https://eitaa.com/satsojen/6374
سباستین ابرو بالا میندازه
_ساعت جیبیم؟
_بله قربان. شما اونو بهم دادید و من با دقت نگهش داشتم.
_که اینطور.
بعد هر دو سکوت میکنن.
تئو بعد از مکث نسبتا طولانی میگه
_استاد.
_بله؟
_شما از کارتون مطمئنید؟ خب... منظورم اینه که... از عواقبش...
_اره. چطور؟
_باشه. فقط نگرانتونم.
_لازم نیس نگران من باشی. اینجا تنها کسی که نیاز به نگرانی داره خودتی.
تئودور اروم میخنده.
_چیز خنده داری نگفتم.
تئو با لبخند جواب میده
_بله ببخشید.
سباستین اروم سر تکون میده
_عوض بشو نیستی.
#امیلی
~~~
_ شماهم همینطور قربان ، شماهم همینطور.
تئودور خیره به پنجره ، زمینی که روی آن پرواز می کنند را نگاه می کند نفس عمیقی می کشد . سباستین قهوه ای دیگه میریزه و به تئو تعارف میکنه اون قهوه رو میگیره و با آرامش می خوره . بعدش سباستین دوباره به جایگاه خلبان بر میگرده و جت رو از روی حالت خودکار بر میداره .
چند ساعت بعد به مکانی که میخوان میرسن .
مسکو، پایتخت روسیه .
سباستین هدفونش رو روی گوشش میذاره و میگه :« ساتسوجین صدام رو داری ؟ »
_ کامل و واضح خب مثل اینکه به مقصد رسیدی.
_ نزدیکترین برج مراقبت کجاست؟ سوختم داره تموم میشه.
_ بذار ببینم میتونی خودتو تا فرودگاه منچینو برسونی؟ نزدیکترینه و تقریبا نیمه متروکه ست.
_ نه باید کاملا متروکه باشه.
_ خب کنار فرودگاه کروتوی یه باند نظامی هست میتونی اونجا بری ؟
_ یکم دوره ولی بهتره.
_ اگه اتفاق خاصی افتاد دو تا چتر نجات توی جت هست و اینکه دو تا مخزن سوخت اضطراری داره.
_ باشه فهمیدم.
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑