eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
65 دنبال‌کننده
291 عکس
700 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از پرونده‌های اعضای جدید میلانو؛
📼 𝗠𝗜𝗟𝗔𝗡𝗢 𝗗𝗔𝗧𝗔𝗕𝗔𝗦𝗘 𝗥𝗲𝗰𝗿𝘂𝗶𝘁 #𝟬𝟬𝟵
https://eitaa.com/satsojen/6368 سباستین جرعه دیگه از قهوه میخوره و با خودش فکر میکنه:«نمیتونم بزارم بمیره. اونجا یه جوری باید بپیچونمش.» بعد قهوه رو تموم میکنه و بر میگرده پیش تئو. متوجه میشه تئو مقدار خیلی کمی جا به جا شده. _میدونم بیداری. بازیگریت خوب نیست. علاوه بر جا به جایی جزئیت، پلک هات هم میلرزن. سباستین میشینه رو صندلیش و و بدون نگاه کردن به تئو میگه:«بلند میشی یا از همین بالا شوتت کنم پایین؟» چشم های تئودور یکهو باز میشن و اروم سرشو به سمت سباستین بر میگردونه. _چی؟ _شوخی کردم. ~~~ سباستین لبخندی میزنن و میگه :« من و تو سال های زیادیه که شاگرد و استادیم. یادم نمیاد در حقت کم کاری کرده باشم. چه روحی چه جسمی، و این عجیبه که از همچین تهدید سطحی بترسی وقتی می‌دونی اینکارو نمیکنم. پس یا جاسوسی و یا تو این یک و نیم سالی که نبودم عوض شدی. » تئو به حالت رسمی نشست لبخندی زد و گفت :« اوه استاد شما هفت ساله که نیستید. و شاید به چیزایی تغییر کرده باشه.» _ میدونم . _ در واقع ... خیلی چیزا... _ بیخیال نیومدم در مورد این بحث کنم . می‌خوام بپرسم چرا اومدی ؟ _ که کمکتون کنم. _ اونا بفهمن می‌کشنت . _ میدونم قربان . _ خودتم می‌دونی من توی گودالی گیر افتادم که خلاص شدن ازش محاله با این حال چرا با جونت قمار می‌کنی ؟ _ به خاطر چیزی که برام به یادگار گذاشتید. توی تمام اون ۷ سال فقط با همین چیز تونستم شما رو به یاد بیارم. _ یادم نمیاد همچین کاری کرده باشم. _ ساعت جیبی تون قربان.
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
صبح بخیر امروز به خاطر مراسم چهلم رهبری و شهادت امام حسن عسکری علیه السلام فعالیت نداریم.
هدایت شده از 𝘕𝘰𝘷𝘢.
سلام، این نخستین تقدیمی چنل 𝘕𝘰𝘷𝘢 ست، این پیام رو فور کنید تا بر اساس وایبتون بگم اگر نویسنده بودید کدوم نویسنده می‌شدید، و يك کتاب از اون نویسنده رو تقدیمتون کنم. عضو باشید.🌱 تگ‌هاتون.
https://eitaa.com/satsojen/6374 سباستین ابرو بالا میندازه _ساعت جیبیم؟ _بله قربان. شما اونو بهم دادید و من با دقت نگهش داشتم. _که اینطور. بعد هر دو سکوت میکنن. تئو بعد از مکث نسبتا طولانی میگه _استاد. _بله؟ _شما از کارتون مطمئنید؟ خب... منظورم اینه که... از عواقبش... _اره. چطور؟ _باشه. فقط نگرانتونم. _لازم نیس نگران من باشی. اینجا تنها کسی که نیاز به نگرانی داره خودتی. تئودور اروم میخنده. _چیز خنده داری نگفتم. تئو با لبخند جواب میده _بله ببخشید. سباستین اروم سر تکون میده _عوض بشو نیستی. ~~~ _ شماهم همینطور قربان ، شماهم همینطور. تئودور خیره به پنجره ، زمینی که روی آن پرواز می کنند را نگاه می کند نفس عمیقی می کشد . سباستین قهوه ای دیگه می‌ریزه و به تئو تعارف می‌کنه اون قهوه رو میگیره و با آرامش می خوره . بعدش سباستین دوباره به جایگاه خلبان بر میگرده و جت رو از روی حالت خودکار بر میداره . چند ساعت بعد به مکانی که می‌خوان میرسن . مسکو، پایتخت روسیه . سباستین هدفونش رو روی گوشش می‌ذاره و میگه :« ساتسوجین صدام رو داری ؟ » _ کامل و واضح خب مثل اینکه به مقصد رسیدی. _ نزدیکترین برج مراقبت کجاست؟ سوختم داره تموم میشه. _ بذار ببینم میتونی خودتو تا فرودگاه منچینو برسونی؟ نزدیکترینه و تقریبا نیمه متروکه ست. _ نه باید کاملا متروکه باشه. _ خب کنار فرودگاه کروتوی یه باند نظامی هست میتونی اونجا بری ؟ _ یکم دوره ولی بهتره. _ اگه اتفاق خاصی افتاد دو تا چتر نجات توی جت هست و اینکه دو تا مخزن سوخت اضطراری داره. _ باشه فهمیدم.
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑