سباستین نتم تموم شده امشب ممکنه یکم دیرتر بیام
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اشکال ندارد هر موقع خواستی بیا
https://eitaa.com/satsojen/4628
ممنون
(نمیدونم چطور ناشناس باز میشه درحالی ٠ مگابایتم و تعرفه آزاد هم بستس-)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
این عادت اپراتور هاست همیشه یک تا سه دقیقه بعد نتت جواب میده
https://eitaa.com/satsojen/4629
امیدوارم عادتشون حداقل تا ساعت ۳ پیش بره-
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
فععععک نکنم ولی منم همینطور
هدایت شده از وروجک سیاسی 🇮🇷🇵🇸
سلامتی رزمنده های پای لانچر🥺
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
خب از اونجایی که ناشناس باز میشه و پیامام هم میان، بریم برا ادامه داستان
فقط اگه دیدی بیشتر از یه ربع غیب شدم بدون ناشناس دیگه باز نشده
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اوکی
https://eitaa.com/satsojen/4601
ویکتور به سمت اتاق امیلی حرکت میکنه و در همون حین، لباساش رو مرتب میکنه. میرسه و در میزنه.
_بیا تو.
ویکتور وارد میشه و امیلی رو میبینه که به جای نشستن پشت میزش و رسیدگی به کاراش، کنار پنجره ایستاده و داره بیرونو نگاه میکنه. امیلی حتی برنمیگرده تا صورت ویکتورو نگاه کنه و این اتفاق برای ویکتور کاملا عادیه. ویکتور در رو پشت سرش میبنده و میگه:«بانوی من، براتون فلشی که اطلاعات به دست اومده توشه رو اوردم.»
_بزارش رو میزم.
_چشم.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
_ هر اطلاعاتی که به دستت رسید زود بهم خبر بده .
_ چشم .
_ برای شب هم میخوام همراه سباستین شام بخورم ، ترتیب کارای باقی مونده رو بده .
_ بله بانوی من .
_ مرخصی.
ویکتور از اتاق بیرون میره ، امیلی در نبود ویکتور توی لپ تابش نگاهی به اطلاعات میندازه . به اندازه کافی برای فروپاشی کارلوس خوب هست . یکم کارای اداریش تا ساعت هشت شب طول میکشه و بعد میره پیش سباستین.
وارد که میشه یه چیزی مشکوک به نظر میاد پرستاری که نگهبانش کرده بود نیست . تصمیم میگیره از خود سباستین بپرسه . وارد اتاق میشه و سباستین رو میبینن که روی تختش نشسته و یه چیزایی توی دفترش مینویسه .
میره روی صندلی همیشگیش میشینه و میگه :« چی می نویسی ؟»
_ سباستین یهو از جا میپره ، دستش خط میخوره که باعث میشه اخماش تو هم بره و بعد متوجه حضور امیلی میشه .
https://eitaa.com/satsojen/4636
نه عیب نداره
(پادشاهی که از کلمه ای که خودش ممنوع کرده استفاده میکنه؟ای بابا🤡)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
واعهه کی منو لو داد ؟