https://eitaa.com/satsojen/4589
مرسی، اوکی
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
خواهش.
( دستم به معنای واقعی داره میشکنه )
https://eitaa.com/satsojen/4591
من حس میکنم مچ پاهام دارن در میان(البته +چشمام)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
وای الهی خوب شی زودتر واقعا درد بدیه
https://eitaa.com/satsojen/4535
سباستین که کمی قبل تر از امیلی و ویکتور راه افتاده بود، تقریبا ۵ دقیقه زودتر از اونها میرسه. سعی میکنه دردی که دنده هاش دارن رو نادیده بگیره و از دیوار بالا بره تا وارد اتاقش بشه. بعد از کمی تلاش بالاخره از پنجره میپره داخل. شروع میکنه به عوض کردن لباساش و مخفی کردن وسایلش. همه لباس ها و وسایل دیگش رو داخل کوله پشتی سیاهی که داره میزاره و بعد کوله پشتی رو جایی که عقل هیچکس بهش نرسه مخفی میکنه.
بعد به سمت تخت میره و با درد روش دراز میکشه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
تو حالت دراز کش وقتی که به سقف خیره شده در مورد اتفاقات و حرفایی که شنیده فکر میکنه و با خودش میگه :« پس اونم فهمید ... دیگه وقتی برای تلف کردن نمونده . لارا شاید قابل اعتماد بوده باشه ولی الان جسدمو میخواد . فکر کنم ساتسوجین باید کلا دور از من زندگی کنه براش بهتره و در مورد امیلی باید یه ساختمون دیگه خیلی بهتر براش ردیف کنم و بعد از زندگی اونم محو میشم . طوری که انگار هیچوقت وجود نداشتم . »
وقتی جمله آخر را با خود گفت ناگهان قلبش تیر کشید ، سباستین از درد ناگهانی به قلبش چنگ زد ابروهایش را در هم کشید و نفسی بریده کشید . بعد از چند ثانیه اثر آن درد رفت و سباستین که خسته و بی خواب بود کم کم به خواب فرو رفت .
امیلی در راه بازگشت به ساختمان با کج خلقی و اخم از داخل ماشین به بیرون نگاه می کرد . ویکتور در حین رانندگی حواسش به دو هم بود که نفس هایی از جنس خشم و حرص میکشید . میخواست چیزی بگوید که امیلی قبل از او شروع کرد ، با مشت به در ماشین کوبید و گفت :« چرا نذاشت تیکه تیکه اش کنم ؟ اون عوضی مغرور حقش بود که بمیره .»
ویکتور چشمش را به خیابان روبرو دوخت و با آرامش گفت :« بانوی من لطفا آروم باشید . »
امیلی با عصبانیت به ویکتور توپید :« خفه شو ویکتور با تو هم کار دارم ، اون عوضی چی در گوشت پچ پچ کرد ؟»
ویکتور لحظه ای سکوت کرد و بعد پاسخ داد :« درخواست خیانت به شما رو داد بانو . »
_ تو چی جواب دادی ؟
_ من هیچوقت به شما خیانت نمیکنم . محض اطمینان یه جایزه کوچیک هم براش گذاشتم .
_ اگه دوباره از اون بمب های دردسر ساز باشه خودم میکشمت .
_ نه بانو این دفعه فرق داره ، کامپیوترش رو هک کردم و اطلاعات ش رو براتون آوردم .
_ خب این خوبه .
و بعد از پایان صحبت شان به پارکینگ ساختمان رسیدند .
https://eitaa.com/satsojen/4592
(وی از شدت مهربان بودن شوما اکلیلی شد و تعجب نمو-🎀)
مرسی توهم همینطور
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ممنونم
«نه بانوی من. من عمرا به خیانت به شما فکر کنم. شما از اول رئیس من بودید و تا اخرش هم با شما میمونم »
اره جون عمت مرتیکه ی بیترادب 🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
والا دلم میخواد الان بکشمش ولی نمیتونم باید طبق نقشه برم
https://eitaa.com/satsojen/4593
ویکتور بعد از خاموش کردن ماشین سریع پیاده میشه و در رو برای امیلی باز میکنه تا پیاده بشه. امیلی بعد از پیاده شدن میخواست بره که به اول برمیگرده به ویکتور نگاه میکنه.
_حتی وسوسه نشدی که به پیشنهاد کارلوس جواب مثبت بدی؟ احتمالا اونجوری پول بیشتری گیرت میومد.
_نه بانوی من. من عمرا به خیانت به شما فکر کنم. شما از اول رئیس من بودید و تا اخرش هم با شما میمونم.
_که اینطور.یکم بعد اطلاعاتی که با هک کردنش به دست اوردی برام بیار دفترم.
_بله، چشم بانوی من.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ویکتور بعد از رفتن امیلی ماشین رو پارک میکنه سوییچ رو میذاره جیبش و به سمت درمانگاه میره .
وارد اتاق سباستین میشه و بی معطلی میپرسه :« این چه کار احمقانه ای بود ؟»
سباستین که روی تخت نشسته با آرامش جواب میده :« منظورت چیه ؟»
ویکتور جلو میره و روی صندلی کنار سباستین میشینه و میگه :« خودت میدونی چی میگم، اگه میگرفتنت حتی امیلی هم نمیتونست نجاتت بده . »
_ نیاز نیست به من گوشزد کنی خودم میدونم .
_ نمیدونی ، اکه میدونستی همچین خطری رو برای یه خطر اطلاعات نمی پذیرفتی .
_ من خوب میدونم دارم چیکار میکنم . ویکتور من تجربه ام از تو خیلی بالاتره .
ویکتور از عصبانیت شقیقه هاشو ماساژ میده و میگه :« آهه لعنت بهت همش استرس اینو داشتم که یهو لو بری. »
_ نگرانم بودی ؟
_ نه احمق نگران مجازات خودم بودم . خفته الان یه مشت بخوابونم تو صورتت .
_ نمیتونی .
ویکتور برای اینکه حرفشو ثابت کنه سریع از روی صندلی می ایستد به سمت سباستین میاد و یه مشت محکم به فک سباستین میزنه . سر سباستین از شدت ضربه به یه طرف هم میشه ، یه باریکه خون از لبش سرازیر میشه ولی حتی خم به ابرو نمیاره . با حالت بی روحی به یه نقطه خیره شده سکوت کرده ، بعد از اینکه ویکتور میره روی صندلی میشینه سباستین سرشو به طرف ویکتور بر می گردونه اما ویکتور به مشتش خیره شده و میگه :« حالا چیزیم دستگیرت شد ؟»
سباستین آروم جواب میده :« آره . »
بعد ویکتور میگه :« خوبه . » و از اتاق خارج میشه .
https://eitaa.com/satsojen/4595
اره دقیقا
اگه دست من بود همون اولین باری که اسمش تو داستان اومد و سباستینو زد میکشمتش🎀
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اوه فکر کنم این پارت رو بخونی منم بزنی
https://eitaa.com/satsojen/4596
ویکتور غلط خورددددد عهههه
لحظه ای که بمیره اهنگ میزارم میرقصم، و قطعا که باید با اکلیل و شاین اضافی بمیر-(شکنجه و کتک-)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ارهههه
بله بله موافقم
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/4593 ویکتور بعد از خاموش کردن ماشین سریع پیاده میشه و در رو برای امیلی با
بعد از خارج شدن ویکتور سباستین با همون حالت بی روح که به زمین خیره شده با دستش روی گونه اش دست میکشه و بعد با انگشتاش خون روی لبشو پاک میکنه نگاهی به خون روی دستش میکنه و بعد خنده ای کوتاه میکنه و دوباره دراز میکشه .
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
بعد از خارج شدن ویکتور سباستین با همون حالت بی روح که به زمین خیره شده با دستش روی گونه اش دست میکش
اینو به قبلی اضافه کن بعد بنویس