمو میخواد . فکر کنم ساتسوجین باید کلا دور از من زندگی کنه براش بهتره و در مورد امیلی باید یه ساختمون دیگه خیلی بهتر براش ردیف کنم و بعد از زندگی اونم محو میشم . طوری که انگار هیچوقت وجود نداشتم . » وقتی جمله آخر را با خود گفت ناگهان قلبش تیر کشید ، سباستین از درد ناگهانی به قلبش چنگ زد ابروهایش را در هم کشید و نفسی بریده کشید . بعد از چند ثانیه اثر آن درد رفت و سباستین که خسته و بی خواب بود کم کم به خواب فرو رفت . امیلی در راه بازگشت به ساختمان با کج خلقی و اخم از داخل ماشین به بیرون نگاه می کرد . ویکتور در حین رانندگی حواسش به دو هم بود که نفس هایی از جنس خشم و حرص میکشید . میخواست چیزی بگوید که امیلی قبل از او شروع کرد ، با مشت به در ماشین کوبید و گفت :« چرا نذاشت تیکه تیکه اش کنم ؟ اون عوضی مغرور حقش بود که بمیره .» ویکتور چشمش را به خیابان روبرو دوخت و با آرامش گفت :« بانوی من لطفا آروم باشید . » امیلی با عصبانیت به ویکتور توپید :« خفه شو ویکتور با تو هم کار دارم ، اون عوضی چی در گوشت پچ پچ کرد ؟» ویکتور لحظه ای سکوت کرد و بعد پاسخ داد :« درخواست خیانت به شما رو داد بانو . » _ تو چی جواب دادی ؟ _ من هیچوقت به شما خیانت نمیکنم . محض اطمینان یه جایزه کوچیک هم براش گذاشتم . _ اگه دوباره از اون بمب های دردسر ساز باشه خودم می‌کشمت . _ نه بانو این دفعه فرق داره ، کامپیوترش رو هک کردم و اطلاعات ش رو براتون آوردم . _ خب این خوبه . و بعد از پایان صحبت شان به پارکینگ ساختمان رسیدند .
https://eitaa.com/satsojen/4592 (وی از شدت مهربان بودن شوما اکلیلی شد و تعجب نمو-🎀) مرسی توهم همینطور ~~~~~~~~~~~~~~ ممنونم
«نه بانوی من. من عمرا به خیانت به شما فکر کنم. شما از اول رئیس من بودید و تا اخرش هم با شما میمونم » اره جون عمت مرتیکه ی بیترادب 🤡 ~~~~~~~~~~~~~~ والا دلم میخواد الان بکشمش ولی نمیتونم باید طبق نقشه برم
https://eitaa.com/satsojen/4593 ویکتور بعد از خاموش کردن ماشین سریع پیاده میشه و در رو برای امیلی باز میکنه تا پیاده بشه. امیلی بعد از پیاده شدن میخواست بره که به اول برمیگرده به ویکتور نگاه میکنه. _حتی وسوسه نشدی که به پیشنهاد کارلوس جواب مثبت بدی؟ احتمالا اونجوری پول بیشتری گیرت میومد. _نه بانوی من. من عمرا به خیانت به شما فکر کنم. شما از اول رئیس من بودید و تا اخرش هم با شما میمونم. _که اینطور.یکم بعد اطلاعاتی که با هک کردنش به دست اوردی برام بیار دفترم. _بله، چشم بانوی من. ~~~~~~~~~~~~~~ ویکتور بعد از رفتن امیلی ماشین رو پارک می‌کنه سوییچ رو می‌ذاره جیبش و به سمت درمانگاه می‌ره . وارد اتاق سباستین میشه و بی معطلی می‌پرسه :« این چه کار احمقانه ای بود ؟» سباستین که روی تخت نشسته با آرامش جواب میده :« منظورت چیه ؟» ویکتور جلو می‌ره و روی صندلی کنار سباستین میشینه و میگه :« خودت می‌دونی چی میگم، اگه میگرفتنت حتی امیلی هم نمیتونست نجاتت بده . » _ نیاز نیست به من گوشزد کنی خودم میدونم . _ نمیدونی ، اکه می‌دونستی همچین خطری رو برای یه خطر اطلاعات نمی پذیرفتی . _ من خوب میدونم دارم چیکار میکنم . ویکتور من تجربه ام از تو خیلی بالاتره . ویکتور از عصبانیت شقیقه هاشو ماساژ میده و میگه :« آهه لعنت بهت همش استرس اینو داشتم که یهو لو بری‌. » _ نگرانم بودی ؟ _ نه احمق نگران مجازات خودم بودم . خفته الان یه مشت بخوابونم تو صورتت . _ نمیتونی . ویکتور برای اینکه حرفشو ثابت کنه سریع از روی صندلی می ایستد به سمت سباستین میاد و یه مشت محکم به فک سباستین میزنه . سر سباستین از شدت ضربه به یه طرف هم میشه ، یه باریکه خون از لبش سرازیر میشه ولی حتی خم به ابرو نمیاره ‌. با حالت بی روحی به یه نقطه خیره شده سکوت کرده ، بعد از اینکه ویکتور می‌ره روی صندلی میشینه سباستین سرشو به طرف ویکتور بر می گردونه اما ویکتور به مشتش خیره شده و میگه :« حالا چیزیم دستگیرت شد ؟» سباستین آروم جواب میده :« آره . » بعد ویکتور میگه :« خوبه . » و از اتاق خارج میشه .
https://eitaa.com/satsojen/4595 اره دقیقا اگه دست من بود همون اولین باری که اسمش تو داستان اومد و سباستینو زد میکشمتش🎀 ~~~~~~~~~~~~~~ اوه فکر کنم این پارت رو بخونی منم بزنی
https://eitaa.com/satsojen/4596 ویکتور غلط خورددددد عهههه لحظه ای که بمیره اهنگ میزارم میرقصم، و قطعا که باید با اکلیل و شاین اضافی بمیر-(شکنجه و کتک-) ~~~~~~~~~~~~~~ ارهههه بله بله موافقم