https://eitaa.com/satsojen/4591
من حس میکنم مچ پاهام دارن در میان(البته +چشمام)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
وای الهی خوب شی زودتر واقعا درد بدیه
https://eitaa.com/satsojen/4535
سباستین که کمی قبل تر از امیلی و ویکتور راه افتاده بود، تقریبا ۵ دقیقه زودتر از اونها میرسه. سعی میکنه دردی که دنده هاش دارن رو نادیده بگیره و از دیوار بالا بره تا وارد اتاقش بشه. بعد از کمی تلاش بالاخره از پنجره میپره داخل. شروع میکنه به عوض کردن لباساش و مخفی کردن وسایلش. همه لباس ها و وسایل دیگش رو داخل کوله پشتی سیاهی که داره میزاره و بعد کوله پشتی رو جایی که عقل هیچکس بهش نرسه مخفی میکنه.
بعد به سمت تخت میره و با درد روش دراز میکشه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
تو حالت دراز کش وقتی که به سقف خیره شده در مورد اتفاقات و حرفایی که شنیده فکر میکنه و با خودش میگه :« پس اونم فهمید ... دیگه وقتی برای تلف کردن نمونده . لارا شاید قابل اعتماد بوده باشه ولی الان جسدمو میخواد . فکر کنم ساتسوجین باید کلا دور از من زندگی کنه براش بهتره و در مورد امیلی باید یه ساختمون دیگه خیلی بهتر براش ردیف کنم و بعد از زندگی اونم محو میشم . طوری که انگار هیچوقت وجود نداشتم . »
وقتی جمله آخر را با خود گفت ناگهان قلبش تیر کشید ، سباستین از درد ناگهانی به قلبش چنگ زد ابروهایش را در هم کشید و نفسی بریده کشید . بعد از چند ثانیه اثر آن درد رفت و سباستین که خسته و بی خواب بود کم کم به خواب فرو رفت .
امیلی در راه بازگشت به ساختمان با کج خلقی و اخم از داخل ماشین به بیرون نگاه می کرد . ویکتور در حین رانندگی حواسش به دو هم بود که نفس هایی از جنس خشم و حرص میکشید . میخواست چیزی بگوید که امیلی قبل از او شروع کرد ، با مشت به در ماشین کوبید و گفت :« چرا نذاشت تیکه تیکه اش کنم ؟ اون عوضی مغرور حقش بود که بمیره .»
ویکتور چشمش را به خیابان روبرو دوخت و با آرامش گفت :« بانوی من لطفا آروم باشید . »
امیلی با عصبانیت به ویکتور توپید :« خفه شو ویکتور با تو هم کار دارم ، اون عوضی چی در گوشت پچ پچ کرد ؟»
ویکتور لحظه ای سکوت کرد و بعد پاسخ داد :« درخواست خیانت به شما رو داد بانو . »
_ تو چی جواب دادی ؟
_ من هیچوقت به شما خیانت نمیکنم . محض اطمینان یه جایزه کوچیک هم براش گذاشتم .
_ اگه دوباره از اون بمب های دردسر ساز باشه خودم میکشمت .
_ نه بانو این دفعه فرق داره ، کامپیوترش رو هک کردم و اطلاعات ش رو براتون آوردم .
_ خب این خوبه .
و بعد از پایان صحبت شان به پارکینگ ساختمان رسیدند .
https://eitaa.com/satsojen/4592
(وی از شدت مهربان بودن شوما اکلیلی شد و تعجب نمو-🎀)
مرسی توهم همینطور
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ممنونم
«نه بانوی من. من عمرا به خیانت به شما فکر کنم. شما از اول رئیس من بودید و تا اخرش هم با شما میمونم »
اره جون عمت مرتیکه ی بیترادب 🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
والا دلم میخواد الان بکشمش ولی نمیتونم باید طبق نقشه برم
https://eitaa.com/satsojen/4593
ویکتور بعد از خاموش کردن ماشین سریع پیاده میشه و در رو برای امیلی باز میکنه تا پیاده بشه. امیلی بعد از پیاده شدن میخواست بره که به اول برمیگرده به ویکتور نگاه میکنه.
_حتی وسوسه نشدی که به پیشنهاد کارلوس جواب مثبت بدی؟ احتمالا اونجوری پول بیشتری گیرت میومد.
_نه بانوی من. من عمرا به خیانت به شما فکر کنم. شما از اول رئیس من بودید و تا اخرش هم با شما میمونم.
_که اینطور.یکم بعد اطلاعاتی که با هک کردنش به دست اوردی برام بیار دفترم.
_بله، چشم بانوی من.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ویکتور بعد از رفتن امیلی ماشین رو پارک میکنه سوییچ رو میذاره جیبش و به سمت درمانگاه میره .
وارد اتاق سباستین میشه و بی معطلی میپرسه :« این چه کار احمقانه ای بود ؟»
سباستین که روی تخت نشسته با آرامش جواب میده :« منظورت چیه ؟»
ویکتور جلو میره و روی صندلی کنار سباستین میشینه و میگه :« خودت میدونی چی میگم، اگه میگرفتنت حتی امیلی هم نمیتونست نجاتت بده . »
_ نیاز نیست به من گوشزد کنی خودم میدونم .
_ نمیدونی ، اکه میدونستی همچین خطری رو برای یه خطر اطلاعات نمی پذیرفتی .
_ من خوب میدونم دارم چیکار میکنم . ویکتور من تجربه ام از تو خیلی بالاتره .
ویکتور از عصبانیت شقیقه هاشو ماساژ میده و میگه :« آهه لعنت بهت همش استرس اینو داشتم که یهو لو بری. »
_ نگرانم بودی ؟
_ نه احمق نگران مجازات خودم بودم . خفته الان یه مشت بخوابونم تو صورتت .
_ نمیتونی .
ویکتور برای اینکه حرفشو ثابت کنه سریع از روی صندلی می ایستد به سمت سباستین میاد و یه مشت محکم به فک سباستین میزنه . سر سباستین از شدت ضربه به یه طرف هم میشه ، یه باریکه خون از لبش سرازیر میشه ولی حتی خم به ابرو نمیاره . با حالت بی روحی به یه نقطه خیره شده سکوت کرده ، بعد از اینکه ویکتور میره روی صندلی میشینه سباستین سرشو به طرف ویکتور بر می گردونه اما ویکتور به مشتش خیره شده و میگه :« حالا چیزیم دستگیرت شد ؟»
سباستین آروم جواب میده :« آره . »
بعد ویکتور میگه :« خوبه . » و از اتاق خارج میشه .
https://eitaa.com/satsojen/4595
اره دقیقا
اگه دست من بود همون اولین باری که اسمش تو داستان اومد و سباستینو زد میکشمتش🎀
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اوه فکر کنم این پارت رو بخونی منم بزنی
https://eitaa.com/satsojen/4596
ویکتور غلط خورددددد عهههه
لحظه ای که بمیره اهنگ میزارم میرقصم، و قطعا که باید با اکلیل و شاین اضافی بمیر-(شکنجه و کتک-)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ارهههه
بله بله موافقم
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/4593 ویکتور بعد از خاموش کردن ماشین سریع پیاده میشه و در رو برای امیلی با
بعد از خارج شدن ویکتور سباستین با همون حالت بی روح که به زمین خیره شده با دستش روی گونه اش دست میکشه و بعد با انگشتاش خون روی لبشو پاک میکنه نگاهی به خون روی دستش میکنه و بعد خنده ای کوتاه میکنه و دوباره دراز میکشه .
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
بعد از خارج شدن ویکتور سباستین با همون حالت بی روح که به زمین خیره شده با دستش روی گونه اش دست میکش
اینو به قبلی اضافه کن بعد بنویس
https://eitaa.com/satsojen/4597
عه از کجا فهمیدی-
من در حال رفتن به سمت ویکتور: نه عزیزم نترس بیا کاریت ندارم کههه چرا عقب عقب میری صبر کن کاریت ندارممم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
میدونم دیگه .
حیحیحیحیی😈🤡🤡🤡🤡
( ویکتور در حال فراررررر :نههههه تو میخوای منو بکارییییی)