https://eitaa.com/satsojen/6010
بد نبود، جای شمام خیلی خالی بود
~~~~~~~
فکر نکنم علاقه داشته باشم . آخرین مهمونی چایی که برگزار کردم خیلی خوب خوب پیش نرفت
https://eitaa.com/satsojen/6009
اره، فکر کنم هر چی دارن رو خرج اینا کردن
~~~~~~~
هعییی بعضیا هم انگار پولشون رو واقعا از سر راه آوردن .
https://eitaa.com/satsojen/6013
دقیقا به خاطر همینم، دیروز جیب همشونو خالی کر- یعنی باهاشون آشنا شدم
~~~~~~~
مشاور خودمیییی
https://eitaa.com/satsojen/6015
🫡
~~~
میدونی دلم میخواد حقوقتو بیشتر کنم .
https://eitaa.com/satsojen/6016
منم همینو میخوام
(با کمال وجودم موافقم)
~~~~~~~
باوش .
(سایه ها پولشو بذارین توی جعبه کنار اتاقش)
https://eitaa.com/satsojen/6017
هوراااا🫡
~~~
خوشحالی یعنی مشاورت ازت راضی باشه 😊
(البته بعداً باهات کار دارم 🤡)
هدایت شده از HELLFIRE CLUB³
October Sky (1999)
کارگردان: Joe Johnston
IMDb: 7.8/10
بر اساس داستانی واقعی، نوجوانی در شهری معدنخیز رویای ساخت موشک و رسیدن به فضا را در سر دارد، در حالی که همه انتظار دارند راه پدرش را ادامه دهد. فیلمی الهامبخش درباره پشتکار، علم و دنبال کردن رؤیاها.
https://eitaa.com/joinchat/970065610Cec710bcc59 حمایت؟
~~~~~~~
بچه ها برید پیششون
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
☆ ۲۰ روز ۲۰ تا کار رندم :: ۱. یه چیزی که همیشه همراهته؟ ۲. چرا این اسم رو برای چنلت انتخاب کردی؟ ۳.
روز شانزدهم: خب فکر کنم همشون جای تعریف کردن داشته باشه ولی خب این یکی جذاب تره از بقیه ، یه بار خیلی وقت پیش فکر کنم کلاس ششم بودم رفتیم اردو توی شعبه دیگه مدرسه یادمه بعد امتحانی نوبت اول بود ،قرار بود شب هم بمونیم . خلاصه ساعت دو که تعطیل شدیم رفتیم اون ور و بعد بازی کردیم یه عالمه .بعدشم در مورد درسا صحبت کردیم و امتحانا خلاصه وقت گذشت و نزدیک غروب خوراکیا رو به نوبت خوردیم . یه رفیق داشتم مامانش خیلی کوکی های خوبی درست میکرد اونا رو خوردیم و بعد شب شد . ما رو چون هوا تاریک داشت می شد ما رو بردن حیاط اون ور که چراغ داره و بعد از اینکه وسایل رو بردیم اون ور (عین اسباب کشی بود نصف شدیم )کاشف به عمل اومد که چراغا سوخته . انقدر باحال بود اول نشستیم با نور گوشی معلما داستان های جن و ارواح تعریف کردیم ولی بعدش واقعا یه صداهایی میومد از کلاسا گرفته تا سرویس بهداشتی ها .
همه ترسیده بودیم قراره بود ساعت نه برگردیم خونه ولی همه ترسیده بودن پس هشت و نیم برگشتیم .
خلاصه شب خوبی بود و من خبر نداشتم آخرین شب با بهترین دوستای عمرم بود .
(هر چند به دلم زده بود .)