هدایت شده از پروندههای اعضای جدید میلانو؛
📼 𝗠𝗜𝗟𝗔𝗡𝗢 𝗗𝗔𝗧𝗔𝗕𝗔𝗦𝗘
𝗥𝗲𝗰𝗿𝘂𝗶𝘁 #𝟬𝟬𝟵
https://eitaa.com/satsojen/6368
سباستین جرعه دیگه از قهوه میخوره و با خودش فکر میکنه:«نمیتونم بزارم بمیره. اونجا یه جوری باید بپیچونمش.» بعد قهوه رو تموم میکنه و بر میگرده پیش تئو. متوجه میشه تئو مقدار خیلی کمی جا به جا شده.
_میدونم بیداری. بازیگریت خوب نیست. علاوه بر جا به جایی جزئیت، پلک هات هم میلرزن.
سباستین میشینه رو صندلیش و و بدون نگاه کردن به تئو میگه:«بلند میشی یا از همین بالا شوتت کنم پایین؟»
چشم های تئودور یکهو باز میشن و اروم سرشو به سمت سباستین بر میگردونه.
_چی؟
_شوخی کردم.
#امیلی
~~~
سباستین لبخندی میزنن و میگه :« من و تو سال های زیادیه که شاگرد و استادیم. یادم نمیاد در حقت کم کاری کرده باشم. چه روحی چه جسمی، و این عجیبه که از همچین تهدید سطحی بترسی وقتی میدونی اینکارو نمیکنم. پس یا جاسوسی و یا تو این یک و نیم سالی که نبودم عوض شدی. »
تئو به حالت رسمی نشست لبخندی زد و گفت :« اوه استاد شما هفت ساله که نیستید. و شاید به چیزایی تغییر کرده باشه.»
_ میدونم .
_ در واقع ... خیلی چیزا...
_ بیخیال نیومدم در مورد این بحث کنم . میخوام بپرسم چرا اومدی ؟
_ که کمکتون کنم.
_ اونا بفهمن میکشنت .
_ میدونم قربان .
_ خودتم میدونی من توی گودالی گیر افتادم که خلاص شدن ازش محاله با این حال چرا با جونت قمار میکنی ؟
_ به خاطر چیزی که برام به یادگار گذاشتید. توی تمام اون ۷ سال فقط با همین چیز تونستم شما رو به یاد بیارم.
_ یادم نمیاد همچین کاری کرده باشم.
_ ساعت جیبی تون قربان.
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
صبح بخیر
امروز به خاطر مراسم چهلم رهبری و شهادت امام حسن عسکری علیه السلام فعالیت نداریم.
https://eitaa.com/satsojen/6374
سباستین ابرو بالا میندازه
_ساعت جیبیم؟
_بله قربان. شما اونو بهم دادید و من با دقت نگهش داشتم.
_که اینطور.
بعد هر دو سکوت میکنن.
تئو بعد از مکث نسبتا طولانی میگه
_استاد.
_بله؟
_شما از کارتون مطمئنید؟ خب... منظورم اینه که... از عواقبش...
_اره. چطور؟
_باشه. فقط نگرانتونم.
_لازم نیس نگران من باشی. اینجا تنها کسی که نیاز به نگرانی داره خودتی.
تئودور اروم میخنده.
_چیز خنده داری نگفتم.
تئو با لبخند جواب میده
_بله ببخشید.
سباستین اروم سر تکون میده
_عوض بشو نیستی.
#امیلی
~~~
_ شماهم همینطور قربان ، شماهم همینطور.
تئودور خیره به پنجره ، زمینی که روی آن پرواز می کنند را نگاه می کند نفس عمیقی می کشد . سباستین قهوه ای دیگه میریزه و به تئو تعارف میکنه اون قهوه رو میگیره و با آرامش می خوره . بعدش سباستین دوباره به جایگاه خلبان بر میگرده و جت رو از روی حالت خودکار بر میداره .
چند ساعت بعد به مکانی که میخوان میرسن .
مسکو، پایتخت روسیه .
سباستین هدفونش رو روی گوشش میذاره و میگه :« ساتسوجین صدام رو داری ؟ »
_ کامل و واضح خب مثل اینکه به مقصد رسیدی.
_ نزدیکترین برج مراقبت کجاست؟ سوختم داره تموم میشه.
_ بذار ببینم میتونی خودتو تا فرودگاه منچینو برسونی؟ نزدیکترینه و تقریبا نیمه متروکه ست.
_ نه باید کاملا متروکه باشه.
_ خب کنار فرودگاه کروتوی یه باند نظامی هست میتونی اونجا بری ؟
_ یکم دوره ولی بهتره.
_ اگه اتفاق خاصی افتاد دو تا چتر نجات توی جت هست و اینکه دو تا مخزن سوخت اضطراری داره.
_ باشه فهمیدم.